یک سری جوک
توسط : jadval
یه نفر شلنگ را برمی داره و تلويزيون را آب پاشی

می کنه ومی گه: مگه نگفتم اينجا فوتبال بازی نکنيد.

۲ـ يه نفرعينک دودی ميزنه عصرکه

۱بچه اش می آد ميگه:

(ای نادان تا اين موقع شب کجا بودی؟!)

۳ـ يه نفر يه دکمه پيدا می کنه میره براش کت ميدوزه.

۴ـ از روباهه می پر سن شاهدت کيه؟ می گه بدون

حضور وکيلم حرف نمی زنم.

۵ـ کلاغه می گه:من طاووسم،می پر سند پس چرا اين

قدر سياهی؟

می گه: از سر کار اومدم

می پرسند :شغلت چيه؟

می گه: ذغال فروش!

۶ـ مامور آتش نشانی را جو می گيره ميره مشعل

المپيک و خاموش می کنه!

۷ـ دو تا شخص غلوکن با هم راه می رفتند.

اولي:بيا برويم زير اين پل شنا کنيم .

دومی:من جايی که کوسه نداشته باشه شنا نمی کنم!

۸ـ يک نفر می رود مسواک بزند صابون را می مالد روی

مسواکش و می گويد :سيو همان سيب است!!!

۹ـ اولی شبی که زلزله آمد شما خيلی تر سيديد؟

دومی: بله.همه ی ما از ترس می لرزيم ولی مثل اينکه

زمين بيشتر از ما لرزيد . چون خيلی بيشتر از ما لرزيد.

۱۰ـ مردی وارد حمام شد وقتی دوش آب را باز کرد گفت:

نمرديم و آب چرخ کرده هم ديديم.

۱۱ ـ دو خانم مسن از همسر های خود صحبت می

کردند.

اولی: من از اين که همسرم ناخنهای خود را می جود

نارا حتم . دومی : همسر من هم اين عادت را داشت،

ولی من ترکش دادم اولی: چگونه؟؟؟

دومی: خيلی راحت برای مدتی دندان های را او را قايم

کردم.!!!

۱۲ـ از گوسفنده می پرسن : بزرگترين آرزوت چيه؟

می گه: می خوام برای اولين بار هم شده جلو وانت

بشينم!!!

۱۳ـ شخصی به خواستگاری دختری رفت پدر دختر نزد

يکی از دوستان داماد رفت تا درباره آن بداند.

دوست داماد گفت : من هنوز نماز خواندن او را نديده ام

ولی روزه خوردنش را ديده ام.

۱۴ـ هواپيمايی در قبرستان شهر سقوط کرد. فردا آن روز

راديو اعلام کرد : شب گذشته هوا پيمايی در حومه شهر

سقوط کرده و تا اين لحظه ۳۰۰۰۰ جسد کشف شده

عمليات برای يافتن همين طور ادامه دارد!!!

۱۵ـ يه آفتاب پرست می ره رو جعبه مداد رنگی

هنگ می کنه.

۱۶ـ ابلهی، برای اين که خودش را گم نکند کدويی به

گردنش آ ويخته بود . وقتی خوابيده بود . رندی کدو را از

گردن او باز کرد و به گردن خود بست. ابله که از خواب

بيدار شد با تعجب از رندی پرسيد :اگر من منم

پس کدوی گردرم اگر تو منی پس من کيم؟!

۱۷ـ معلم با ماشين جمله بساز؟

شاگرد: آقا می شه همسايه ماشين؟!!!

۱۸ـ معلم : هر چقدر می دانی درباره ی عدسی بگو ؟

شاگرد : اجازه چيز زيادی نمی دانم چون مادرم تا بحال

عدسی درست نکرده است!!!

۱۹ـ مادر بچه: آقای دکتر بچه ام خودکار را قورت داده.

دکتر: خانم دستپاچه نشويد نشانی منزلتان را بدهيد .

مادر: آقای دکتر تا آمدنتان چه بکنم ؟ دکتر : اگر خيلی

عجله داريد با مداد بنويسيد!!!

۲۰ـ اولی:ساعت چنده؟ دومی: يک ربع به دو

اولی:خودت بدو . چرا من بدوم!!!

۲۱ـ اولي: آيا تا به حال به هيچ کدام از آرزوهای دوران

کودکی ات رسيده ای؟ دومی : بلی،وقتی بچه بودم

و مادرم موهايم را شانه می کرد، دوسداشتم کچل شوم

۲۲ـ دکتر: وقتی به چه چيزی فکر می کنی افسرده می

شوی؟

بيمار: راستش را بخواهيد به پرداخت ويزيت.

۲۳ـ يک نفر ميخی را بر عکس می کند در ديوار.

دوستش می گويد: اين ميخ برای اين ديوار نيست برای

روبه روييه!!!

۲۴ـ بادکنک فروشه برشکست می شه ميدونيد چرا؟

چون بادکنک هاشو به شرط چاقو می فروخته!!!

۲۵ـ يه مرد لافزون با يه مرد قوی هيکل دعواش شد قبل

از اين که حرکتی کنه مرد قوی هيکل چند تا مشت به او

زد و پرتابش کرد آدم لافزون روکرد به جمعيت کرد وگفت:

شما ميگين چه کارش کنم؟!!!

۲۶ـ يه روز پليس مردی رو جريمه ميکنه ومی گه:کارت

ماشين،گواهينامه،بيمه مردمی گه: بااين هاجمله بسازم

۲۷ـ يک روز چند تا دوست تصميم می گيرن به رن گردش

اولی: ماشين ، چای با من

دومی:ناهار بامن

سومی که خيلی خسيس بود می گه: شما که همه

چيز را آورديد من هم داداشم را می آورم!!!

۲۸ـ يه نفر ماشينش توی برف گير کرده بود چند نفر

رو صدا می کنه تا ماشين رو هل بدهند.

ولی ماشين حرکت نمی کرد .

می رن جلو می بينن طرف ترمز دستی رو کشيده!

با تعجب می پرسن چرا اينطوری کردی ؟

می گه: می خواين ماشينم سر بخوره وبزنم به درو ديوار

۲۹ـ اولی:حوصله ام خيلی سر رفته.

دومی: مگر زيرش را کم نکرده بودی که سر نرود!!!

۳۰ـ روزی يکی از فاميل های مينا به خانه ی آن هاآمد

وگفت: ماشاالله چقدر بزرگ شدی.!

مينا:بايدبزرگ شوم چون مادرم روزی دوبار من را آب

می دهد.

۳۱ـ معلم:((احمد با چای جمله بساز.))

احمد:اجازه ((قوری را آوردم!))

۳۲ـ سه ديوانه قايق رانی می کردند.در يا طوفانی شد

يکی از آنها گفت: شما دوتا برويد قايق راهل بدهيد تا

من آن را هدايت کنم.!

۳۳ـ معلم: سعيد فعل ((خوردن))را صرف کن.

سعيد : آقا اجازه با قاشق و چنگال!!!

۳۴ـ شخصی به داروخانه رفت و گفت: يک شيشه تقويت

مو می خواهم.

دارو فروش گفت: کوچک يا بزرگ؟

شخص‌ گفت:کوچک باشد‌ من‌ از بزرگ خوشم‌ نمی آيد.

۳۵ـ اولی: ببخشيد با حرف هايم سر شما را درد آوردم.

دومی: نه اختيار داريد من حواسم جای ديگری بود.!!!

۳۶ـ شخصی در هوای سرد اسبی را ديد. از بينش بخار

بيرون می آمد باخود گفت: فهميدم اسب که می گويند

همين است.!!!

۳۷ـ اولی: با عمويت کجا میري.؟

دومی: می ریم به فروشگاه محله چون اونجا نوشته

شده : خريد برای عموم آزاد است.!!!

شنبه 4/1/1386 - 9:56
پسندیدم 0
UserName