كاش عشق...
توسط : مری عشقی
كاش آن زمان كه عشق در خانه قلب هامان رخنه مي كرد اول اجازه مي گرفت.
كاش آن زمان كه قلب تندتر مي تپيد اول از عقل فرمان مي گرفت.
كاش آن زمان كه نفرت به بارگاه قلبت هجوم مي آورد از اشك من شرم داشت.
كاش آن زمان كه مي رفتي خاطرة نگاه پر تمنايت را با خود مي بردي.
كاش آن زمان كه گلويم از بغض مي سوزد و قلبم از سردي هوا منجمد مي شود
كلاغ هاي خبر چين خبر نابودي مرا به تو برسانند.كه بداني چه آرام و بي صدا افكار پسرك تنهايي را ربوده و با خود در فراسوي زمان زنداني كرده اي.تو شايد به مانند آن داستاني باشي كه كسي ديوارهاي هزار قلعه را خراب مي كند و ذره اي خاك هم بر تنش نمي نشيند.لحظه اي كه نباشي اشك هاي من وام دار ديدار دوباره ات خواهد بود.
قصر مرا به لمحه اي در هم شكستي- بي اعتنا عبور مي كني- تو را بيم دل شكستن خيال كودكانه اي بيش نيست!
من مي ترسم از فردايي كه ديگر نتوانم بي تو در آن نفس بكشم.از فردايي كه در ميان تنديس هاي پر تمنا ترنم آواي تو در انعكاس افق هايم گم شود.
بيا باز هم بال بگشاييم گرچه خوب مي دانم تو را براي هم پروازي من نيافريده اند.بيا در اين هوس پر نياز كودكانه باز هم مرا شناور كن.بيا با هم قايقي بسازيم مي دانم زود خيس و نابود مي شوم...
من آنقدر با رؤيايت زندگي كرده ام كه دلم در واقعيت هم برايت تنگ مي شود و شايد اين از بدترين گناهان رؤيا باشد.
زودترها فكر مي كردم بسيار قوي تر از اين قصه ها خلق شده ام ولي انگار انكار حسي كه هيچ گاه نبود خيلي ساده تر از به فراموشي سپردن توست.ذره ذره ذوب مي شوم...
شايد شبي شمع هم دلش برايم بسوزد.تو در سنگي و سردي قافيه ها هم نمي گنجي .
آنقدر مات و يخ زده اي كه سوزش و ضجه ي تلخم از پنجره هاي خانه ات رخصت ورود ندارند.
تمنايم در پس واژه ها...
بغضم از ترس رسوايي به حنجره ام راه ندارد...
و تا دم آخر همواره گويم:
كاش آن زمان كه عشق در خانه قلب هامان رخنه مي كرد اول اجازه مي گرفت.
شنبه 11/1/1386 - 15:49
پسندیدم 0
UserName