رسيد مژده که آمد بـهار و سـبزه دميد **اولين مطلب سال 86!**
توسط : ali_ 110
رسيد مژده که آمد بـهار و سـبزه دميد
وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد
صـفير مرغ برآمد بط شراب کـجاسـت
فـغان فـتاد به بلبل نقاب گل که کشيد
ز ميوه‌هاي بهـشـتي چـه ذوق دريابد
هر آن که سيب زنـخدان شاهدي نـگزيد
مـکـن ز غصه شکايت که در طريق طلب
بـه راحتي نرسيد آن که زحمتي نکشيد
ز روي ساقي مه وش گلي بـچين امروز
کـه گرد عارض بستان خط بنفشـه دميد
چـنان کرشمـه ساقي دلم ز دست ببرد
که با کسي دگرم نيست برگ گفت و شنيد
من اين مرقع رنگين چو گل بخواهم سوخت
کـه پير باده فروشش به جرعه‌اي نـخريد
بـهار مي‌گذرد دادگـسـترا درياب
کـه رفت موسم و حافظ هنوز مي‌نچشيد
چهارشنبه 1/1/1386 - 1:46
پسندیدم 0
UserName