حسرت كفش يه روز در بازار جلوي مغازه كفش فروشي بودم و داشتم مردم را تماشا مي
توسط : MCLAREN
حسرت كفش
يه روز در بازار جلوي مغازه كفش فروشي بودم
و داشتم مردم را تماشا مي كردم
كه يك دفعه چشمم به يه پسر بچه افتاد
كه در حالي كه دسته گل براي فروش آورده بود
به كفش ها زول زده بود
جلوتر رفتم و كفش هايي كه به پا داشتم در آوردم
چون من احتياجي به كفش ندارم و به پسر بچه دادم
پسرك خوشحال شد و در حالي كه داشت كفش ها را به پا مي كرد
داشتم به پسرك نگاه مي كردم
پسرك يك دفعه كفش ها را در آورد و به من داد
وقتي علت را پرسيدم پسرك گفت: من در حسرت كفش بودم
كه تو كفش هايت را به من دادي ولي توبا حسرت به پاهاي من نگاه مي كردي
و من نمي توانم آنها را به تو بدهم پسرك اين را گفت و از من دور شد
فكر نمي كنم ديگر پسرك حسرت كفشي را بخورد .
M C L A R E N S U P E R S P O R T
جمعه 16/4/1385 - 0:48
پسندیدم 0
UserName