«قدرت تفكر» پيرمردي تنها زندگي مي كرد. او مي خواست مزرعه ي سيب زميني اش را شخم بزند؛ اما ا
توسط : MCLAREN





«قدرت تفكر»
پيرمردي تنها زندگي مي كرد. او مي خواست مزرعه ي سيب زميني اش را شخم بزند؛ اما اين كار بسيار سخت بود. پسرش كه مي توانست به او كمك كند, به دستور حاكم در زندان بود. پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و به او گفت: «من حال خوبي ندارم؛ زيرا امسال نمي توانم سيب زميني بكارم, من براي كار مزرعه, پير شده ام. اگر تو اينجا بودي, مشكل من حل مي شد. تو حتما مزرعه ي من را شخم مي زدي.»
چند روز بعد پيرمرد اين تلگراف را دريافت كرد: پدر, به خاطر خدا, مزرعه را شخم نزن. من آنجا چند تفنگ پنهان كرده ام! فرداي آن روز, صبح خيلي زود, عده اي از ماموران حاكم به مزرعه ي پيرمرد آمدند و خاك ها را زير و رو كردند.
پيرمرد با تعجب نامه ي ديگري به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقي افتاده است. پسرش نيز در جواب او نوشت: «پدر، برو و سيب زميني هايت را بكار, اين بهترين كاري بود كه از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم!»
پيام داستان:
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد. اين فكر و ذهن ماست كه جلوي انجام كاري را مي گيرد. اما اگر ما با ايمان به خدا و اراده قوي از ته دل تصميم به انجام كاري بگيريم, مي توانيم آن را انجام دهيم.
*****
عاشق حق عزيز اگه ميشه راجع به اون تيكه از شعري كه نوشتي كمي توضيح بده مثلا اونو كي خونده من خودم هر چي فكر كردم نشناختم كدوم شعره
مرجان_كاراته عزيز به خاطر دقت عملتون ممنونم
*****


M C L A R E N S U P E R S P O R T
يکشنبه 12/9/1385 - 0:8
پسندیدم 0
UserName