مروري بر فلسفه رازي
توسط : aminnateghi1
 

نبوغ كم نظير محمد بن زكرياي رازي (قرن نهم- دهم ميلادي) در پزشكي، شيمي و علوم طبيعي آشكار و مسلم مي باشد و داراي شهرت جهاني بوده است؛ اما به انديشه ها و اهميت فلسفي او به دلايلي كمتر پرداخته شده است و اين به دليل آن است كه او از فلسفه رسمي عصر خود كه فلسفه ارسطويي- نو افلاطوني بود و در بين اهل فلسفهدرآن دوران بيشتر مطلوب و مقبول بوده و در طول تاريخ فلسفه اسلامي هم اين مقبوليت را حفظ كرده و شرح و بسط يافته، پيروي نكرده و انفراد جسته و عقايد مخصوص به خود در پيش گرفته است و در نتيجه مورد رد و بدگويي بسيار اهل فلسفه و فيلسوفان هم عصر و پس از خود قرار گرفته است و در آثار فلاسفه اسلامي كمتر ذكري از آراء رازي مي بينيم و فلسفه او به چيزي گرفته نشده است؛ و نيز به دليل عقايدي كه درباره اديان ابراز كرده، كه مورد پسند متكلمين و اهل مذهب از فرقه هاي مختلف نبوده، مورد تكفير قرار گرفته است؛ بطوريكه بسياري از تأليفات مهمش كه مي توانست عقايد و اهميت فلسفي او را بيشتر و بهتر نشان دهد، از بين رفته و اكنون در دست نيست.

رازي را مي توان پيشوا و برجسته ترين چهره خردگرايي و تجربه گرايي در فرهنگ ايراني و جهان اسلام و به جرأت جهان در قرون وسطا و در دوران قبل از عصر رنسانس و فلسفه جديد غرب دانست و احتمالا تنها فيلسوفي در جهان اسلام است كه مقلد گذشتگان نبوده و از ديگران داراي اصالت نظر و استقلال فكري بيشتري است؛ اما به دليل همين دگرانديشي حتي در دوران اخير نيز مورد اعتنا قرار نگرفته و افكار و آراء فلسفي او تقريبا ناشناخته مانده است. ابوريحان بيروني، دانشمند بزرگ، تنها كسي است كه هم به اهميت فلسفي و هم به ارزش علمي رازي پي برده است. 

رازي در فلسفه متمايل به فيلسوفان يوناني قبل از ارسطو، يعني سقراط و افلاطون و فيلسوفان پيش از سقراط بويژه فيثاغورس و دموكريتوس مي باشد و نيز تأثيراتي از افكار هندي و مانوي در فلسفه وي به چشم مي خورد. همچنيندر طب و فلسفه به جالينوس نظر دارد و او را بزرگ مي دارد و استفاده فراوان از وي كرده است.
رازي به مقام علمي ارسطو واقف است؛ اما افلاطون را ترجيح مي دهد و خود را پيرو افلاطون مي داند و نيز احترامي فراوان براي سقراط قائل است. اما با اين حال او به منزلت خود پي برده و در عين استفاده از استادان يوناني طب و فلسفه، هرگز تسليم مشاهير نمي شود و خود را كم نمي شمرد. رازي در استفاده از انديشه هاي پيشينيان تنها به نقل قول اكتفا نمي كند؛ بلكه اطلاعاتي را كه از پيشينيان به دست آورده، خلاصه مي كند و مورد مشاهدات و تجربيات خود قرار داده و به ديد انتقادي به آنها مي نگرد و سپس نظر و قضاوت خود را بيان مي دارد و خود را محق مي انگارد كه استنتاجات آنها را تغيير دهد و تكميل كند و برخي را به نظر خود قابل قبول و برخي ديگر را مردود قلمداد كند و بخوبي محسوس است كه رازي استقلال فكري خود را حفظ كرده است. رازي برخلاف همه كساني كه در تمدن اسلامي عنوان فيلسوف دارند و داراي روشي قياسي و نظري بودند ، روشي استقرايي و تجربي و متوجه امور و مسائل محقق محسوس داشت. او به اهميت تجربه و مشاهده در علوم پي برد؛ اما پرداختن به ساير فعاليتها و موفقيتهايش در علوم از بحث اين مقاله خارج است. 

مابعدالطبيعه

از آراء رازي در زمينه الهيات و طبيعيات اطلاع دقيقي در دست نيست؛ چون كتابهاي او در اين زمينه ها از بين رفته است و تنها آشنايي با مبادي افكار او به دست آمده كه محدود به منقولاتي است كه در نوشته هاي مخالفان او آمده است. رازي كتابي داشته به نام « علم الهي » كه در آن مطالب فلسفي و جهانشناسي را مورد بحث قرار داده و عقايد خاص خود را در آن بيان كرده است. از اين كتاب بزرگ اثري بر جاي نمانده؛ اما فقرات مختلفي از آن در كتابهاي مختلف به وسيله دانشمندان ديگر و غالبا به منظور رد و نقض و بدگويي، نقل يا به آن اشاره شده است كه ممكن است نشان دهنده هويت واقعي اين كتاب نباشد.
رازي در مابعدالطبيعه معتقد به پنج اصل قديم و ابدي است: 

خالق (عقل، خدا) - نفس كلي - ماده نخستين (هيولي) - مكان مطلق (خلاء) - زمان مطلق (دهر، مدت) 

از اين پنج اصل قديم، خالق و نفس كلي، داراي حيات و فاعل مي باشند و ماده، فاقد حيات و منفعل است و دو قديم ديگر يعني، خلاء و دهر، نه داراي حيات، نه فاعل و نه منفعل هستند.

« خالق، عقل تام و محض است و سهو و غفلت بر او راه نمي يابد و حيات از او چون فيض نور از قرص خورشيد فيضان مي كند. از نفس كلي نيز حيات مانند نور پراكنده مي شود؛ ليكن او مترجح بين جهل و عقل است؛ بدين معني كه چون به خالق كه عقل محض است توجه يابد، از نور عقل برخوردار مي شود و چون به هيولي كه جهل محض است نظر افكند ، غفلت و جهل بر او مستولي مي گردد » .
رازي عقيده ذره گرايي دموكريتوس را پذيرفته است و معتقد است كه ماده نخستين از ذرات و اجزاي ريز غير قابل تقسيم و غير مركب تشكيل شده است.
مكان مطلق و زمان مطلق غير از مكان نسبي و زمان نسبي هستند؛ زيرا هريك وجودي جداگانه، عيني و مستقل از اشيا دارند. مكان و زمان نسبي، در ارتباط و نسبت با اشياي مادي درنظرگرفته و سنجيده مي شوند؛ اما مكان و زمان مطلق وابسته به اشيا نيستند و قائم به ذاتند. زمان نسبي متناهي و محصور است و عبارتست از مقدار حركت ميان مبادي و نهايات؛ همانطور كه ارسطو گفته است؛ اما زمان مطلق ابتدا و انتها ندارد؛ جوهريست گذرنده و رونده؛ موجودات چه باشند و چه نباشند، سيلان و گذشت زمان همچنان جاودانه ادامه دارد؛ پيش از خلقت عالم وجود داشته و بعد از فساد عالم هم خواهد بود. نيوتن نيز درباره مكان و زمان چنين عقيده اي دارد. 
ابوريحان بيروني نوشته است: « محمد بن زكرياي رازي قدمت پنج چيز را از اوائل يونانيان حكايت كرده است و آن پنج عبارتست از باري سبحانه و سپس بترتيب نفس كلي و هيولي اولي و مكان مطلق و زمان مطلق و مذهبي را كه او بدان متأصل است، براين پايه نهاده است. او ميان زمان و مدت فرق گذاشته باينكه عدد و لواحق آن كه تناهي باشد، بر زمان واقع مي شود و بر مدت واقع نمي شود؛ همچنانكه فلاسفه زمان را مدتي مي دانند كه اول و آخر دارد؛ ولي دهر مدتي است كه اول و آخر ندارد و گفته است كه وجود اين پنج چيز اضطراري است؛ زيرا آنچه كه محسوس است، هيولي است كه با صورت تركيب يافته و چون آن متمكن است، مكان لازم دارد و چون معروض حالات مختلف است، زمان مي خواهد؛ زيرا برخي از اين حالات متقدم بر برخي ديگر است و بوسيله زمان قدم و حدث و اقدم و احدث دانسته مي شود و برخي از موجودات زنده هستند؛ پس نفس براي آنها لازم است و در ميان آنها خردمندان و صنايعي در غايت استواري وجود دارند؛ پس آفريننده اي حكيم و عالم و متقن و مصلح لازم است » (تحقيق ماللهند). 

رازي عالم را قديم نمي دانست؛ بلكه برآن بود كه تنها ماده قديم است؛ چون معتقد بود كه در عالم چيزي پديد نمي آيد، مگر از چيزي ديگر و ممكن نيست كه خالق چيزي را از هيچ و عدم به وجود آورد؛ پس لازم است كه ماده همراه او قديم باشد تا اجسام از آن پديد آيند و چون ماده قديم و هميشه نيازمند مكان است، از اين رو مكان نيز مانند متمكن خود قديم خواهد بود و از سوي ديگر، چون بدون زمان متصور نيست، پس زمان نيز قديم است.
ماده و طبيعت در نظر رازي معتبر است؛ اما نه اينكه مبدأ حركت باشد؛ خدا علت تحولات ماده است؛ و چون هرگاه علت موجود شود، معلول آن نيز بناچار بايد موجود باشد، پس خدا كه علت موجودات بوده، لازم است كه فعل او به اجبار صورت گيرد. رازي خدا را اصلي منظم مي شمرده است و او را در تنظيم موجودات و ايجاد موجودات جديد از كهنه و انجام كارهاي جهان مجبور مي دانسته است؛ همانطور كه خورشيد علت نور و روشناييست؛ اما در ايجاد آن مجبور مي باشد.
چون خالق قديم است و براي اينكه به خواست آفريدن بيايد ، بايد قديم ديگري با وي بوده باشد كه او را بدين فعل بياورد؛ و آن قديم ديگر نفس كلي است.
مرزوقي نوشته است: « آنانكه پنداشته اند كه ازلي بيش از يك است، چهار فرقه اند: اول آنانكه معتقدند كه ازلي فاعل و ماده است فقط و مقصود از ماده هيولي است. دوم آنانكه معتقدند كه ازلي سه است؛ فاعل و ماده و خلاء . سوم آنانكه مي گويند چهار است؛ فاعل و ماده و خلاء و مدت. چهارم فرقه اي كه پيشواي آنان محمد بن زكرياي متطبب است؛ زيرا او نفس ناطقه را نيز بدانها افزوده و با هذيان او عدد ازلي به پنج مي رسد » ( الازمنه و الامكنه). 

از تركيب نفس كلي و هيولي (ماده نخستين ) به صورتهاي گوناگون، انواع موجودات زنده زميني و آسماني به وجود آمده اند.

اجسام از تركيب ذرات تقسيم ناپذير هيولي و جوهر خلاء به وجود آمده اند و هرچه خلاء در بين ذرات هيولي كمتر باشد، سنگينتر و هرچه خلاء بيشتر باشد ، سبكتر و گشاده تر است. اختلاف كيفيات اجسام از قبيل سنگيني و سبكي، تاريكي و روشني و جز آن به دليل كمتري يا بيشتري خلاء (مكان مطلق) در تركيب با هيولي (ماده نخستين) است. هيولي كه پيش از تركيب با خلاء بسيط بوده، بعد از نابودي جهان، به همان حال نخستين باز مي گردد.
رازي در چگونگي آفرينش اسطوره اي را بيان مي كند. نفس كلي مي خواسته در آرزوي رسيدن به لذات جسماني با ماده درآميزد و نمي دانسته كه با اين كار از غايت خود دور شده و به اسارت ماده و اين جهان در مي آيد. پس بنا به خواست خالق ، نفس كلي به هيولي تعلق جست و به صورتهاي گوناگون با آن تركيب شد و از اين تركيب انواع عناصر و اجسام و موجودات زنده زميني و آسماني به وجود آمدند و چون نفس عالم خويش را فراموش كرد و به رنج و افسردگي افتاد ، خداوند عقل را فرستاد تا در وجود آدمي ، نفس را آگاه كند كه اين عالم جاي وي نيست و آنچه او در هيولي مي بيند و مي خواهد ناممكن است و تا در عالم ماديست رهايي از رنج ممكن نيست؛ تا اينكه نفس عالم خود را ياد آورد و عشق و محبت خود به هيولي را رها سازد و مشتاق به عالم خود شود و بعد از جدايي از جسم به سوي آن جهان عروج خواهد كرد و براي هميشه در آن باقي خواهد ماند.رازي از معتقدان به تناسخ ارواح نيز مي باشد. 

به نظر رازي جهان جايگاه شر و رنج است. ابن ميمون نوشته است: « رازي را كتابي مشهور است كه خود آن را الهيات ناميده و هذيانات و جهالات عظيم خود را در آن گنجانيده است؛ از ميان آنها است آنچه كه او پنداشته است كه شر در عالم وجود بيشتر از خير است؛ اگر تو راحتي آدمي و لذت او را در مدت راحتيش با رنجها و دردهاي دشوار و بيماريها و زمين گير شدنها و بدبختيها و اندوهها  و نكبتها مقايسه كني ، مي بيني كه وجود انسان نقمت و شري بزرگ است كه گريبانگير او شده است »(دلالة الحائرين ). 

اما به نظر رازي تنها راه نجات ، عقل و فلسفه است و روانها از تيرگي اين عالم پاك نمي گردند و نفسها از اين رنج خلاصي نيافته و از اين عالم بيرون نمي روند ، مگر از طريق فلسفه و « ... هركه فلسفه بياموزد و عالم خويش را بشناسد و كم آزار باشد و دانش آموزد ، از اين شدت برهد »(ناصر خسرو ، زادالمسافرين ) و « ... هركه درفلسفه نظر افكند و حتي اندازه كمي از آن را دريابد ، روان او از اين تيرگي پاك مي شود و از اين بند خلاص مي گردد » (ابوحاتم رازي ، اعلام النبوة ).

« فلسفه صرفا دانشي نظري نيست؛ بلكه راه حيات است و مفتاح دانش و عمل » . 

اما نفسها چندان در اين عالم باقي مانند تا هر نفسي تهذيب يابد و قصد عالم خويش كند؛ تا همه نفس بطور كامل از اين عالم بيرون رود و چون تمامي نفس كلي از ماده جدا شود، نفس به عالم خود باز مي گردد و راحتي خود را باز مي يابد؛ پس عالم فرو مي ريزد و هيولي از بند صورت گشاده شده و به حال نخستين باز مي گردد. 

« رازي خود آگاه بود كه نظر او [قدماي پنجگانه] از نظر ارسطو بدور است و از اين رو آگاهانه به كرات متذكرمي شد كه « در اين باره من چنين مي گويم ... » ».
درباره اصل و منشأ عقيده قدماي پنجگانه عقايد متفاوت است. برخي نسبت اين عقيده را به فيلسوفان قديم يونان و بعضي به حرانيان داده اند و برخي ديگر نيز گفته اند كه رازي آن را از عقايد ايرانيان قديم گرفته است.
ابوحاتم رازي ، متكلم و داعي بزرگ اسماعيلي كه معاصر و مخالف رازي بوده و مباحثاتي با او داشته، آورده است:
« در مجلسي ديگر او را به مباحثه خواندم و به او گفتم مرا از عقيده خود درباره قول به قدم اشياء خمسه يعني باري و نفس و هيولي و مكان و زمان آگاه كن تا بدانم آيا فيلسوفان با تو در اين مسأله موافقت داشته اند يا مخالفت؟
او گفت: فيلسوفان قديم را در اين باره عقايد مختلف است؛ ولي من اين مطلب را با كثرت بحث و نظر در اصول آنان دريافتم و حقيقتي را كه ردي بر آن متصور نيست استخراج نمودم »( اعلام النبوة ). 

اخلاق

در فلسفه اخلاق رازي مسأله لذت و رنج اهميت زيادي دارد و بر آن استوار است. رازي در بعضي از كتابهاي خود درباره ماهيت لذت بحث كرده است و نيز كتابي خاص در اين مورد داشته كه خود آن را « مقالة في مائية اللذة » ناميده است كه اكنون در دست نيست؛ اما ناصر خسرو به منظور رد عقيده رازي قسمت مهم آن را در كتاب زادالمسافرين نقل كرده است.
« قول محمد زكريا آنست كه گويد لذت چيزي نيست مگر راحت از رنج و لذت نباشد مگر بر اثر رنج؛ و گويد كه چون لذت پيوسته شود رنج گردد؛ و گويد حالي كه آن نه لذتست و نه رنج است از طبيعتست و آن بحس يافته نيست »( زادالمسافرين).
به نظر رازي لذت امر وجودي نيست؛ يعني راحتي از رنج است و رنج يعني خروج از حالت طبيعي بوسيله امري اثرگذار و اگر امري ضد آن تأثير گذارد و سبب خلاص از رنج و بازگشت به حالت طبيعي شود ، ايجاد لذت مي كند و اين حال ادامه پيدا مي كند تا زماني كه تأثير پيشين بطور كامل زايل شود و به حالت طبيعي برسد و لذت متوقف شود؛ اما اگر اين امر اثرگذار كه سبب لذت و رهايي از رنج شد ، همچنان به تأثير خود ادامه دهد ، سبب درد و رنج مي شود؛ چون سبب خروج از حالت طبيعي از جانب ديگر مي شود. حالت طبيعي ، حاليست كه در آن نه رنج است و نه لذت ، و لذت خالص نيست و در پي و به ميزان رنجيست كه در نتيجه خروج از حالت طبيعي عارض شده باشد.
« آنگاه گويد و چون بيرون شدن از طبيعت اندك اندك باشد و بازگشتن به طبيعت بيكدفعت باشد ، درد پيدا نيايد و لذت پيدا آيد؛ و چون بيرون شدن از طبيعت بيكدفعت باشد ، باز آمدن بدو اندك اندك باشد ، درد پيدا آيد و لذت پيدا نيايد . پس گويد مرآن بازآمدن را به طبيعت بيكدفعت لذت نام نهادند؛ هرچند كه آن راحت بود ازرنج »(زادالمسافرين).

رازي مثالهايي در اين موارد دارد كه در اينجا مجال آوردن آنها نيست. رازي در مسأله لذت هم عقيده با افلاطون و فيلسوفان طبيعي است؛ اما مخالفان او تابع ارسطو مي باشند؛ زيرا در نظر ارسطو لذت امر وجودي است. 

دو كتاب رازي يعني « سيرت فلسفي » و « طب روحاني » كه اكنون موجود مي باشند ، بهترين نمودار اصول اخلاقي او هستند.كتاب سيرت فلسفي را رازي در دفاع از سيرت عملي و درجه علمي خود در برابر كساني كه او را شايسته عنوان فيلسوف ندانسته بودند ، نوشته است. رازي در اين كتاب مي گويد كمال مطلوب انسان با لذات جسماني سازگار نيست؛ بلكه در طلب علم و به كارداشتن عدل است تا بدين وسيله از اين عالم رهايي يافته ، به عالمي ديگر كه مرگ و رنج در آن وجود ندارد ، راه پيدا كند. پس نبايد به دنبال لذتي باشد كه رسيدن به آن او را از فيض عالمي روحاني باز مي دارد و نيز نبايد در پي لذتي رود كه رنج ناشي از آن در همين عالم ، در كميت و كيفيت با لذتي كه جوياي آنست برابري كند يا از آن بيشتر باشد. از اين نوع گذشته در طلب ساير لذات مانعي نيست. فرد بايد از هر چيز به مقداري كه از آن چاره نيست بهره برگيرد و بايد از برخي لذايذ بيش از آنچه مورد نياز جسم است چشم بپوشد.

از سوي ديگر ، هرگز نبايد بناحق به موجود زنده اي رنجي برساند ، مگراينكه با اين رنج ، رنجي شديدتر از آن را از او دفع كند و چون حكم عقل و عدل آزار به غير را روا نمي دارد ، در نتيجه رساندن آزار به خود نيز روا نيست؛ مانند اعمال مردم هند و روش مانويه و نيز رهبانيت و صومعه گيري عيسويان و اعتكاف مسلمين در مساجد.
« اين امور همه ستمي است كه جماعتي بر نفس خود روا مي دارند و تحمل رنجي است كه بوسيله آن رنجي بزرگتر زايل نمي شود ».
سپس رازي براي لذت طلبي دو حد تعيين مي كند؛ حد اعلي و حد اسفل.
حد اعلي ، سرحد بين لذت زياد و فرو شدن در شهوانيات و ترجيح نهادن آن بر امور ديگر و لذاتي است كه رسيدن به آنها جز به ارتكاب ظلم ميسر نمي شود و بيش از اين حد مخالف حكم عقل و عدل است. از اين نوع گذشته طلب ساير لذات رواست و اين حد اعلاي لذت طلبي است.
حد اسفل ، يعني حدي كه سرحد بين لذت قليل و رياضت و امساك محسوب مي شود ، آن است كه فرد آنقدر از لذتها بهره گيرد كه رنجي نبيند و به ناخوشي نيافتد . اما پايينتر از حد اسفل از حكمت خارج است؛ مانند سيرت هنديان مرتاض ، مانويان خود آزار ، رهبانان منزوي و مسلمانان معتكف؛ چون براثر تحميل رنج بر نفس، روشي مخالف حكم عقل و عدل در پيش گرفته اند.
« آنچه بين اين دو حد اعلي و اسفل هست رواست و كسي كه آن را به كار دارد ، از شمار فلاسفه خارج نيست؛ بلكه مي توان سيره او را سيره اي فلسفي خواند؛ گرچه بهتر آن است كه فيلسوف به حد اسفل مايلتر باشد تا به حد اعلي ».

در نهايت رازي تعريف معروف فلسفه را پيش مي كشد كه چون « فلسفه تشبه به خداوند عزوجل است به قدر طاقت انساني » و چون آفريدگار بزرگ در نهايت علم و عدل و رحمت است ، پس نزديكترين كسان به خالق ، داناترين و عادلترين و رحيم ترين ايشان است.
رازي در ابتداي كتاب طب روحاني عقل را مي ستايد و همه سودها و بهره هايي كه در اين دنيا و عالم ديگر از آن مي توان برخوردار شد را به عقل نسبت مي دهد؛ از جمله اينكه با خرد بر چارپايان برتري و حكومت يافته ايم و نيز تمام علوم و فنوني كه به ما فايده مي رسانند در پرتو خرد حاصل شده اند و با خرد به شناخت عظمت جهان و زمين و آسمان و ستارگان و حتي آفريدگار بزرگ نائل شده ايم. هيچ چيز نيست كه در سود رساني و بهره بخشي برآن سرآيد و بي آن وضع ما همانند وضع چارپايان و ديوانگان خواهد بود.
احتمالا افكار رازي در اين مسأله مورد استقبال كساني كه معتقد بوده اند كه خداشناسي به عقل و نظر نيست؛ بلكه به تعليم رسول و امام است و آنچه را كه بشر در زندگي و معيشت خود آموخته از منبع وحي و نبوت سرچشمه مي گيرد و خرد را در آن راهي نيست ، قرار نگرفته است.

سپس رازي مي گويد كه چون خرد را چنين پايه ايست و مايه سروري انسان است ، نبايد آن را به پستي كشاند و آن را كه فرمانرواست ، فرمانبر گرداند. سپس مفهوم « هوي » را در مقابل عقل قرار مي دهد و منشأ آن را نفس مي داند و آن را آفت و مايه تيرگي خرد دانسته و بر لزوم مهار كردن هواي نفس و رياضت دادن آن تأكيد مي كند تا بر خرد چيرگي نيابد و از آن فرمان برد تا نور عقل بر ما بتابد.
« هوي و طبع همواره ما را وا مي دارند كه لذات حال را بجوييم و بي آنكه درباره عاقبت كار انديشه و تأمل كنيم ، از آنها پيروي نماييم » ؛ اما عقل برعكس غالبا ما را از انجام اين كار نهي مي كند و به اموري شريفتر مي خواند.شهوتي را بايد ترك كرد كه آزار ناشي از خرسند ساختن شهوت برابر يا بيشتر از آزار ناشي از ترك و فرونشاندن آن شهوت باشد.
رازي پايه بحث خود را بر « عقل » و « هوي » قرار داده و فضائل و رذائل را نتيجه آن دو مي داند . سپس يكايك رذائل نفس را كه در نتيجه غلبه هوي بر عقل مي داند ، به تفصيل ياد مي كند و بر لزوم ترك برخي تأكيد كرده و در مورد برخي ديگر ، حالت اعتدال و دوري از افراط و تفريط را سفارش مي كند.در نهايت درباره سيرت فاضله مي گويد: « سيرت فاضله آنست كه آدمي با رفتار به آن از مردم در امان باشد و محبت آنان را به خود جلب نمايد و اين دو امر بوسيله به كار بردن عدل و عفت و رحمت و خيرخواهي حاصل مي شود » و همچنين كوشش در تأمين سود و حفظ منافع همه ، مگر ظالمان و بدكاران.
رازي در فلسفه اخلاق خود متمايل به افلاطون است و كمتر اثر ارسطو در افكار او ديده مي شود . 

*     *     *

 از جمله مسائلي كه در افكار رازي بحث بر انگيز بوده ، اين است كه با وجودي كه معتقد به خدا و ماوراءالطبيعه بوده است ، اما وحي و نبوت را انكار مي كند و ضرورت آن را نمي پذيرد.
رازي دو كتاب داشته به نام « في النبوات » (نقض الاديان) و « في حيل المتنبين » (مخاريق الانبيا ) كه در آنها به رد نبوت پرداخته است. اما او در كتاب « علم الهي » نيز بنا به نقل نويسندگان به مسأله نبوات پرداخته و آن را رد كرده است. از هيچ يك از اين كتابها اكنون اثري موجود نيست؛ اما ابوحاتم رازي در كتاب خود « اعلام النبوة » كه اكنون موجود است ، شرح مباحثات خود را با رازي درباره نبوت آورده و عقايد رازي را بيان كرده است .
گفته شد كه از نظر رازي نجات نفوس از اين عالم در دست عقل است و در نتيجه اهميت فيلسوف كه تفكر عقلي مي كند از همين جا معلوم مي شود و او بر همين مبنا منكر اديان و نبوات مي شود.
قبل از رازي ، « كندي » وحدت حقيقت عقل و وحي را مطرح ساخته بود و بعد از رازي ، « فارابي » كه عقل را برتر از خيال مي شمرد ، اهميت فيلسوف را برتر از پيامبري دانست و « ابن سينا » پيامبري را عاليترين درجه دانايي و كمال انساني شمرد؛ اما رازي وحي و پيامبري را بي معني دانست و ضرورت آن را قبول نكرد.
رازي معتقد است كه عدل خداوند چنين اقتضا مي كند كه همه انسانها را مساوي خلق كند و كسي را بر ديگران برتري و فضيلت ندهد و كساني را به نبوت اختصاص نبخشد و اگر بگوييم كه نيازي به راهنمايي انسانها بود ، خداوند نيازمند به ميانجي و پيامبر نيست و حكمت او مي بايست چنين اقتضا كند كه همه مردم را از راه عقلهايشان به سود و زيان و مصالح و مفاسد آني و آتيشان آگاه سازد و كسي را از ميان ايشان بر ديگران برتري ندهد و مايه اختلاف و نزاع آنان نگردد و باعث آن نشود كه هرگروه تنها از پيشواي خود پيروي و ديگران را تكذيب كند و با نظر بغض بدانان بنگرد و سبب ايجاد تفرقه و جنگها و ستيزه ها بين انسانها شود و گروههاي بزرگي بر سر آن كشته شده و از بين بروند؛ چنانكه نبوت موجب چنين وضعي ميان انسانها شده است.

زيان اديان براي انسانها بيشتر از سود آنها بوده است. اگر انسانها را به حال خود مي گذاشتند ، آنها مي توانستند از راه تعقل و تفكر قوانين زندگي عاقلانه تري وضع كنند. اگر افراد بشر ، اختلافات خود را كه از مسأله نبوت برخاسته ، كنار گذارند و در راه كسب علم و تقويت عقل خود بكوشند ، داراي زندگي عاقلانه تر و خداپسندانه تري خواهند بود.
رازي پيامبران را دين آوراني مي داند كه با خدا ارتباطي نداشته اند و آنچه را كه ديگران معجزات پيامبران مي خوانند ، معجزه ندانسته و رد مي كند و غالب آنها را هم از افسانه هاي ديني مي داند كه بعد از آنان پديد آمده اند و معتقد است علت اعتماد مردم به اديان و اطاعت از پيشوايان مذهبي تنها عادت است و اديان و مذاهب علت اساسي جنگها و سبب ركود انديشه هاي فلسفي و تحقيقات علمي هستند و كتابهايي كه به نام كتابهاي مقدس آسماني معروفند ، كتابهايي بي ارزش هستند و آثار فيلسوفان و دانشمندان بزرگي همچون افلاطون و ارسطو و بقراط و اقليدس خدمت مهمتر و مفيدتري به بشر كرده اند. از بعضي نوشته ها چنين برمي آيد كه رازي به جنبه و منشأ ماوراءالطبيعي اديان واقف بوده است؛ اما نسبت به قدرتها و نيروهاي ماوراءالطبيعي نظر كاملا موافقي ندارد و آن را نشانه يا دليل بر رسالت از جانب خدا نمي دانسته است.

*     *     *

 چنين افكاري در فلسفه و بخصوص در الهيات و نبوت كه مناسبتي با مباني تفكر آن عصر نداشته ، سبب شد كه فلسفه رازي ، بزرگترين پزشك در جهان اسلام و بزرگترين شيميدان دنياي قديم ، مورد اعتناي متفكران بعد قرار نگيرد و در آراء فلسفي بعد از او كمتر تأثير كند و نيز خشم گروه بزرگي از علماي اسلامي بر عليه او برانگيخته شود؛ بطوريكه برخي او را تنها متطبب خوانده و حق ورود در مباحث فلسفي ندادند و گروهي نيز وي را با عناويني چون ملحد ، نادان ، غافل و مهوس بي باك خواندند و سخنانش را دعاوي و خرافات بي دليل و هذيانات و جهالات شمردند و مورد تكفير قرار دادند و كتابهاي بسيار ، هم در حيات رازي و هم بعد از او در رد او نوشتند و در حقيقت عقايد رازي به حدي نزد فلاسفه و متكلمين اسلامي شهرت پيدا كرد كه غالب متفكران معاصر و بعد از او چاره اي جز رد و نقض آن ندانستند . 

نـــــظــــر یـــادتــــون نــــــــــــــــــــــــــره ها

چهارشنبه 1/1/1386 - 9:49
پسندیدم 0
UserName