كفشهايم كو ؟     دم در چيزي نيست لنگه كفش من همينجاها بود زير انديشه اين جاكفش
توسط : مهدی فرخ
كفشهايم كو ؟     دم در چيزي نيست لنگه كفش من همينجاها بود زير انديشه اين جاكفشي مادرم شايد ديشب    كفش خندان مرا     برده باشد به اتاق  كه كسي پا نچپاند در آن هيچ جايي اثر از كفشم نيست نازنين كفش مرا درك كنيد كفش من كفشي بود كفشستان     كه به اندازه انگشتانم معنا داشت پاي غمگين من احساس عجيبي دارد     شصت پاي من از اين غصه ورم خواهد كرد  شصت پايم به شكاف سر كفش عادت داشت نبض قلبم امروز       تندنر مي زند از قلب خروسي كه در اندوه غروب      كوپن مرغش باطل بشود جيب من از غم فقدان هزاروصدوهشتادوسه چوق    كه پي كفش به كفاش محل خواهد داد      خواب در چشم ترش مي شكند كفش من پاره ترين قسمت اين دنيا بود      سيزده سال و چهل روز مرا در پا بود     ياد باد آنكه نهانش نظري با ما بود دوستان كفش پريشان مرا ياد كنيد كفش من مي فهميد    كه كجا بايد رفت     كه كجا بايد خنديد كفش من له ميشد گاهي     توي صفهاي دراز   من در اين كله صبح     پي كفشم هستم     تا كنم پاي در آن و به جايي بروم      كه به آن نانوايي ميگويند شايد آنجا بتوان       نان فرزندان را     توي صف پيدا كرد بايد الان بروم اما نه        كفشهايم كو ؟
"""  برگرفته از تله تكست  """
چهارشنبه 24/8/1385 - 1:43
پسندیدم 0
UserName