براي پدران مفقودالاثر
توسط : ezraeil

تو مي‌آيي

        

براي پدران مفقودالاثر
در خاطرم تو مي‌آيي، تو مي‌آيي و دلتنگي‌هاي پنجره را گردگيري مي‌كني و تمام آسمان و ستاره‌هايش را، و عشق خاك خورده‌ي توي انبار را.
در خاطرم با تو مي‌گويم كه سنگ، قلب شيشه‌اي پنجره‌مان را شكست، و تو را مي‌بينم كه با چشماني سبز بر لحظه‌هاي خشكيده، قدم مي‌گذاري و در كنار باور سنگي زندگيمان درنگ مي‌كني.
تو مي‌آيي و هم نفس تنهايي‌ام، مي‌شوي و من در فضايي آكنده از عطر باران با تو بودن را تنفس مي‌كنم.
تو مي‌آيي و چكاوك‌هاي مرده‌ي پنجره را در گودي خاطره، خاك مي‌كني و من برايت از لحظه‌هاي شبانه مي‌گويم و از سايه‌ي تنهايي‌ام كه بر روي حجم خالي خاطره‌ها مي‌لغزد. برايت از آرامش غروب در قابي كه به ديوار ميخ كرده‌ايم، مي‌گويم و تويي كه هر لحظه در آن سبزتر مي‌شوي.
امّا افسوس كه همه‌ي اين رؤياها در تراكم اشك‌هاي پنجره مي‌شكنند و تو را با خود به سرزمين افسانه‌ها و اسطوره‌ها مي‌برند و اين انتظار است كه در چشم‌هاي من باقي مي‌ماند.
شايد كه روزي بيايي.
ف. ابناء رودهله- برازجان


 


چهارشنبه 15/1/1386 - 13:50
پسندیدم 0
UserName