گفتگوی عقل و عشق !
توسط : amir5896

گفتگوی عقل و عشق !

عقل گفت : من سبب کمالـاتم ، عشق گفت : من در بند خیالـاتم.

عقل گفت : من بوسم بوستان سلامت را ، عشق گفت : من یوسفم زندان ملامت را.

عقل گفت : من سکندر آگاهم ، عشق گفت : من قلندر درگاهم.

عقل گفت : من در شهر وجودم مهترم ، عشق گفت : من از بود و وجود بهترم.

عقل گفت : مرا علم وبلاغت است ، عشق گفت : مرا از هر دو عالم فراغت است.

عقل گفت : من آیینه مشورت هر بالغم ، عشق گفت : من از سود و زیان فارغم.

عقل گفت : مرا لطایف غرایب یاد است ، عشق گفت : جز دوست هر چه گویی باد است.

عقل گفت : من رقیب انسانم ، نقیب احسانم ، بسته تکلیفاتم ، شایسته تشریفاتم ، گشاینده در فهمم ، زداینده زنگ وهمم ، گلزار خردمندانم ، مستغفر هنرمندانم . ای عشق ! تو را کی رسد که دهان باز کنی و زبان به طعن دراز کنی؟ تو کیستی ؟ خرمن سوخته ای ، و من مخلص لباس تقوا دوخته ای .

عشق گفت : من دیوانه جرعه ذوقم ، برآرنده شعله شوقم ، زلف محبت را شانه ام ، زرع مودت را دانه ام . منصب ایالتم عبـودیت است ، متکای جلالتم جیرت است ، گنج خرابه بسطامم ، سنگ قرابه ننگ و نامم . ای عقل تو کیستی ؟ تو مودب راه ، و من مقرب درگاه .

   http://nilofare-abi.persianblog.com

پنج شنبه 9/1/1386 - 19:32
پسندیدم 0
UserName