عاشقانه ها
توسط : motaharehs
   

 

مــاه نمیدونست چـه جوری بتابه ....از روی دست تــو دیــد و بـلـد شد

خورشید که دید نوری ازش نمی خوای...رفت بالای قله و با تو بـــد شد

دریا که دید موج موهات از اون نیست....غرشی کرد وته دل حسود شد

آسمون از غم تــو کــه رو زمینی....تــا همیشه رنگ چشـاش کبــود شد

گل که دونست خزون واسه تو هیچه....رنگش پرید و تو یه لحظه پژمرد

درختی که تـو از پیشش رد شدی...انقده برگاش رو زمین ریخت که مرد

نسیم که دید مثل تـو مهربون نیست...عــاشقی رو گـذاش کنــارو بــاد شد

تــو دنیــا هیچکس مثـل تــو نمی شد....پس کم کم و کم آدم بــد زیــاد شد

بـرفـا دیـدن هر چقـدم ریـز بــاشن...از شـرم رنگ چـش تــو آب میـشن

یــلـدا تـرین شبــای سال ام  آسون....بـا یـه اشارهء نگـات خواب میـشن

شب نـتـونست مثل تو روشن باشه....خشم وغضب کـرد ویهـو سیاه شد

روزم پـیـش چشمــای تــو کــم آورد....قـایــم شد و روشنی کـیمیــا شد

زمیـن فقط ایـن وسطـا یــه جـوری....بـه ایـن کــه زیــر پـاتِ می نازه

طفلکی مثــل مـن داره تـو رویـاش...بـا تــو یــه قصر آرزو می سازه

زیبا اگـه هر چی می گم همون شد....یــادت بـاشه اینارو کی نــوشته

دیـوونهء چهـارتـا فصل و هـر روز....دیوونهء عصر و شب و سپیده

کــیـوانـی کــه تــا اسمتــو آوردن....یــه ذره رنگ چهرشـم پــریــده 

شنبه 4/1/1386 - 17:27
پسندیدم 0
UserName