شیطان در کمینگاه(177)

شيطان و هاجر
بعد از آن كه حضرت ابراهيم خليل الرحمان عليه السلام براى ديدار فرزند خود حضرت اسماعيل عليه السلام به مكه آمد فرزندش به شكار رفته بود. هنگام مراجعت ، چشم پدر به جمال دل آراى او افتاد، ديد در زير درخشندگى خورشيد و نشستن گرد و غبار راه به گونه هاى اسماعيل ، زيبايى وصف ناگفتنى يافته و نورانينى مخصوص از سيمايش به چشم مى آيد.
ناخود آگاه اين مهر پدرى بيش از پيش مشغولش كرد. به همان اندازه كه محبت فرزند در دلش جاى گرفت از محبت به خدا كه ابراهيم به آن اعتراف داشت كم شد.
به گفته قرآن مجيد: نبايد در يك سينه بيش از يك قلب و در يك قلب بيشتر از يك محبت باشد».(497) آن هم محبت به خدا و هر چه غير از آن است بايد بيرون رود؛ حتى محبت فرزندش اسماعيل نيز بايد جاى خود را به خدا بدهد و قلب پدر مالامال از عشق او باشد.
شب در عالم خواب به ابراهيم گفته مى شود: فرزندت را قربانى كن ! اين خواب را در يك شب چند مرتبه (يا در چند شب پياپى ) ديد. يقين كرد كه خواب شيطانى نيست بلكه رحمانى است .
صبح پيش هاجر «مادر» اسماعيل آمد و گفت : در اين نزديكى ها دوستى صميمى دارم ، مى خواهم فرزندم را پيش او ببرم .
اى هاجر! سر و صورت او را شست و شو ده ، موهايش را شانه كن ، عطر و عنبر به زلفانش بزن ، خوش بويش نما، لباس هاى زيبا بر اندام دل آراى او بپوشان ، بر چشم هاى جذاب و درشت او سرمه بكش و آماده ميهمانى كن . در ضمن ، كارد و طنابى مهيا نما؛ زيرا ممكن است دوست و صاحب خانه بخواهد قربانى كند و جلوى پاى ما خون بريزد، كارد و طناب نداشته باشد؟!
هاجر هم طبق گفته شوهر خود عمل كرد و دست اسماعيل زيبا و جوان را در دست پدر نهاد و مقدارى هم نان به آنان داد.
در اين هنگام ، شيطان به فقان آمد، از تعجب انگشت حيرت به دهان گرفت ! شگفتا! چه قدر مطيع فرمان ؟ چه اندازه تسليم ؟ بعد از يك عمر در آرزوى فرزند بودن و الان دل از او بريدن ! بايد چاره اى كرده و نگذاشت اين دستور عملى شود، بايد فكرش را منصرف كنم ، وسوسه اش نمايم . انديشيد از چه راهى داخل شوم ، كدام راه نزديك تر به مقصود است . از راه عاطفه وارد مى شوم . مهر مادرى را به جوش مى آورم . مادر را تحريك مى كنم و او زود فريب مى خورد. او زن است و سست ايمان ، براى نجات فرزندش دست به هر كارى مى زند، جلوى فرزند را مى گيرد، نمى گذارد با پدر برود، گريه مى كند، اشگ مى ريزد، فغان سر مى دهد، التماس مى نمايد، دليل و برهان مى آورد؛ و خلاصه او بهترين وسيله براى جلوگيرى از دستور و فرمان الهى است .
چون روان شد از پى قربان
شد بلند از جان اهريمن عويل
آن عدوى پشت در پشت كهن
دشمن ايمان و عقل و جان من
آن حسود بى نواى بى خرد
هر دمى صدنيش حسرت مى خورد
از حسد شيطان جگر را چاك كرد
بر زمين افتاد و بر سر خاك كرد
گفت : آمد وقت آن ،اى دوستان !
رخنه اندازيم در اين خاندان
رخنه در ركن نبوت افكنيم
تيشه اى بر ريشه خلت (498) زنيم
هين بگفت و چاره جويى سازد كرد
خدعه و دستان و مكر آغاز كرد
آن ملعون با عجله آمد در خانه هاجر را زد به شكل پيرمردى ناصح و دل سوز، رو به او كرد و گفتن : اى هاجر! جوانى زيبا و خوش اندام را ديدم دنبال پيرمردى از اين راه مى رفتند. جواب داد: آن جوان فرزند و آن پيرمرد شوهر من هستند.
گفت : به كجا مى روند؟ در پاسخ گفت : به ديدن دوستشان . گفت : ابراهيم حقيقت را به تو نگفته ، مى خواهد او را بكشد. هاجر گفت : ابراهيم پيامبر مهربانى است ، قاتل نيست ، تا كنون او كسى را نكشته است ، او علاقه زياد به فرزندش دارد. علاوه بر آن ، از اسماعيل گناهى سر نزده است كه مستحق قتل باشد!
شيطان گفت : مگر نديدى كارد و ريسمان با خود برد، مى گويد: خدا به او دستور داده و در خواب ديده كه بايد اسماعيل را بكشد.
هاجر فورا جواب داد: اگر خدا گفته من راضى ام .اى كاش ! مرا از مغرب تا مشرق زمين چون اسماعيل و از اسماعيل بهتر بود و همه را در راه خداوند مى دادم !!
زين طمع شيطان چه پيرى قد كمان
شد به سوى خانه هاجر روان
حلقه بر در زد، عصا بر دست او
دام صيد عالمى در شست او
گفت : پيرى ناصح و فرزانه ام
آشنا جانم به تن بيگانه ام
خير خواهم ، دوستم آگه ز كار
عاقبت بين ، پندگو و هوشيار
سوى من خوانيد آن بيچاره زن
آن نگار مبتلاى ممتحن
تا به او سازم عيان رازى عيان
آگهش سازم زمكر آسمان
هاجر آمد لرز لرزان پشت در
گريه ها سر كرد چون ابر بهار
گفت : با تو چون بگويم اين خبر
چون به جانت افكنم شور و شرر
گرنهان سازم به سوزد استخوان
ور بگويم : آتش افتد در زبان
آه از اسماعيل آن سرور روان
صد هزار حيف از آن نوجوان
گفت : چون شد او بگو اى گنده پير
اى زبانت شعله و لفظت شرير
گفت : مى دانى كه ابراهيمى زار
مى برد او را كجا اين دل فكار
گفت : آرى سوى مهمانيش برد
جانب سلطان ايوانش برد
گفت : مهمانى كجا سلطان كجاست
بزم كو و سفره كو، ايوان كجاست
برد او را سوى زندان فنا
بهر كشتن برد او را در منا
برد او را تا بريزد خون او
صد دريغ از آن رخ گلگون او
برد او را تا جدا سازد سرش
افكند در خاك و در خون پيكرش
گفت : هاجر با وى اى فرتوت گنگ
اى زبانت لال باد و پاى لنگ
كى پدر كشته است فرزندى به تيغ
كى كند خورشيد ماهى زير ميغ
خاصه فرزندى چون اسماعيل من
و آن پدر هم آن خليل بت شكن
خاصه او را نى گناهى نى خطا
بى گنه كشتن كجا باشد روا
گفت : مى گويد كه فرمان خداست
آنچه فرمان خدا بر من رواست
گفت : هاجر: چون بود فرمان او
صد چو اسماعيل من قربان او
من از او، فرزند از او، شوهر از او
جسم از او و جان از او سر از او
كاش مى بودى مرا سيصد پسر
همچو اسماعيل با صد زيب و فر
جمله را در راه او مى كشتمى
كاكلش در خاك و خون آغشتمى
اين بگفت و خاك را در بست و رفت
اهرمن را هم كمر بشكست و رفت (499)
در اين هنگام هاجر او را شناخت ، فهميد او شيطان است و براى اغواى او و مخالفت كردن با دستور خداوند متعال اين دل سوزى ها را مى كند، به او بد گفت و سنگ بارانش كرد و از خود راند و آخر الامر در را محكم بست و به درون خانه رفت .

497- احزاب (33) آيه 4.
498- خلت : دوست و خليل را گويند.
499- مثنوى طاقديس از ص 370 - 372.

پنج شنبه 2/1/1386 - 17:56
پسندیدم 0
UserName