هیچستان...
توسط : maryam_raha

 

و باز صبح است

خسته تر از دیروز

در همین شب غریب

گیج و گم

مانده

سرگردانم

راستی مدتی است در پی هیچستانم

هیچستان شهر دوری است در آنسوی افق

دیر گاهی است که من در پی جستن آن حیرانم

دوستی می گفت :

پشت دریا شهری است

قایقی خواهم ساخت

ساختم قایق دل را و هنوز

روی بال امواج

می روم زمزمه هایی بر لب

پشت دریا شهری است

قایقی باید ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند

جای خوبی است ولی

آنچه می خواهم نیست

قایقی را دیدم

شکل اندیشه فردا ها بود

مثل یک شاپرک سوخته از

آتش شمع

پیرمردی پارو می زد

کوله باری از غم

صیدی از تجربه های دیروز

می گفت:

من جوانی بودم

آمدم در پی یک شهر عجیب

که همه می گفتند :

سادگی ،

عشق ومحبت آنجاست

و تو ای مرد جوان

در پی هیچستانی

اما

تو نصیحت بشنو  از من پیر

دل مبند

نه به آبی نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهیگیران

می فشانند فسون از سر گیسو هاشان

آخر دلبستن

با اسارت توأم

و چون من می مانی،در همین پهنه وهم و تردید

اما دورتر از نقطه ء گم

پشت پس کوچه شهر

آنطرفتر ز نگاه مردم

آنسوی مرز شب و خواب خیال

در دیاری زیبا

مردمی می بینی

همه ساده به رنگ دریا

گرد هم آمده و ساخته اند

شهر رؤیایی دلهاشان را

آنجا سین فقط اول سادگی است

آنجا غزل حافظ

ارزش محض خود را دارد

آنجا کسی از گفتن عاشق شده ام

نیست خجل

آنجا کسی ار سیبی چید

باغبان از پی او نیست دوان

آخرآنجا درختان هم

فقط از بهر قرار عشاق،میوه در سر دارند

پیر باز هم می گفت

سخنانش زیبا

اما دلنشینی که نداشت

سخنی را کم داشت

ساحلی را دیدم

 

ادامه دارد...

پنج شنبه 23/1/1386 - 15:17
پسندیدم 0
UserName