برگزيده از قصص قرآن
توسط : amir5896
  «به نام حضرت دوست»

برگزيده از قصص قرآن -  مولانامحمد جويري

 

J               مورچه اي كه با حضرت سليمان برخورد كرد از او پرسيد : از خدا چه خواستي ؟ فرمود انگشتري كه همه ملك جهان زير اين انگشتر است ؟ مورچه گفت : از آسمان تا زمين يك پارة سنگ است پس دنيا مقداري نبوده و نيست .  ديگر چه خواستي ؟ فرمود ، باد را بفرمان من كرده؟ مورچه گفت حقتعالي بتو مي نمايد كه وقت مرگ خبر باد بتو داد كه سليماني بشنيد بگريست ؟ پس گفت : اي سليمان اندك چيزي از خدا خواستي اگر چنانچه صبر مي كردي خداي تعالي فرشتگان را بفرمان تو مي كرد چنانكه در آخرالزمان محمد ( ص ) به اينها التفات نكرد و بعد از آن حق تعالي فرشتگان را در فرمان وي كرد . سليمان گفت : دانش تو از كجاست ؟ گفت : سليمان پنداري كه علم جهاني تو داري حق تعالي همه عقل به يك نفر ندهد.پس سليمان تا چهل شبانه روز از محراب بيرون نيامد و تسبيح كرد و گفت : دانستم كه بندة ضعيفم .

J                آصف يكي از همراهان حضرت سليمان بود كه خدا او را عالم خوانده است زبور و توراة نيك مي دانست وبا يك چشم برهم زدن تخت بلقيس را حاضر كرد.

J               روزي باد بساط سليمان را برداشته بر روي هوا مي برد ، سليمان به پائين نگريست مردي ديد كه بيل مي زد وبه سليمان و لشگراو        نمي نگريست ،‌سليمان پائين آمد مرد به نماز ايستاد ،  صبر كرد تا از نماز فارغ شود . گفت : چرا به من التفات نكردي ، عرض كرد اي پيغمبر خدا، من از نظارة خداي تعالي به تو ننگريستم و نمي پردازم و ديگر آن كه عمر من يك ساعت است . آن نفس به نظارة تو نتوانم پرداخت تو نيز چون من عاجزي . پس سليمان به انديشه فرو شد آن مرد گفت : سخن باطل نور دل را ببرد. سليمان بگريست و برفت .

J               اهل سبا : ايشان را دو بوستان با نعمتهاي گوناگون بود. حق تعالي گفت بخوريد و شكر نعمت بجا آوريد ولي آنها علم نداشتند و نعمت را شكر نكردند و بفساد مشغول شدند. ابليس ( لع ) در بين آنها آمد و از آنها خواست كه مال خود را بكسي ندهند تا مالشان زياد شود . آنها چنين كردند يعني اعتقاد كردند كه صدقه و زكوه بكسي ندهند وبا درويشان نكوئي نكنند.  خداوند خواست بوستانها را خراب كند پس موشها انداخت تا سد را خراب كنند . در آنجا مردي به نام اوليس عاقل بود روزي كه به بيرون رفته بود موشها را ديد و فهميد كه عذاب خواهد رسيد ، برگشت وبا برادرش مالها را بفروختند و از آنجا رفتند و ناگاه آن بند خراب شد و آن قوم هلاك شدند ، جزاي هركسي كه ...

J                مسجد اقصي آن است كه داود بنا كرد و مسجد ديگري از آن فراختر سليمان بنا كرد از سنگ مرمر و .. چون اجل او نزديك رسيد مسجد به اتمام رسيد.

J                لقمان حكيم : او به روزگار داود بود و حبشي و عمرش 3500 سال . حق تعالي دو فرشته فرستاد كه پيغمبري خواهي يا حكمت . حكمت را اختيار كرد . گفتند چرا؟ گفت پيغمبري كار عظيم است ترسيدم كه تقصير رود. فرشتگان در دهان او دميدند حكيم شد . يكي گفت : به چه چيز بدين مرتبه رسيدي ؟ گفت : براستي گفتن و امانت بجاي آوردن و آنچه بكار نيايد ترك كردن .

J               روايت شد كه چهار پادشاه بودند كه تمامي دنيا را مسخر گردانيده اند دو مؤمن( سليمان و ذوالقرنين )و دو كافر

              ( بخت النصر و نمردود ).

J               بخت النصر (( حكم كرديم بر بني اسرائيل كه اگر ايشان فساد كنند در زمين وپيغمبران مارا خوار دارند و گردن كشي نمايند يكي را گردن كش تر  بر ايشان گمارم تا همه را هلاك كند . )) نام آن شخص بخت النصر بود. مادر وي اورا بعد از بدنيا آمدن در بوته ها رها كرده بود ولي بوسيله سگي به او شير داده شد تا يكسال . روزي مادر از آنجا گذر كرد و اورا بديد اورا به خانه برد تا 7 سالكي شد به غايت با قوت بود وليكن آبله رو و گربه چشم و بر سرمو نداشت به يك پا لنگ بود وبا اين حال هيچ كودك با وي بر نيامد. بعدها او حاكم  زندانيان شد و روزي همه زندانيان را آزاد و لشگركشي كرد و هركه را مي ديد مي كشت ،‌حتي مادر خودرا كشت . و خود را به بيت المقدس رساند و همه را بجز ارميا و دانيال پيغمبر كه قبلا به فرمان خدا ، امان نامه گرفته بود ند همه را بكشت و در آخر خود نيز اشتباها توسط سربازي كشته      مي شود.

 

J               يحيي(ع) :خداوند زكريا را فرزندي بخشيد. خداوند  او را در قرآن سيد خواند و غير او هيچ پيغمبري را سيد نخواند . او را در كودكي علم داد 4 ساله تورات بياموخت و چون هفت ساله شد يادگرفته بود. هرگاه زكريا از خدا مي گفت يحيي ناله و زاري سر مي داد . علت را از خدا خواست خداوند فرمود خود گفتي فرزندي بده كه شايسته ما باشدو او در فراق ما مي گريد.يحيي بردبار بود وگردنكش نبود آنروز كه يحيي در وجود آمد فرشتگان آمدند بربالين وي و گفتند سلام خدا بتوباد و همچنين روز مرگش عرض كردند سلام خدا بر تو يحيي كه هرگز گناه نكرده و از انديشه ترس خدا شب و روز مي گريست .

J                هنگامي كه بني اسرائيل كينه زكريا گرفتند تا اورا بكشند زكريا برفت قوم در پي او . در راه درختي به او گفت درميان من شو و او نيز اينچنين كرد . ابليس آمد و به آنها گفت :او در ميان درخت است مي توانيد با اره درخت را از بالا تا پائين ببريد. وقتي اره به فرق سر اورسيد، جبرئيل آمد و گفت حق تعالي گفته اگرآه بكشي نام تو را از درجه پيغمبري محو كنم تو ندانستي كه پناه عالم منم ، به درخت پناه بردي . صبركن تا درجه آن بيابي ، لب بر لب نهاد تا آنگاه كه روحش مفارقت كرد . و او را دو نيم كردند .

J               در آن وقت يحيي در مناجات بود مي گفت : ملكا اگر با تو آشنائي كنم برنجاني و اگر بيگانگي كنم بسوزاني و اگر دعوت دوستي كنم بردارم كشي .

J                جرجيس ( ع ) را روز سه شنبه بكشتند ملكي كه نام او  ريان  بود. ريان بت پرست بود قبل از عيسي .   چنين آوردند كه هفتاد مرتبه ريان ، جرجيس را بكشت ، خداوند او را زنده گردانيد.  جرجيس را بدار كردند و شانه آهنين گوشت و پوست از وي مي كندند همه را بسوختند آن سوخته مي گفت الله الله خدا او را بصورت نيكوتر ظاهر گردانيد ، آواز داد كه اي كافر بگو ( لااله الا الله ) ،‌ ريان كافر با اين همه معجزه تا 7 سال او را عذاب كرد . جرجيس به خداوند گفت صبرم نماند مراشهادت روزي كن و عذاب خويش نثارشان كن . آتش از آسمان فرود آمده همه روي بر جرجيس نهادند و با شمشيرميزدند تا شهيد شد و مدتي آتش بر ايشان مي باريد تا همه هلاك شدند.

J                ذوالقرنين :خدا او را پادشاهي داد تمام مشرق و مغرب در دست او بود و كافرين را مي كشت . او براي يافتن چشمه  آبي كه عمر جاودانه يابد براه افتاد و خضر را مقدمه لشگر خود قرارداد . در راه ذوالقرنين و خضر هردو راه را گم كرده بودند.و ازهم جدا بودند . خضر به چشمه آبي رسيد از آن غسل كرد و آب خورد و خدا را شكر كرد وبراه افتاد . ذوالقرنين بجائي رسيد و شخصي را ديد كه به او سنگي داد بقدر سرگربه و گفت تو را بيدار كردم دراين علم بسيار يابي .   اسكندر يا ذوالقرنين برگشت در تاريكي مي راند چهار پائي در ميان سنگلاخ مي گذشت لقمان حكيم گفت هركه از اين سنگ بردارد چون بروشنائي رسد پشيمان گرددو آن كس هم كه برندارد پشيمان گردد. چون بروشنائي رسيدند چنين شد زيرا آن ياقوت احمر و لعل زبر جد بودند بعد از آن ذوالقرنين از علما پرسيد كه در اين سنگ چه حكمت است وزن كردند سنگ ازحد خود زياد تر بود . خضر گفت : معني آن اين است كه خدا تورا از مشرق تا مغرب حكم داد تو سير نشدي اين سخن بشنيد و بگريست وبه طاعت مشغول گشت تا وفات او رسيد.

J               خضر  از براي آن گويند كه چون در زمين خشك نشستي سبز شدي و الياس براي اينكه او را از بسياري علم و دانش كه خدا او را داده بود.  خضر و الياس تا روز قيامت نميرند از بهر آنكه آب زندگاني خوردند و الياس در درياها است تا درماندگانرا ياري كند و كشتي را بسلامت ببرد و خضر در بيابانها و كوهها است تا راه نمايد گمراهان را .

J               عيسي (ع) :  جهودان بيامدند و حصار كردند تا عيسي را هلاك كنند جبرئيل بيامد و عيسي را از سقف خانه بيرون برد و در بيت المعمور نشاند بصورت فرشتگان شد چنانكه بطعام محتاج نشد و پادشاه جهود يكي را در خانه فرستاد نام او اشبوع بود تا عيسي را بكشد چون در خانه آمد ، حق تعالي وي را مثل عيسي گردانيد. جهودان در خانه رفتند و اشبوع را گرفتند و بر دار كردند تا جان از وي برآمد. جبار عالم جل جلاله خبر داد كه مدت 50 سال اشبوع را نعمت دادم و او را قدر و منزلت نبود لكن سبب آن بود كه او را فداي عيسي كنيم و ديگر فرعون را مدت چهارصدسال نعمت دادم و اورا قدر و منزلت نبود ولكن سبب آن بود كه او را فداي موسي كنيم ديگر چهارهزار سال قرباني هابيل را پروريديم ا به وقت قرباني اسماعيل فديه شد و اسماعيل خلاي يافت ، همچنين از براي بندة مؤمن نيز 70 ، 80 سال كافران و جهودان را نعمت دنيا داديم چون بلب دوزخ رسيد ايشان را فداي مؤمنان كنيم و دوزخ فرستيم و مومنان را نجات دهيم .

 

اللّهمَ عَجّل لِوَليّکَ الحُجَة ابنِ الحَسَن. يا قائمَ المَهدی(عَج).

سلام بر بنده و رسول خدا، حضرت محمد (ص)

سلام بر بنده و ولیّ خدا، حضرت علی (ع)

سلام برکاملترین مخلوق و حجت خدا ، حضرت مهدی(عج).

 

Jadeye_tariki@yahoo.com

 

http://nilofare-abi.persianblog.com

http://p-mr-yahyaie.mihanblog.com

 فروردین ماه 1386

سه شنبه 14/1/1386 - 9:42
پسندیدم 0
UserName