ساعت 5
توسط : 01_uniqe
 

توی قفس نشستن بازم دوتا قناری

یادِ تو افتادم و اون عکس یادگاری

یادت میاد می گفتی برای من می میری

خدا رو شکر زنده ای اما دوسَم نداری

قناری ها می خونند واسه دل من و تو

از لحنشون چه پیداست قصه ی بی قراری

تو قفسن ولیکن باز یه کمی می ترسند

یه وقتی از راه بیاد پرنده ی شکاری

شکاری مثل خودت که اومدی سراغم

منو نشونه رفتی با تیرکمون زاری

گفتی یه عصر پاییز که برگ ها سرخ و زردند

می ریم کنار دریا٬ می ریم قایق سواری

حالا چقدر گذشته از اون روزهای رنگی

سختته دیگه انگار اسم منو بیاری

قرار آخر ما یک روز پاییزی بود

مونده هنوز روی ۵ این ساعت دیواری

 

Regards : Unique

 

پنج شنبه 9/1/1386 - 18:9
پسندیدم 0
UserName