• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
کد: 524857

پرسش

با عرض سلام خدمت شما خانم کهتری:
من تو یه خانواده 4 نفره متولد شدم که یه خواهر دارم که 4 سال ازم بزرگتره.
میدونید چیه خانم کهتری من وقتی میشینم به گذشته تا حالم نگاه میکنم میبینم که روز به روز دارم دختر آرومتر و منزوی تر میشم که خوب از این قضیه خیلی رنج میکشم . من الان نزدیک به یه ساله که با مادرم قهرم.مادرم به من حرفی رو پارسال زد که خیلی منو ناراحت کرد حرفی که واقعا دلمو شکوند حرفی رو که از کوچیکیم خیلی تو جمعهای خودشون مطرح میکرد الانم واسه همینه که من تو جمع و فامیلای مادریم اعتمادبه نفس ندارم. این حرف در حالی بود که دقیقا همه ادما و اشنایان عکس این حرف را به من میزنند و اینکه این حرف رو از مامانم شنیدم برام خیلی گرون تموم شد. البته کدوم مامان؟ مادر من فرهنگیه و من از کوچیکیم تو تنهایی بزرگ شدم، لحظاتی که به مادر احتیاج داشتم مادر کنارم نبوده الان وقتی یه نفر از مهر مادری حرف میزنه واسه من خیلی خنده داره چون هیچ وقت حسش نکردم اصلا از نظر من وجود نداره.من در عین داشتن مادر، بی مادرم. خیلی وقتا مادرم جای مادر برام مثل ناظم میمونه.
من تازه پارسال کم کم داشتم به یه دختر شاد تبدبل میشدم که با رفتای که مادرم با من کرد همه چیز به هم خورد. الان فقط اگه ازم سوالی بپرسه بهش جواب میدم وگرنه هیچ صحبت دیگری باهاش نمیکنم. البته اولا این رابطه بین من و مادرم بود که خب بعد به خاطر تاثیری که روی روحیه ام گذاشت رابطه ام با پدرم و خواهرم که خیلی با هم صمیمی بودیم کم کم سرد شد به طوریکه همون اتفاق با همه اعضای خانواده ام افتاد که اگه یه وقت کسی ازم چیزی میپرسید جوابشو میدادم اونم با بی رغبتی. طوریکه تو خونه شاید روی هم رفته 5 دقیقه صحبت میکردم و شاید هم خیلی کمتر...
حالا شما تصورش رو بکنید که ادم اصلا با کسی صحبت نکنه خب ذاتش همین میشه دیگه واسه همین رابطه ام با دوستان و سر کلاس هم همین شد دختری فوق العاده آروم، بی تحرک، منی که تو مدرسه دختر خیلی فعالی بودم و با کادر مدرسه دوست بودم حالا دیگه حتی حوصله سلام کردن رو هم نداشتم. سر کلاس هیچ فعالیتی نمیکردم. آروم و بیصدا..... الان حتی تو جمع دوستانم هم همینطورم حتی وقتی با نزدیکترین دوستم که خیلی هم دوستش دارم تنها میشیم اصلا هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشه. خب این جو واسه من خیلی عذاب آوره. هرچی هم فکر میکنم که یه بحثی رو پیش بیارم تا با هم حرف بزنیم هیچی به ذهنم نمیرسه. اصلا حوصله صحبت کردن با کسی رو ندارم به طور میانگین شاید بشه گفت که در طول روز اگه بخوام حرفامو حتی با خط درشت هم بنویسم شاید یه صفحه هم نشه.
حتی دیگه حوصله مهمونی رفتن رو هم ندارم چون فکر میکنم بود و نبودم واسه همه یکیه. بعدم برم مهمونی چیکار؟ یه گوشه ای آروم بشینم؟
واسه همین از شما میخوام کمکم کنید. از این شرایط خیلی خسته شدم میخوام عوض شم ولی نمیدونم چطوری؟ مثلا تو ظاهر پیش خودم میگم دارم از زندگی لذت میبرم ولی چه لذتی؟ لذت سکوت؟؟؟؟؟؟؟؟!؟؟؟
ببخشید اگه طولانی شد....
پیشاپیش از راهنماییهاتون تشکر میکنم...

پاسخ

با سلام حضور شما
آخه دختر خوب به نظرت این طرز زندگی درسته؟ از قدیم گفتن چوب مادر گله. بنابراین سعی كن هرچه زودتر ارتباطت رو مجدداً با مادرت برقرار كنی. اقدامیه كه باید بكنی. با او صحبت كن. دلیل ناراحتی ات رو بگو و هیچگاه ناراحتی خودت رو به درونت نریز. مادر هرچه هم بی محبت باشه حامی و پشتیبان آدمه. وجودش دلگرمیه و صحبت باهاش تخلیه روانیه.
بنابراین قصدت رو محكم كن و به یك بهانه شاخه گلی بخر و به او هدیه كن و از او بخواه كه پشتت باشه و بگو كه بون او افسرده شدی. پس از آن با فراموش كردن خاطرات گذشته اهل خانه رو مورد محبت قرار بده. اگر قضاوت خودت رو به خیلی قضایا تغییر بدی هم خودت راحت تر می شی و هم باعث ایجاد كدورت نمیشه.
بنابراین عینك خوش بینی رو بزن. همه رو صمیمی و با محبت ببین. خواهی دید كه چگونه محبت ها رو جلب می كنی. بخواه كه شاد باشی و عوامل غم رو سریعاً از دلت بیرون كن و به یاد خاطرات شیرین گذشته عزمت رو جزم كن.

مشاور : خانم کهتري | پرسش : چهارشنبه 9/5/1387 | پاسخ : چهارشنبه 16/5/1387 | | ديپلم | 17 سال | مشکلات نوجوانان و جوانان | تعداد مشاهده: 987 بار

تگ ها :

UserName