اگر درمان درد خويش مى خواهى بيا اينجا
توسط : پروازاخر

 

قاسم وقتى صداى سوت قطار را شنيد دست از كار كشيد و به سمت ايستگاه دويد. سركارگر كه متوجه رفتن او شده بود، فرياد كشيد:

- برگرد قاسم كجا دارى مى‏رى؟ الآن كاميون مى‏ياد. بايد سنگارو خالى كنيم.

- مى‏خوام سربازارو ببينم اوستا، زود برمى‏گردم. ايستگاه راه‏آهن شلوغ بود. قطار توقف كرده بود و سربازان متفقين از آن پياده مى‏شدند. قاسم در امتداد واگنها حركت مى‏كرد و داخل كوپه‏ها را نگاه مى‏كرد. كوپه‏ها پر از سرباز بود. يكى از سربازان كه از پنجره بيرون را نگاه مى‏كرد، با ديدن قاسم دستش را تكان داد و به او اشاره كرد كه نزديك شود اما قاسم توجهى نكرد و به راه خود ادامه داد. واگنهاى روباز آخرى پر از مهمات جنگى و عراده‏هاى توپ بودند. صداى سوت قطار دوباره بلند شد. سربازانى كه پياده شده بودند با عجله سوار مى‏شدند. قاسم به محل كارش برگشت. كاميون آمده بود و كارگرهاء;ء سنگها را تخليه مى‏كردند. آنها مشغول ساختن يكى از ساختمانهاى ادارى راه‏آهن بودند. قاسم به آنها پيوست. سركارگر با ديدن او چهره‏اش را درهم كشيد و گفت:

- سير و سياحت تموم شد شازده!

او چيزى نگفت و به كار خود ادامه داد. سنگها كه تخليه شد، كاميون هم آماده حركت‏شد. در همين موقع قطار متفقين هم از ايستگاه خارج شد. قاسم پشت كاميون ايستاده بود و دور شدن قطار را نگاه مى‏كرد. راننده، كاميون را روشن كرد و كمى عقب رفت. قاسم كه ششدانگ حواسش متوجه قطار بود با سر، روى زمين افتاد. چرخ كاميون از روى پايش گذشت و آن را له كرد. قاسم بيهوش شد. كارگرها دويدند و او را به كنارى كشيدند. بعد هم با سرعت وسيله‏اى تهيه كردند و او را به بيمارستان فاطمى منتقل كردند. وقتى قاسم چشم باز كرد، خودش را روى تخت‏بيمارستان ديد. مادرش كنار تخت ايستاده بود و گريه مى‏كرد. او لبهايش را به هم گزيد و از شدت درد نعره كشيد. در همين موقع دكتر مدرسى و دكتر سيفى وارد اتاق شدند. بالاى سر قاسم رفتند و پارچه سفيد را از روى پايش كنار زدند.

مادر ملتمسانه گفت- دستم به دامنتون يه كارى بكنيد. خدا عوضتون بده.

دكترها كه رفتند. مادر نزديك شد. صورت پسرش را بوسيد و در گوشش گفت:

- غصه نخور مادر، ان‏شاءالله پات خوب مى‏شه. من مى‏رم حرم حضرت معصومه به بى‏بى متوسل مى‏شم. تو هم دعا كن.

روزها از پى هم مى‏گذشت. درد شديد پا امان قاسم را بريده بود. گاه چنان فريادهايى مى‏كشيد كه تمام فضاى اتاقها و سالنهاى بيمارستان را پر مى‏كرد. در يكى از همين روزها پسركى را به بيمارستان آوردند و كنار تخت قاسم بسترى كردند. پرستارها مى‏گفتند تير به پايش خورده و زخمش خيلى عميق است. يكبار كه دكترها براى معاينه پاى پسرك آمده بودند قاسم با كنجكاوى به آنها خيره شد. زخم پاى پسرك وحشتناك بود. شدت جراحت‏به اندازه‏اى بود كه زخم به خوره و جذام تبديل شده بود. حال پسرك خيلى خراب بود. روى تخت دراز كشيده بود و اصلا تكان نمى‏خورد. قاسم گاهى وقتها صداى ناله ضعيف او را مى‏شنيد كه خيلى زود قطع مى‏شد.

پرستارانى كه براى معاينه و مراقبت او مى‏آمدند، آهسته از هم مى‏پرسيدند:

- هنوز تموم نكرده؟

گويا هر لحظه انتظار مرگ او را مى‏كشيدند. قاسم هم بكلى نااميد شده بود. دلش مى‏خواست‏بميرد و از اين درد كشنده راحت‏شود. افكار شومى به مغزش خطور كرده بود. به خودكشى فكر مى‏كرد. عصر هنگام مادر به ديدنش آمد. خورشيد به آرامى در حال غروب كردن بود و پنجاهمين شب اقامت قاسم در بيمارستان از راه مى‏رسيد. او تصميم خودش را گرفته بود. اگر امشب بهبود نمى‏يافت‏خودش را مى‏كشت چون طاقتش تمام شده بود. با ديدن مادر مايوسانه گفت:

- اگر امشب شفاى مرا از بى‏بى گرفتى كه هيچ وگرنه صبح جنازه مرا روى اين تختخواب خواهى ديد.

مادر چيزى نگفت و سراسيمه از اتاق بيرون دويد و به سمت‏حرم حضرت معصومه رفت. هنگام اذان مغرب بود. مادر وارد حرم شد. به سمت ضريح رفت. دستان چروك خورده‏اش را به آن گره زد و به قبر مطهر بى‏بى خيره شد. مى‏خواست گريه كند اما كاسه چشمانش خشك شده بود. زير لب زمزمه كرد:

- بى‏بى شفاى بچمو از تو مى‏خوام. منو پيش قاسم رو سفيد كن. به حق قاسم امام حسن قسمت مى‏دم; دختر موسى بن‏جعفر!

آن شب، قاسم حال عجيبى داشت. شبى بين مرگ و زندگى. برعكس شبهاى پيش خوابش گرفته بود. چشمانش را بست و به خواب رفت.

در اتاق به سمت‏باغى بزرگ و سرسبز باز مى‏شد. در اين هنگام سه بانوى مجلله و نورانى از آن در وارد اتاق شدند و به سمت تخت پسربچه رفتند. قاسم مى‏خواست آنها را صدا كند. اما زبانش بند آمده بود. بانويى كه جلوتر از بقيه حركت مى‏كرد حضرت فاطمه(س) بود، دومى هم حضرت زينب(س) و سومين نفر هم حضرت معصومه(س) بود. آنها كنار تخت ايستادند. پسرك چشمانش را باز كرد. حضرت فاطمه به پسرك اشاره كردند:

- بلند شو!

- نمى‏توانم!

- بلند شو، تو خوب شدى پسرك بلند شد و نشست. قاسم انتظار داشت‏به او هم توجهى بكنند. ولى برخلاف انتظارش، آنها بدون توجه به او به آرامى از آنجا دور شدند. قاسم از خواب پريد. با ناراحتى نگاهى به اطراف انداخت. خيلى اراحت‏بود. با خودش فكر كرد: شايد به بركت آمدن آنها من هم شفا پيدا كرده باشم. دستش را روى پايش گذاشت. اصلا درد نمى‏كرد. پايش را حركت داد. مثل روز اول شده بود. به خوبى حركت مى‏كرد. صبح پرستارها آمدند. يكى از آنها گفت:

- بچه در چه حال است؟

قاسم با شادمانى گفت:

- بچه خوب شده.

و چون نگاه پرسشگر پرستار را ديد ديگر چيزى نگفت.

پرستار باند و پنبه را طبق معمول از روى پاى قاسم برداشت تا آن را تعويض كند. ورم پا به كلى تمام شده بود. فاصله‏اى بين پنبه‏ها و پا بود. گويى اصلا زخم و جراحتى وجود نداشته است. پرستار با تعجب به قاسم نگاه كرد و بعد سراسيمه به سمت تخت پسرك برگشت. پارچه را از روى او كنار زد. هيچ اثرى از زخم در پاى پسرك پيدا نبود.

لحظه‏اى بعد در اتاق، جاى سوزن انداختن نبود. دكترها، پرستارها و مريضها همه آمده بودند. قاسم در ميان سيل جمعيت مادرش را ديد كه با چشمهاى قرمز و ورم كرده به طرفش مى‏آمد!

ءبازنويسى از كتاب داستانهاى شگفت، نوشته شهيد محراب آيت‏الله دستغيب

شنبه 8/2/1386 - 10:47
پسندیدم 0
UserName