(( يه بابايي و خدا )) دمدماي غروب كنار يه ده قشنگ, توي دشت سر سبز ي ه
توسط : MCLAREN
(( يه بابايي و خدا ))
دمدماي غروب كنار يه ده قشنگ,
توي دشت سر سبز ي ه بابايي وايساده بود.
مي خواست مناجات كنه ،
روشو به آسمون كرد و گفت: خدايا خودتو به من نشون بده.
يدفعه يه ستاره دنباله دار از اين ور آسمون به اونور آسمون پر كشيد .
طرف كه تو باغ نبود دوباره گفت: خدايا با من حرف بزن .
يهو صداي چه چه يه بلبل سكوت دشتو شكست،
ولي بازم گفت: خدايا لااقل يه معجزه نشونم بده .
يدفعه صداي گريه يه بچه كه همون وقت بدنيا اومده بود, دشتو گرفت.
يارو بازم نگرفت.
گفتش لااقل دستتو بزار روي سرم .
خدا از اون ور آسمون دستشو آورد گذاشت رو سر اون مرد .
مرد كه حوصلش سر رفته بود،
با دستش پروانه سفيد خوشگلي كه روسرش نشسته بود رو پر داد و رفت .
M C L A R E N S U P E R S P O R T
شنبه 10/4/1385 - 0:7
پسندیدم 0
UserName