شعری از امام خمینی درباره حضرت معصومه
توسط : پروازاخر

دو نور مطهر

اى ازليت به تربت تو مخمّر
آيت رحمت زجلوه توهويدا
جودت هم بسترا،به فيض مقدس
پرده كشدگركه عصمت توبه اجسام
جلوه توايزدى رامجلى
گويم واجب ترا،نه آنت رتبت
ممكن اندر لباس واجب پيدا
ممكن امّاچه ممكن ،علّت امكان
ممكن امّايگانه واسطه فيض
ممكن امّانمودهستى ازوى
وين نه عجب زآنكه نوراوست ززهرا
نورخدادرسول اكرم پيدا
وز وى تابان شده به حضرت زهرا
اين است آن نوركزمشيّت كن ،كرد
اين است آن نوركزتجلّى قدرت
شيطان عالم شدى اگركه بدين نور
آبروى ممكنات جمله ازاين نور
جلوه اين خودعرض نمودعرض را
عيسى مريم به پيشگاهش دربان
اين يك چون ديده بان فراشده بردار
ياكه دوطفلنددرحريم جلالش
اين يك انجيل رانمايدازحفظ
گركه نگفتى امام هستم برخلق
فاش بگفتم كه اين رسول خداى است
دخترجزفاطمه نيابداين سان
دخترچون اين دوازمشيمه قدرت
آن يك امواج علم راشده مبدا
اين يك ازخطابش مجلى
اين يك برفرق انبياشده تارك
اين يك درعالم جلالت كعبه
لم يلدبسته لب وگرنه بگفتم
اين يك كون ومكانش بسنه به مقنع
چادرآن يك حجاب عصمت ايزد
آن يك برملك لايزالى تارك
تابشى ازلطف آن بهشت مخلّد
قطره اى ازجودآن بحارسماوى
آن يك خاك مدينه كرده مزيّن
خاك قم اين كرده ازشرافت جنّت
عرصه قم غيرت بهشت برين است
زيبداگرخاك قم به عرش كندفخر
خاكى عجب خاك ،آبروى خلايق
گركه شنيدندى اين قصيده«هندى»
آن يك طوطى صفت همى نسرودى
وين يك قمرى نمط هماره نگفتى
  وى ابديّت به طلعت تومقرّر
رايت قدرت درآستين تومضمر
لطف هم بالشا،به صدرمصدّر
عالم اجسام گردد،عالم ديگر
عصمت توسرمختفى رامظهر
خوانم ممكن ترا،ممكن برتر
واجبى اندر رداى امكان مظهر
واجب،امّاشعاع خالق اكبر
فيض به مهتررسدوزآن پس كهتر
ممكن امّازممكنات فزون تر
نوروى ازحيدراست واوزپيمبر
كردتجلّى زوى به حيدرصفدر
اينك ظاهرز دخت موسى جعفر
عالم،آن كاودرعالم است منّور
دادبه دوشيزگان هستى زيور
ناگفتى،آدم زخاك هست ومن آذر
گرنبدى ،باطل آمدندسراسر
ظلّش بخشود،جوهرّيت جوهر
موسى عمران به باگاهش چاكر
وين يك چون قاپقان معطّى بردر
ازپى تكميل نفس آمده مضطر
وآن يك تورات رابخواندازبر
موسى جعفر،ولىّ حضرت داور
معجزه اش مى بودهمانادختر
صلب پدرراوهم مشيمه مادر
نامدونايددگرهماره مقدّر
وين يك افواج حلم راشده مصدر
وين يك معدوم ازعقابش مستر
وين يك اندرسراوليارامغفر
وين يك درملك كبريائى مشعر
دخت خداينداين دونورمطهّر
وين يك ملك جهانش بسته به معجر
معجراين يك نقاب عفّت داور
اين يك برعرش كبريائى افسر
سايه اى ازقهر اين جحيم مقعّر
رشحه اى ازفيض اين ذخايراغبر
صفحه قم رانموده اين يك انور
آب مدينه نموده آن يك كوثر
بلكه بهشتش يساولى است برابر
شايدگرلوح رابيايدهمسر
ملجأبرمسلم وپناه به كافر
شاعرشيراز و آن اديب سخنور
اى به جلالت زآفرينش برتر
اى كه جهان ازرخ توگشته منوّر
شنبه 8/2/1386 - 10:44
پسندیدم 0
UserName