السلام علیک یا اباصالح المهدی
توسط : بر ز خ
سلام

با چشم شهر آشوب خود ما را ذليخا مي كني
يعقوب  چشمان  مرا   تنها  تو  بينا   مي كني

 ديگر  نمي داند  كسي  فرق ترنج و دست را
يوسف! تمام شهر را جمله ذليخا  مي كني

دروازه هاي  نور  را   بستند  و   ما   و   تيرگي
كي مي رسي وناگهان دروازه راوا مي كني ؟

باغ زمستان ديده ام با شاخه هايي  يخ زده
...و تو  بهار  ناگهان!  ما  را  شكوفا   مي كني

آه   اي   قيام   قامتت  آشوب   روز    واپسين
چه محشري باقامتت يكشب تو بر پامي كني؟

فرداي من امروز شد . امروز من  ديروز  شد
تا كي بگو اي نازنين امروز  و فردا مي كني ؟

بي تو گذشت اين جمعه هم اي صاحب عصر و زمان
عصر كدامين جمعه را صبح تماشا مي كني ؟

ترسم كه مشتي استخوان باقي بماند از  ((احد))
روزي كه مي آيي ولي يادي هم از ما مي كني ؟

شعر از احد چگیینی

جمعه 7/2/1386 - 12:52
پسندیدم 0
UserName
x