داستانهاي بانوي قم(مهربان آلجا)
توسط : shokry1344
به نام خدا
 مهربان آلجا
 
اذان مغرب نزديك است . وضو مى گيرى . آماده رفتن به مسجدمى شوى . دخترت «مهربان » گوشه اى كز كرده و با اخم نگاهت مى كند . جانمازت را برمى دارى . كنار مهربان مى نشينى . صورتش رانوازش مى كنى . هنوز ناراحت است . چيزى نمى گويى . اگرهم بگويى او نمى شنود . تنها اشارات دست تو را مى فهمد . مهربان تو كرولال است . 27 سال است چيزى نمى شنود . در اين سالها آرزو داشته اى براى يك بار هم كه شده صدايش را بشنوى . مهربان بگويد : مادر ! مادر ! و تو در جوابش بگويى : جان مادر ! عمر مادر !
 
از خانه بيرون مى آيى . شب استانبول گرم و دم كرده است . به مسجد امام رضا (ع) مى روى . سيد جميل امام جماعت مسجد آماده اقامه نماز است . پنكه هاى سقفى با سرعت مى چرخند . صف ها بسته مى شود . سجاده ات را پهن مى كنى . نماز كه تمام مى شود بى حركت سرجايت مى نشينى و به فكر فرو مى روى .
 
خدايا ، چكار كنم ؟ ! كاروان هفته ديگر حركت مى كند . مهربان را ببرم يانه ؟ با صداى قرآن سيد جميل به خود مى آيى . مى روى پيشش . آقا سيد جميل ! بله خواهرم . يه عرضى خدمتتون داشتم . بفرماييد . دخترم از وقتى فهميده ، بى قرارى مى كنه . دلش مى خواهد همرام بياد . خوب بيارش اگه از لحاظ مادى مشكلى ندارى ، اونم بيار . آخه مى ترسم مشكلى درست بشه . چه مشكلى ؟ مهربان كر و لاله مى دونيد كه ؟ بله به همين خاطر مى گم بيارش . بلكه شفا پيدا كنه . خدا خيرت بده آقا سيد . خدا حافظ . برم فكرامو بكنم . در امان خدا . التماس دعا .
 
از مسجد بيرون مى آيى . به خانه مى روى . كوچه پس كوچه هاى محله قديمى . اين محله شيعه نشين بخش آسيايى استانبول ، خاطرات بسيارى را در خود جاى داده . از وقتى مسجد امام رضا (ع)ساخته شد ، شور و حال ديگرى پيدا كرد . به خانه مى رسى . در راباز مى كنى . مهربان را مقابل خود مى بينى . خنده برلب دارد .
 
ديگر چه نقشه اى برايت كشيده ؟ دستانت را مى گيرد و در چشمانش زل مى زند و به انتظار مى ماند تا لب هايت تكان بخورد .
 
مينى بوس در بزرگراه حركت مى كند . خورشيد از شور و التهاب افتاده ، متوجه مهربان مى شوى . نگاهش سمت چپ جاده به درياچه اى است كه در حاشيه كوير گسترده شده . سرانجام به مقصد مى رسيد .
 
هوا تاريك شده . چشم انداز شهر با چراغهاى روشن در برابر شماست. گنبد زرد حضرت معصومه (س) را كه مى بينى لبخندى مى زنى و آن را به مهربان نشان مى دهى . راننده ، مينى بوس را كف رودخانه نزديك حرم پارك مى كند . همه پياده مى شويد . دور سيد جميل جمع مى شويد و او شروع به صحبت مى كند : برادرا ! خواهرا ! اذان مغرب نزديكه . همين حالا مى ريم زيارت بعد از نماز بر مى گرديم وسايلو جا به جا مى كنيم . التماس دعا .
 
دسته جمعى حركت مى كنيد . به صحن مطهر مى رويد . زن ها از مردهاجدا مى شوند . دست مهربان را مى گيرى . وارد ايوان آيينه مى شويددخترت محوتماشاست . به سمت ضريح مى رويد . جمعيت را مى شكافيدبعد از زيارت گوشه اى نزديك ضريح مى نشينيد . به حضرت معصومه(س)متوسل مى شوى . دعا مى كنى ، مهربان از شدت خستگى به خواب مى رود . شايدهم خواب نباشد . به حالت سجده است . يك مرتبه ازجا بلند مى شود . گوش هايش را مى گيرد و فرياد مى كشد . به سختى كلماتى ادا مى كند . مى شنوم . آقا ! خانم ! مى لرزى . از شدت خوشحالى نمى دانى چكار كنى ؟ خدام متوجه مى شوند . شما را از حلقه جمعيت خارج مى كنند . به دفتر حرم مى رويد . مهربان به سختى حرف مى زند . اشاره مى كند . نمى توانداز زبانش كار بكشد . خوب به حركات دستش دقت مى كنى . دختر هيجان زده است . دو نفر را ديده . آقايى با عمامه سبز و يك خانم .
 
خانم آمده و او را در آغوش گرفته و دخترت يك مرتبه احساس كرده مى شنود . در اين وقت متوجه ورود سيد جميل مى شوى . سلام آقا سيد ! سلام خواهرم ! ما قسمت برادرا بوديم . گفتند يه دختراستانبولى شفا پيدا كرده . مهربان خوب شد ؟ بله ! خوب خوب . صداها رو مى شنوه . اما كلماتو به سختى ادامى كنه .
 
نيم ساعت پيش قسمت برادرا مراسم عزادارى بود . من از مداح خواستم براى دختر شما و مادر خودم دعا كنه . حالا همه چيزوتعريف كن . بايد براى مسئولين حرم ترجمه كنم .
 
به دخترت نگاه مى كنى . مى خندد . مهربان تو قدم به دنياى جديدى گذاشته است .
 
 
داستانهاي بانوي قم
 تهيه و تنظيم:موسسه تبيان(دفتر قم)
شنبه 8/2/1386 - 13:59
پسندیدم 0
UserName