حشر معهود
توسط : amir5896
  به نام آنکه ظاهر است و باطن

بارانی پائيزی می باريد ، بارانی صافی و غسّال می باريد

مرواريد عَرش فرود می آمد ، خلعتِ پاکی بر تنِ شهر می کرد

شميم ِشبنم  دستِ سرزنش بر سر ما می کشيد

چکه بر در و پنجره می کوبيد انگار صدائی می زد

ناودان هم فرياد شُرشُر سر می داد ، انگار درگوشِ دل لالائی می سرود

سکوتی زيبا حکم فرما شد تا شُرشُرش را با گوش جان لمس کنيم

اين چکه از آفاق قربت، آکنده ازغم بر ساغر هُبوط  بَرنشت و هبوطی نمازوَش  گُزارد و سزاوارانه بر اين سِفله سَرا پای گزارد

گوهرِ ملکوتی سر به آسمان می کوبيد اما محکوم به هبوط بود

از طاق عرش به کفِ فرش ، فرودی که باخود بازگشتی بهمراه دارد

قطره انديشه به بازگشتی آگاهانه دارد، بازگشتی بهمراه معصوميتی ِآگاهانه

با این فراق به آگهی خواهد رسيد

 خواهد دانست معصوميتی، قربتی، سلامتی ناآگاهانه داشته بوده ، امّا

 اين سفر بهرِفهم ، کوچی  برای آگهی و دانستنِ قدر قربت بود

اينها رويشان بسوی دوست است ولی رفتنشان بوی فاصله می دهد

اين گوهر از کدامين مِی نوشيد که اينچنين مستانه به رقص درآمده ،

با کدامين باده سرمست گشته؟

تمام حُزن اش  فراق بود و بس

همه اين حِلم  بهر دیدار دوباره معشوق ازلی است ، آن يگانه مقصود ،

آن يگانه  مَه رُخ ، دنبال گوشه چشمی هستند ، پی خم ابروئی ،

اشاره چشمی ، که اينچنین گستاخ درطلب ِرضوانِ خُلد است

پيش از دیدارِ یار با زَر و زيور خود را زيب دهد

اين سکونت دراين محمل بهرِ ديدار به پيشگه محجوب بود

همه ضَجرَتِ اين مرواريدِ خاشع  بهرِ ميهمانی حضرت دوست بود

اين قطره ی زلال با قبای مَلَک سفر را آغاز کردند، با نخوت اين ره می پيمود

بهرِ لؤلؤ مأوائی نيست غير حق ، گوهر در طلب اشارت دوست بود .

 

بگذار مقال را ايجاز  نمايم و از تکلّف و تعريض بگذرم :

" اين قطره ی مفتون ، بهر ِحشرِ معهود  اين سفر می پيمود "

 

نوشته شده : 19/8/1384  ، ساعت: 23:30 

تايپ شده : 20/8/1384 

"حشر معهود"

امير. ن. 24 ساله.

   http://nilofare-abi.persianblog.com

پنج شنبه 9/1/1386 - 19:40
پسندیدم 0
UserName