شعرمولانا- راضی به رضای خدا بودن
توسط : Arubarzan
 

آن خرآن را می دید ومی گفت ای خدا----- من به فقروعافیت دادم رضا

زان نوا بیزارم وزان زخم زشت----- هرکه خواهد عافیت،دنیا بهشت

خواندن این داستان خالی ازلطف نیست.

درقدیم چاههایی حفرمی کردندوآن را به وسیلۀ پلّه به سطح زمین می رساندند.این چاهها که ویراب نام داشت،آب شُرب مردم را تأمین می کرد.یکی ازاین نمونه چاهها درحدود چهل سال پیش دراراک درخیابان ادبجو اول کوچۀ غزنویها قرارداشت.(البته چاههای دیگری هم بود.):دراین چاهها که به قنات متصل می شد آب گوارایی جریان داشت.

عده ای که سقا نامیده می شدندازصبح تا شب به وسیلۀ الاغ ازاین چاهها برای مردم آب می بردند.کارسقاها بسیارسخت وطاقت فرسا بود.درنتیجه الاغی هم که این آب را می برد خیلی اذیت می شد.چون مجبوربود دوظرف بزرگ آب را که هرآن ِلم برمی داشتند وبا هرلم برداشتن کلی آب روی الاغ ریخته می شد وضربۀ سنگینی هم داشت،تحمل کنند.

به هرحال مولوی دراین رابطه داستانی دارد که می گوید:

یکی ازاین سقاها خری داشت.این خربیچاره ازبس ظرفهای آب را حمل کرده بود،پشتش تماما"زخم شده بود.ازطرفی هم چون سقاها درآمد کمی داشتند،لذا به حیوان خوراک خوبی نمی دادند.وحیوان هرروزهم خسته وزخمی می شد وهم گرسنه می ماند.

یک روزمیرآخور(کسی که مسئول اصطبل اسبان سلطان بود)این خررا دید ودلش به حال اوسوخت.وچون با صاحب خرآشنا بود گفت:

این حیوان بیچاره دارد ازپای درمی اید.دیگرتوان راه رفتن هم ندارد.اگرمایلی بگذارچند روزی خررا دراصطبل سلطان ببرم ودرآنجا تیمارش کنم .وقتی که سرحال شد وتوانش برگشت،بیا وخررا ببر.

صاحب خربا اینکه برایش مشکل هم بود،قبول کرد.

خردراصطبل سلطان نگاهی به دور و برخود کرد ودید بجزخودش چند اسب درآنجا وجود دارد.این اسبان درنازونعمت به سرمی بردند.صبح که می شد چند نفرمی آمدند وجای آنها را تمیزمی کردند.بعد هم یونجۀ تازه برایشان می آوردند.سپس آنها را برای هوا خوری به حیاط می بردند.بعد ازهوا خوری اسبان را به دشت وصحرا می بردند تا کمی بدوند وتفریح کنند.بعد ازآن اسبان را شستشومی دادند.

خراین صحنه ها را که دید دلش گرفت وگفت:

خدایا آیا من مخلوق تونیستم؟چرا این اسبان چنین درنازونعمت ومن دررنج ومحنت؟به این اسبان روزی سه وعده یونجه می دهند ومن کاه خشک هم گیرم نمی اید!چرا اینقدربین مخلوقاتت فرق می گذاری؟

غذای این اسبان به موقع حاضراست،بازی وتفرح شان قطع نمی شود،آن وقت من باید ازصبح تا شب کارکنم وعذاب بکشم وغذای کافی هم نخورم؟

چرا اینها این چنین دررفاه ومن این چنین درعذاب؟چه گناهی به درگاه توکرده ام که این چنین مستحق مجازات شده ام؟

خردراین افکارخود غوطه وربود که طبل جنگ زده شد.سواران خود را به اسبان رساندند وبرآنها زین ولگام بستند.سواران با اسبان به سرعت رفتند.خرتک وتنها ماند وهمچنان ازخدا گله می کرد که «یکی را می دهی صد نازونعمت- یکی را لقمه ای آغشته درخون.»

شب شد وسواران با اسبان آمدند.اما چه آمدنی؟

اسبان همه خسته وزخمی وپریشان،خون ازبدنشان جاری بود.هریک ازاسبان،نالان درگوشه ای افتادند.تیرهای زیادی دربدنشان فرورفته بود.چند دقیقه بعد عده ای آمدند وبا نیشترمحل زخمها را چاک می دادند تا بتوانند تیرها را ازبدن اسبان بیرون بکشند.آنقدرصحنه دلخراش بود که دل سنگ به حالشان آب می شد.

خروقتی این صحنه ها را دید گفت:

خدایا من به همان بدبختی خودم رضایت دارم.

                                         با تشکر- آریوبرزن

پنج شنبه 6/2/1386 - 23:36
پسندیدم 0
UserName
x