نسيم بر گونه آنها از مهر بوسه مي‌زند... تنهايي... تاريك بود...، كسي پشت سرم سوت مي
توسط : MCLAREN
نسيم بر گونه آنها از مهر بوسه مي‌زند...
تنهايي... تاريك بود...، كسي پشت سرم سوت مي‌زد...، انگشتم را به ديوار مي‌كشيدم و مي‌رفتم...، ديوار زبر بود...، دستم را نگاه كردم...، به جاي زخم فقط سياه بود...، ديگر دست‌ها هم به نفهميدن عادت كرده‌اند...، و من ديشب توي فرودگاه اين حس رو با تمام وجود تجربه كردم...، حسي كه دلت مي خواد گريه كني؛ فرياد بزني و تمام عقده هاي دلت رو با همون فرياد بريزي بيرون...؛ ولي نه اين بغض لعنتي كه رو گلوت نشسته و راه نفستو بسته مي تركه...، و نه اين سكوت سنگين و خفقان آوري كه داره سينه تنگت رو له مي كنه مي شكنه...، و همون لحظه با خودت فكر مي كني: همونطور كه بزرگترين شكنجه براي يه بغض تا ابد نشكستنه...، بزرگترين درد براي كلام هم سكوته...، مخصوصا وقتي بدوني كه بايد هميشه به حالت سكوت بمونه.... و اونوقته كه با خداي خودت زمزمه مي كني: گويي قامتم ديگر در حال خميدن است...، مي‌دانم كه ديري نخواهد پاييد كه فرو افتد...، خدايا...! مددي كن به آن سو فرو درغلطم كه لادن‌ها در باد مي‌رقصند؛ و نسيم بر گونه آنها از مهر بوسه مي‌زند...
 
M C L A R E N s u p e r S P O R T
چهارشنبه 7/4/1385 - 8:43
پسندیدم 0
UserName