شما چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟
توسط : مهدی فرخ
مطلب زير رو از وبلاگ يكي از دوستام گرفتم ، قديمي بود اما جالبه ، بد نيست شما هم بخونيدش ...

داستان درباره ی يک کوهنورد است که می خواست از بلندترين کوهها بالا برود . او پس از سالها آماده سازی ، ماجرا جويی خود را آغاز کرد ، اما از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست ، تصميم گرفت به تنهايی از کوه بالا برود .

تاريکی شب بلنديهای کوه را تماما در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمی ديد . ابر روی ماه و ستاره ها را نيز پوشانده بود . همه چيز سياه بود . همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ی کوه ، پايش ليز خورد  و از کوه پرت شد . در حال سقوط فقط لکه های سياهی را در مقابل چشمانش می ديد . و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت . همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظيم ، همه ی رويداد های خوب و بد زندگی به يادش آمد . اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزديک است . ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد . بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود . و در اين لحظه ی سکون ،  برايش چاره ای نماند جز آنکه فرياد بکشد : "خدايا کمکم کن ! " ناگهان صدای پر طنينی که از آسمان شنيده می شد جواب داد : " از من چه می خواهی؟ "
*  ای خدا نجاتم بده !
*  واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم ؟
*  البته که باور دارم !
*  اگر باور داری طنابی که به دور کمرت است را پاره کن ...
مرد سکوت کرد و انديشيد و بعد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد ...
گروه نجات می گويند که روز بعد يک کوه نورد يخ زده را مرده پيدا کردند . بدنش از يک طناب آويزان بود و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود ... در حالی که فقط يک متر از زمين فاصله داشت !!!
 

وشما چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟
و چقدر به آن ندای آسمانی ايمان داريد ؟

http://www.KIMIA.MIHANBLOG.com
سه شنبه 29/12/1385 - 20:29
پسندیدم 0
UserName