جام اگر بشکست ...
توسط : 01_uniqe
 

زندگی در چشم من شب های بی مهتاب را ماند

شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند

 

ابر بی باران اندوهم

خار خشک سینه کوهم

سال ها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم

نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه

حالیا خاموش خاموشم

یاد از خاطر فراموشم

 

روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه

عصر پرپر می شود این نوشکفته در سکوت دشت

روزها این گونه پرپر گشت

چون پرستوهای بی آرام در پرواز

رهروان را چشم حسرت باز

اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده است

 

من که جام هستی ام از اشک لبریز است می پرستم

در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد

با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد

در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد

 

ناله من می تراود از در و دیوار

آسمان اما سراپایش گوش و خاموش است

هم زبانی نیست تا گویم به زاری ای دریغ

دیگرم مستی نمی بخشد شراب

جام من خالی شدست از شعر ناب

ساز من فریاد های بی جواب

 

نرم نرم از راه دور

روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه

روشنایی می رود در آسمان بالا

ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است اما من

همچنان در ظلمت شب های بی مهتاب

همچنان پژمرده در پهنای این مرداب

همچنان لبریز ز اندوه می پرسم

 

جام اگر بشکست

ساز اگر بشکست

شعر اگر دیگر به دل ننشست

فریدون مشیری

Regards : Unique

شنبه 11/1/1386 - 4:10
پسندیدم 0
UserName