به دیدارم بیا هرشب ...
توسط : 01_uniqe

 

به دیدارم بیا هرشب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند،

دلم تنگ است

 

بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها ...

دلم تنگ است

 

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه،

درین ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

 

بیا ای هم گناه من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای هم گناه، ای مهربان با من

که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها

و من می مانم و بیداد بی خوابی

 

در این ایوان سرپوشیده ی متروک

شب افتاده ست و در تالاب من دیریست

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها، پرستوها ...

 

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

که می ترسم تو را خورشید پندارند

و می ترسم همه از خواب برخیزند

و می ترسم که چشم از خواب بردارند

 

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را

نمی خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب،

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهی ها که با آن رقص غوغایی،

نمی خواهم بفهمانند بیدارند

 

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند

پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من

بیا ای یاد مهتابی ...

 

مهدی اخوان ثالث

Regards  :Unique

 

دوشنبه 6/1/1386 - 7:3
پسندیدم 0
UserName