خوشبختی در سوال از خدا!!!!
توسط : doki_inkalej
 

اوخوشبخت نبود.زيراهيچ سوالی نداشت .اما روزی سوالی به سراغش آمد وازآن پس خوشبختی ديگر چيز کوچکی نبود.اوازخدا معنی زندگی را پرسيد.اما خدا جوابش را با همان سوال خودش داد. خدا گفت: اجابت تو همين سوال توست. سوالت را بگير و در دلت بکارو فراموش نکن که اين دانه ای است که آب و نورمی خواهد. او سوال را کاشت.آبش داد و نورش داد. سوال جوانه زد و شکفت و ريشه کرد . ساقه و شاخه وبرگ. وهر ساقه سوالی شد وهر شاخه وهربرگ سوالی! واوکه تنها يک سوال

داشت ؛ درختی شد که ازهرسرانگشتش سوالی آويخته بود. وهربرگ تازه ؛ دردی تازه بود وهربارکه ريشه فروترمی رفت ؛ درد او نيز عميق ترمی شد! فرشته ها می ترسيدند. فرشته ها ازآن همه سوال ريشه دار می ترسيدند.اما خدا گفت: نترسيد!درخت او ميوه خواهد داد . وباری که اين درخت می آورد معرفت است! فصل ها گذشت ودردها گذشت درخت اوميوه داد و بسياری آمدند وجواب های اورا چيدند.اما دردل هرميوه ای ؛بازدانه ای بود وهردانه آغازدرختی وهر که ميوه ای را برد در دل خود

 بذر سوال تازه ای را کاشت>>. اين است قصه زندگی آدم ها>>

 اين را فرشته ای به فرشته ای ديگر گفت و همین طور گفت و گفت و باز هم گفت و.......!

www.perg0la.blogfa.com

يکشنبه 12/1/1386 - 19:7
پسندیدم 0
UserName