خانه خدا
توسط : blueaster

بچه بودم...

فکر می کردم ، خدا

پشت ابرها

خانه ای دارد قشنگ

...

تا غروب در پشت بام خانه مان

من برایش شعرهای شاد می خواندم

وبعد

...

قصه های خوب می گفتم

وبعد

...

صد لطیفه از خودم می ساختم

تا خدا در آسمان تنها نباشد

و ز تنهایی

دلش هرگز نگیرد لحظه ای

روزهایی خوب با هم داشتیم

...

مملو از شادی و عشق

آه

بدترین روز سررسید

روز دیدار حقایق های تلخ

...اما...

باد خشمگینی وزید

ابرها را پاره کرد

...

...

قلب من را هم شکست

...

چون دگر دانسته بودم که خدا

پشت ابرها

خانه ای زیبا ندارد

...

افسوس

آه

من خدایم را دگر خیلی از خود

دور

                                     میپنداشتم

...از آن موقع به بعد

جمعه 7/2/1386 - 18:21
پسندیدم 0
UserName
x