شعله طور- جویبار...
توسط : amir5896
    مـن جويـبار خـردي (كوچكي) هستم كه از سرچشمه  ونفحت فيه من روحي مي جوشد و مي پويد و در درياي انا الـيه راجـعون غرق و محو مي شود .

   با همه خردي از همان سرچشمه كه مي جوشد از صخره هاي وحشي مي گذرد ، از دره هاي تنگ و تاريك عبور مي كند ، در بستر ريگهاي تفته فرومي غلتد و بي آنكه بداند كدام خط سير را در پيش دارد به درياي بي پايان هستـي ،كه در دور دستها برايش آغوش گشاده است فرو مي ريزد - و خودي جويـبار را به خودي دريا  تبديل مي كند . جويبـار در پايان راه از خودي مي رهد اما پيش از آنكه راه او به پايان آيد بارها مبدل مي شود و در هر قدم كه به سوي سرنوشت مي پويد چيز ديگري مي شود ، و آنگاه كه در دريا محو مي گردد همه خوديها را در ساحل مي شويد - و از رنگ خوديها كه در طول راه  وي را در ميان گرفته است رهايي مي يابد - و آنچه در پايان راه به دريا مي ريزد درياست جويبار نيست . خردي او در بزرگي دريـا محو مي شود و  آنجا كه درياست هرچه هست بزرگي است - خردي جويبار ديگـر در آنجا گنجايي ندارد و هيچ كس آن را به انديشه در نمي آورد.

   با وجود دريا جويبار از هستي نمي تواند دم بزند لاجرم ناديده مي ماند و به هيچ حساب نمي آيد گذرندگان هم جويبار را نمي بينند فقط عكس خود را مي بينند.

   من كه جويبار خردم ، چنان با شور وهيجان به دنبال سرنوشت خويش ، به دنبال دريا كه در دور دستها به رويم آغوش گشوده است مي شتابم كه شور و غوغاي اين گذرندگان را نمي شنوم و از بانگ وغلغـله آنها نه اندوه به دل راه مي دهم نه دچار بيم مي شوم. در طول راه گاه  گل آلودم ،گاه كف كرده ام ،گاه زلالم و گاه بيرنگ و اين دگرگونيهايي كه در راه براي من پيش مي آيد به تصوير ضمير آنها كاري ندارد.

   من انسانم ، جويبارم و اگر هستم و اگر نيستم ، هست و نيست من  از من نيست .

 نوشته های منصور حلاج

  http://nilofare-abi.persianblog.com
پنج شنبه 9/1/1386 - 19:28
پسندیدم 0
UserName