شعرمولانا- حرص نفس
توسط : Arubarzan
 

نفس آن گاواست وآن دشت این جهان----- کو همی  لاغر شود ازخوف  نان

مولوی می گوید:جزیره ای بسیارسبزوخرّم درگوشه ای ازاین جهان هست که درآن گاوی زندگی می کند.این گاو صبح که ازخواب بیدارمی شود به دشت وصحرا می رود وتا شب می چرد.بطوری که تا شب حسابی چاق می شود. شب با خود می اندیشد که نکند فردا درجزیره علفی پیدا نشود وگرسنه بماند!

ترس وذلهرۀ عجیبی به دلش چنگ می زند بطوری که تا صبح دوباره لاغرمی شود.صبح وقتی که به دشت وصحرا می رود می بیندکه دشت وصحرا پرازعلف است.شروع می کند به چریدن وتا شب آنقدرمی خورد که بازحسابی چاق می شود.بازشب با خود می اندیشد که نکند فردا درجزیره علفی پیدا نشود وگرسنه بماند.

بازدوباره ترس ودلهرۀ عجیبی به دلش چنگ می زند بطوری که تا صبح دوباره لاغرمی شود.وبازصبح وبازشب.

این عمل سالهاست که ادامه دارد.گاوهرروزازصبح تا شب می چرد وچاق می شود وشب ازترس نبودن غذای فردا لاغرمی شود.

مولوی می گوید درطول این سالها که گاوروزها می چرد وچاق می شود وشبها ازترس دوباره لاغرمی شود،هیچ نشده که این گاوپیش خود فکرکند که:

چندین سال است که من دراین جزیره می چرم وهیچ روزهم جزیره بی علف نبوده است! پس این ترس شبهای من ازچیست؟

                                        با تشکر- آریوبرزن

پنج شنبه 6/2/1386 - 23:35
پسندیدم 0
UserName
x