ديدار با امام زمان(عليه السلام)
 

                                      3- شرایط تشرف 


براى تشريف به خدمت حضرت بقية الله الاعظم آداب و شرائطى لازم است كه معمولا جنبه ى زمينه سازى براى ديدار ايشان را فراهم مى سازد.
به عنوان نمونه يكى از شرائطى كه جهت تشرف به خدمت حضرتش بیان مى شود، موضوع اضطرار است يعنى شخص به گونه اى خود را در مشكلات احساس كند كه دريابد هيچ نيرويى نمى تواند او را نجات دهد مگر آنكه متصل به نيروى بى پايان الهى باشد كه جلوه ى بازر آن وجود مقدس حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف مى باشد.
وقتى انسان به اين مرحله رسيد كه اميدش از همه جا قطع شد و مرگ را در چند قدمى خود ديد، واقعاً احساس اضطرار مى نمايد. در اين لحظه متوجّه نيرويى خواهد شد كه مى داند مطمئناً توانايى نجات او را دارد كه همان خداوند تبارك و تعالى است كه توسط نماينده و خليفه خود در زمين يعنى حضرت مهدى(عليه السلام) إعمال قدرت مى نمايد.
از اين رو علما فرموده اند اگر كسى در بيابانى خشك و بى آب گرفتار شود و راه را گم كند، هر چند جستجو كرده و به دور دست نگاه مى كند اثرى از آبادى نمى يابد. در اين حالت تشنگى و گرسنگى بر او غلبه كرده احساس مى كند تا لحظاتى ديگر مرگ او فرا مى رسد، اميدش از همه قطع شده تنها به امداد و كمك خداوند اميدوار است. در اين لحظه است به اضطرار حقيقى رسيده به همين جهت اگر مولايش را صدا بزند و بگويد:
«يا اباصالح المهدى ادركنى»
بى شك نجات پيدا كرده انشاء الله موفق به ديدار حضرتش نيز مى گردد.
به عنوان نمونه به يك داستان اشاره مى كنيم.
از مرحوم ملاّ على رشتى نقل كرده اند كه فرمود: از زيارت كربلاى معلّى باز مى گشتم، سوار قايقى شدم كه عدّه اى از اهل حلّه نيز بر آن سوار بودند، آنها مشغول شوخى و خنده بوده و جوانى را استهزاء مى كردند و مذهبش را مسخره  مى گرفتند، امّا جوان با سكينه و وقار، به آنان اعتنائى نمى كرد، آنچه جاى تعجّب بود آنكه با اين همه، هنگام صرف غذا با آنان همراه شد و بر سفره ى ايشان نشست، منتظر فرصتى بودم تا از حقيقت امر جويا شوم.
قايق در بين راه به جائى رسيد كه آب رودخانه كم شده بالإجبار همه پياده شديم و در كنار رود خانه به راه افتاديم، فرصت را مناسب ديدم خود را به جوان رسانده درِ صحبت را گشودم و علّت مسخره كردنِ آنها را جويا شدم.
جوان گفت: اينها همه از اقوام من هستند كه از اهل سنّت اند، پدرم نيز سنّى بود امّا مادرى شيعه و محبّ خاندان عصمت(عليهم السلام) داشتم.
خود در حلّه سكونت دارم و شغلم روغن فروشى است و جريان من از آنجا شروع مى شود كه سالى براى خريد روغن به همراه قافله اى به اطراف مسافرت كرديم بعد از انجام كار در مسير بازگشت قافله براى استراحت در بيابانى موقّتاً توقّف كرد تا قدرى خستگى راه را بگيريم و دوباره به راه ادامه دهيم، در اين حين خواب مرا ربود و چون بيدار شدم نه قافله اى ديدم و نه نشانى از او.
تا چشم كار مى كرد بيابان بود و سوز و گرما، راه را بلد نبودم و منطقه را نمى شناختم، ترس سراپاى مرا به لرزه در آورد امّا ماندن را صلاح نديدم، شب در پيش بود و گرسنگى و عطش...
روغنها را بار زدم و به راه افتادم، يكّه و تنها بيابان را طىّ كردم امّا گويا هر چه مى روم دورتر مى شوم و هر چه مى جويم بيشتر گم مى كنم، سختى و گرما; تشنگى و ترس از مرگ از چهار سونهيبم مى زدند، مضطرّ شدم با خود گفتم به بزرگان دينم متوسّل شوم و از آنها كمك بگيرم و چون سنّى بودم اوّلى را صدا زدم و التماسش كردم امّا خبرى نشد، به دوّمى متوسّل شدم از او هم كارى ساخته نگشت و يكى يكى امّا هيچ...
ناگهان چيزى به يادم آمد، آن قديمها مادرم مى گفت: ما يك امام داريم كه هر كس او را صدا كند جوابش را مى دهد و هر كه از او يارى بطلبد ياريش مى كند بى پناهان را پناه است و ضعيفان را دستگير و اوست هادى هر گمشده...
امّا او را نمى شناختم ولى آنگونه كه مادرم او را مى ستود و از رأفتش مى گفت روزنه اى از اميد در دلم گشوده شد، با خداى خود عهد كردم كه اگر مرا جواب داد شيعه خواهم شد، و بر قدمهاى كرمش گونه خواهم سود، و بر درگاه لطفش تا ابد خواهم بود.
بى امان ناله زدم و نام مقدّسش را كه از مادر به يادگار داشتم بر زبان راندم و آن صحراى مرده را با نواى «يا أبا صالح المهدي أدركنى» به وجد آوردم، چنان از نامش سرمست بودم كه سوز عطش از يادم رفت و آنسان گرم عشق بازى با يادش كه ندانستم از كدامين سوى آمد تا خانه اش را جويم و يا نشانى از كويش يابم و...
در كنارم چون سروِ خرامان قدم بر مى داشت، پرنده ای طوبى نشين هم صحبت زاغى گشته بود، گرمى محبّتش را به جان لمس مى كردم و كلامش را با قلم سوز بر صفحه ى دل مى نوشتم و محو طلعت چون قمرش بودم...از گذشته ها نفرمود، و درى از آينده به رويم گشود كه سعادت را در آن يافتم.
فرمود: شيعه شو...و هزاران حرف كه از نگاهش خواندم وبسيار نكته ها كه از كلامش آموختم...
چون زمان جدائى رسيد آتش فراق را ديدم كه شعله به دامن عطش مى انداخت و هجران را يافتم كه خاكستر مرگ به باد مى داد، گفتمش از عطش به تو روى آوردم و از مرگ به تو پناهنده شدم و چون تو مى روى دامن كه بگيرم و از فراقت به كه شكوه كنم؟ چه زيبا آمدنى بود و چه جانكاه رفتنى!
فرمود: اكنون هزاران دردمند و بيچاره در اطراف عالمند كه مرا مى خوانند و من نيز به سوى آنان مى روم.
اين كلام را شنيدم و كسى را نديدم جز صحرا و سوز و تيغ راه...و از دور درختانى كه نشانى از آب بود و آبادى.
امّا اين موضوع اضطرار و قرار گرفتن در مشكلات به خودى خود مورد توجه نيست بلكه از اين جهت كه سبب قطع اميدهاى واهى و بى اساس انسان گشته انسان را منحصراً به نيروى بيكران الهى متوجه مى سازد، ارزشمندست.
البته توسل پيدا كردن به پيامبر و معصومين(عليهم السلام) نيز منافاتى با توجه انسان به نيروى خداوندى ندارد چرا كه ايشان جانشينان خدا بر روى زمين بوده سرچشمه قدرت ايشان نيز نيروى خداوند تبارك و تعالى ست.
به همين جهت بعضى از انسانها بدون اينكه در مشكلات مادّى گرفتار آيند و مضطرّ گردند بلكه بوسيله انجام اعمالى كه مورد رضايت و پسند خداوند بوده و ترك كارهايى كه اسباب ناخشنودى او را فراهم مى سازد به مرحله اى از يقين دست مى يابند كه تنها و تنها مجذوب حضرت حق و حضرات معصومين شده به نيروى ديگرى توجه و اعتماد نمى كنند و به اين وسيله نوعى از سنخيّت و هماهنگى با حضرت ولى عصر(عليه السلام) پيدا كرده و زمينه تشرّف به ديدار حضرتش را براى خود مهيا مى سازند.
وجود مبارك حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه در ضمن نامه اى كه به شيخ مفيد رحمه الله مرقوم فرمودند چنين مى فرمايند:
و لو انّ اشياعنا وفّقهم الله بطاعته على اجتماع من القلوب فى الوفاء بالعهد عليهم لما تأخر عنهم اليمن بلقائنا و لتعجّلت لهم السّعادة بمشادتنا على حق المعرفة و صدقها منهم بنا فما يحبسنا عنهم الاّ ما يتّصل بنا ممّا نكرهه و لا نؤثره منهم
يعنى اگر قلب و دل همه ى شيعيان و پيروان ما (كه خداوند ايشان را بر اطاعت خود موفّق فرمايد) بر وفا به عهد و ميثاقى كه بر ايشان بسته شده بود، متّحد مى شد، بركت ديدار ما از ايشان به تأخير نمى افتاد و به زودى سعادت مشاهده ى ما همراه با معرفتى صحيح برايشان فراهم مى شد. پس ما را از ايشان محجوب و پنهان نمى دارد مگر آنچه از اعمال ايشان که به ما مى رسد و ما از آن کارها كراهت داشته و نمى پسنديم.
البته براى تشرّف به خدمت آن حضرت ادعيه و اذكارى نقل شده است كه همگى موجبات ايجاد سنخيت و هماهنگى با حضرت را در كردار انسان فراهم ساخته محبّت و دوستى ايشان را در دل زياد مى كند.
و صد البته پر واضح است كه محبّت واقعى سبب مى شود كه تمام پرده هايى كه مانع وصال به محبوب است را بر طرف كرده و خود را آماده ديدار سازد.
به عنوان نمونه شخصى مثل سيد بحر العلوم به درجه اى از مقامات معنوى رسيده بود كه بارها موفق به ديدار آن امام مهربان شد چنانچه عالم ربانى ملا زين العابدين سلماسى رحمه الله نقل مى كند كه روزى جناب سيد بحر العلوم وارد حرم اميرالمؤمنين(عليه السلام) شد. در آنجا اين بيت را با خود مى خواند: «چه خوش است صوت قرآن   ز تو دلربا شنيدن».
از سيد سئوال كردم: علت خواندن اين بيت چيست؟ فرمود: همين كه وارد حرم اميرالمؤمنين(عليه السلام) شدم، مولايمان حضرت ولى عصر(عليه السلام) را ديدم كه در بالاى سر مطهر، با صداى بلند قرآن تلاوت مى فرمود. وقتى صداى آن حضرت را شنيدم اين بيت را خواندم و همين كه داخل حرم شدم حضرت قرائت قرآن را ترك نموده و از حرم تشريف بردند.

 

پنج شنبه 23/1/1386 - 8:24
پسندیدم 0
UserName