مادر
توسط : blueaster

مادر،نگاه خسته و تاریکت

با من هزار گونه سخن دارد

با صد زبان به گوش دلم گوید

رنجی که خاطر تو ز من دارد

دردا که از غبار کدورت ها

ابری به روی ماه تو می بینم

سوزد چو برق خرمن جانم را

سوزی که در نگاه تو می بینم

چشمی که پر ز خندۀ شادی بود

تاریک و دردناک و غم آلود است

جز سایۀ ملال به چشمت نیست

آن شعلۀ نگاه پر از دود است

آرام خنده می زنی و دانم

در سینه ات کشاکش طوفان است

لبخند دردناک تو ای مادر

سوزنده تر ز اشک یتیمان است

تلخ است این سخن که به لب دارم

مادر بلای جان تو من بودم

اما تو ای دریغ،گمان بردی

فرزند مهربان تو من بودم

چون شعله ای که شمع به سر دارد

دائم ز جسم و جان تو کاهیدم

چون بت تو را شکستم و شرمم باد

با آن که چون خدات پرستیدم

شرمنده من به پای تو می افتم

چون بر دلم ز ریشه گنه باری است

مادر بلای جان تو من بودم

این اعتراف تلخ گنه کاری است

                                                دکتر علی شریعتی

جمعه 7/2/1386 - 18:24
پسندیدم 0
UserName
x