تنهایی
توسط :

 

مرا به باغ وبهاران چه كار دور از تو

مرا چه كار به باغ و بهار دور از تو

 

بهار امده اما نه سوي من كه نسيم

زند به خرمن عمرم شرار دور از تو

 

به سرو و گل نگرايد دل شكسته من

كه سر به سينه زند سوگوار دور از تو

 

هم از بهار مگر عشق عذر من خواهد

اگر زگل شده ام شرمسار دور از تو

 

به غنچه ماند و لاله بهار خاطر من

شگفته تنگ دل و داغدار دور از تو

 

نسيمي از نفست سوي من فرست كه باز

گرفته آينه ام را غبار دور از تو

 

گلم خزان زده آيد به ديدگان كه بهار

خزاني آمده در اين ديار دور از تو

 

 

كجاست جام مي خوشگوار دور از تو

دلم گرفت اگر نيستي برم باري

 

چه جاي صحبت سال و مه و بهار و خزان

كه دل گرفته ام از روزگار دور از تو

 

 

يکشنبه 9/2/1386 - 8:14
پسندیدم 0
UserName