داستانهاي بانوي قم(داستان روز وداع)
توسط : shokry1344
 
به نام خدا
داستان روز وداع
 
طلبه هاى جوان نخجوانى در سالن مدرسه علميه جمع شده بودند.قرار بود فيلم مراسم ورود آنها به ايران نمايش داده شود. اين فيلم چند ماه قبل در فرودگاه مهرآباد گرفته شده بود. طلبه هاحدود 100 نفر بودند. با شروع فيلم زمزمه ها قطع شد. همه بادقت به صفحه تلويزيون چشم دوختند. فرودگاه پذيراى طلاب جوان جمهورى آذربايجان بود. گزارشگران و خبرنگاران زيادى از صدا و سيما ومطبوعات آمده بودند. در قسمتى از فيلم نماى نزديكى از صورت وچشمان يكى از طلاب نشان داده شد. افراد حاضر در سالن با مشاهده چشمان معيوب آن طلبه با صداى بلند خنديدند. حمزه سرش را زيرانداخت و صورتش سرخ شد. صداى دوستانش را از گوشه و كنارمى شنيد. بچه ها ديدين چه جورى از صورت حمزه فيلم برادرى كردن! چشماش قشنگ معلوم بود! انگار فيلم برداره باهاش لج بوده.مى خواسته او نو مسخره كنه. بچه ها نگاه كنيد. دوباره داره حمزه رو نشون مى ده!
 
حمزه ديگر طاقت نياورد. با عصبانيت ازجا بلند شد. از سالن بيرون آمد. احساس حقارت مى كرد. به حجره اش پناه برد و در اتاق را روى خودش بست. در آن لحظات باخود انديشيد كاش هرگز به ايران نيامده بود. سرانجام تصميمش راگرفت. بايد به نخجوان بر مى گشت. لباسهايش را پوشيد. نمى توانست اينجا بماند و در زيرنگاههاى تحقيرآميز و خنده هاى تلخ دوستانش خرد شود. در اتاق را باز كرد. از مدرسه خارج شد. هنوز صداى تلويزيون از سالن مدرسه به گوش مى رسيد. حمزه به حرم حضرت معصومه (س) رفت تابراى آخرين بار بى بى را زيارت كند. حرم خلوت بود. كنار ضريح نشست. صورتش را به شبكه هاى نقره اى آن چسباند و آرام آرام مثل بچه كوچكى شروع به گريه كرد. اى دختر باب الحوائج من اين همه راه اومدم تو اين شهر غريب زيرسايه شما درس بخوابم. مبلغ مذهبى بشم. اما نمى تونم اين همه تحقيرو تحمل كنم. من بر مى گردم نخجوان. اومدنم از اول اشتباه بود! حمزه به ياد چند ماه قبل افتاد. روزى را به خاطر آورد كه خبردار شد گروهى از ايران به نخجوان آمده اند تا از جوانان علاقه مند به تحصيل علوم دينى در حوزه علميه قم ثبت نام كنند. حمزه با پدرش به محل ثبت نام رفت. مسولان وقتى متوجه چشم معيوب او شدند از گزينش او خود دارى كردند. حمزه با ناراحتى گفت:
 
چرا بايد من با وجود علاقه فراوان به تحصيل علوم دينى به خاطريك نقص عضو كوچك محروم بشم؟
 
پدرش جلو رفت و به آرامى درگوش يكى از مسولان ثبت نام چيزى گفت:
 
اين طفل معصوم گناه داره. ما شيعه هستيم. دلم مى خواد پسرم مبلغ بشه. شما رو به امام حسين قسم مى دم اگه راهى داره كمكش كنيد! مسولان برخلاف شرط پذيرش اسم حمزه را در ليست نوشتند.
 
جوان با ياد آورى اين خاطرات بيشتر دلش گرفت. از جا بلند شد.
 
با بى بى خدا حافظى كرد و از حرم بيرون آمد. كبوتران در آسمان حرم در حال پرواز بودند. حمزه در راه به يكى از همكلاسى هايش برخورد. سلام كرد و جوان مثل يك ناشناس جوابش را داد و به راه خود رفت. حمزه مات و مبهوت به دنبال او دويد. حيدر صبركن.
 
كجا مى رى؟ جوان ايستاد و سربرگرداند. حالاديگه به رفيقت كم محلى مى كنى. حمزه تويى؟
 
آره بابا خودم هستم. پس مى خواستى كى باشه؟
 
پس چشمات چيه توهم مى خواى مثل بقيه منو مسخره كنى نه به خدا فقط مى خوام بگم چشمات...
 
چشمام چى؟
 
سالم سالم شده! دروغ مى گى به ارواح خاك آقام راس مى گم.
 
من اصلا اولش تو رو نشناختم.
 
حمزه با ناباورى به چشمش دست كشيد.
 
اگه باور نمى كنى برو تو آينه نگاه كن. راستى چكار كردى خوب شدى؟ دكتر رفتى؟ آره يه دكتر خيلى خوب كدوم دكتر؟
 
حمزه با دست به حرم حضرت معصومه (س) اشاره كرد و بعد با سرعت به سمت مدرسه علميه دويد. جوان هاج و واج برجاى ماند. حمزه به مدرسه كه رسيد يكراست به حجره اش رفت. آينه كوچكى پيداكرد.
 
مقابل صورت خود گرفت. دوچشم پرفروغ مثل دو مرواريد از داخل آينه به او خيره شده بودند. امروز براى او روز وداع بود. روزخداحافظى از كريمه اهلبيت و باز گشت به وطن. اما مثل اينكه بى بى راضى نبود او به زادگاهش برگردد.
 
چشمانش را بست. ندايى از ژرفاى درون درگوشش طنين انداز شد.
 
كبوتر كوچك به آشيانه آل محمد (ص) خوش آمدى.
داستانهاي بانوي قم
 تهيه و تنظيم:موسسه تبيان(دفتر قم)
يکشنبه 9/2/1386 - 11:27
پسندیدم 0
UserName