جابر بن عبدالله انصارى

 

و نقل شده است از جابر بن عبدالله انصارى كه گفت: شنيدم على بن ابيطالب در حضور رسول خدا اشعارى انشاء مى‏كرد و حضرت رسول مى‏شنيدند:

انا اخو المصطفى لا شك فى نسبى                  به ربيت و سبطاه هما ولدى

جدى و جد رسول الله منفرد                و فاطم زوجتى لا قول ذى فند

صدقته و جميع الناس فى بهم              من الضلالة و الاشراك و النكر[101]

من برادر رسول خدا مصطفى هستم، كه هيچ شكى در نسب من نيست، در دست آنحضرت تربيت‏يافتم، و دو سبط آنحضرت دو فرزند من هستند.

جد من و جد رسول خدا واحد است، و فاطمه دختر رسول خدا زوجه من است، و اين گفتار جزاف و كلام خالى از شعور و ادراك نيست.

من به پيغمبر ايمان آوردم و تصديق او را نمودم، در وقتيكه جميع مردم در ضلالت و شرك و عسرت، متحير و سرگردان بودند.

قال: فتبسم رسول الله و قال: صدقت ‏يا على.

جابر مى‏گويد رسول خدا تبسمى نمودند، و فرمودنداى على!راست گفتى.

اميرالمؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه ضمن خطبه قاصعه شرح حالات دوران كودكى خود را در صحبت رسول خدا ذكر مى‏كنند:

و قد علمتم موضعى من رسول الله صلى الله عليه و آله بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة و ضعنى فى حجره و انا ولد و يضمنى الى صدره، و يكنفنى الى فراشه و يمسنى جسده، و يشمنى عرفه و كان يمضغ الطعام ثم يلقمنيه و ما وجد لى كذبة فى قول، و لا خطلة فى فعل. و لقد قرن الله به صلى الله عليه و آله من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره، و لقد كنت اتبعه اتباع الفصيل اثر امه، يرفع لى فى كل يوم من اخلاقه علما و يامرنى بالاقتداء به.

و لقد كان يجاور في كل سنة بحراء، فاراه و لا يراه غيرى، و لم يجتمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام، غير رسول الله صلى الله و آله و خديجة، و انا ثالثهما، ارى نور الوحى و الرسالة و اشم ريح النبوة و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزل الوحى عليه صلى الله عليه و آله فقلت‏يا رسول الله: ما هذه الرنة؟

فقال: هذا الشيطان ايس من عبادته، انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى، الا انك لست‏بنبى و لكنك وزير و انك لعلى خير[102]

مى‏فرمايد:اى مردم شما موقعيت و منزلت مرا نسبت‏به رسول خدا مى‏دانيد، كه تا چه اندازه رحم نزديك آن حضرت بوده ‏ام، و داراى محل و منزلتى مخصوص بوده ‏ام.

من كودكى صغير بودم كه رسول خدا مرا در دامان خود مى‏نشانيد، و به سينه خود مى‏چسبانيد، و مرا در فراش خود به آغوش خود مى‏گرفت، بدن خود را به من مى‏سود، و بوى پاكيزه و لطيف خود را بمن مى‏بويانيد، و چه بسا غذا را مى‏جويد و سپس از آن بمن لقمه مى‏داد، و در تمام اين مدت از من حتى يك دروغ در گفتارم و يك خطا و گناهى در كردارم نيافت.

و از روزى كه آنحضرت را از شير بازگرفتند، خداوند بزرگترين ملكى از فرشتگان خود را با او ملازم نمود، كه طريق اخلاق پسنديده و صفات عاليه انسانى و امور محسنه خلقهاى عالم را در شب و روز به او بيآموزد.

و اما من پيوسته مانند بچه شترى كه از هر طرف بدنبال مادرش مي‏دويد، دائما بدنبال او حركت مى‏كردم، و از او پيروى مى‏نمودم، و آنحضرت هر روز براى من از اخلاق حميده خود نشانه‏اى را ظاهر مى‏نمود، و مرا به پيروى و متابعت از آن اخلاق امر مى‏فرمود. عادت آنحضرت چنان بود كه در هر سال در كوه حراء مجاورت مي‏نمود، فقط من او را مى‏ديدم، و كسى ديگر غير از من او را نمى‏ديد، و در تمام جهان اسلام در آنروز خانه‏اى نبود كه در آن مسلمانى باشد غير از رسول خدا و خديجه، و من سومى آنها بودم.

من نور وحى و رسالت را مى‏ديدم، و بوى نبوت را استشمام مى‏كردم و حقا مى‏گويم كه ناله شيطان را در حين نزول وحى بر رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم، عرض كردم:اى پيغمبر خدا اين چه ناله‏اى است؟

فرمود: اين شيطان است از اينكه بنى آدم او را عبادت كنند مايوس شده، تو مى‏شنوى آنچه را كه من مى‏شنوم، و مى‏بينى آنچه را كه من مى‏بينم، مگر آنكه تو پيغمبر نيستى، و لكن تو وزير منى و بر خيرخواهى بود.

عجيب است‏با اين مقام و منزلت و سفارشهائيكه رسول خدا نموده، و او را وصى و وزير و ولى مؤمنين و خليفه خود قرار دادند، هنوز جسد مطهر پيغمبر دفن نشده بود كه در سقيفه بنى ساعده اجتماع كردند، و كردند آنچه كردند.

گذشته از بردن خلافت، از يك باغستان حضرت صديقه دختر رسول خدا دست‏برنداشتند، و نحله رسول خدا را برده، و دختر رسول الله را دل شكسته نمودند.

پنج شنبه 2/1/1386 - 20:15
پسندیدم 0
UserName