تعداد مطالب : 168
تعداد نظرات : 226
زمان آخرین مطلب : 3071روز قبل
 

 
روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم شنا کنیم ؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول او را خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند . حقیقت لباسش را در آورد , و به داخل اب رفت . دروغ حیله گر فوراً لباسهای او را پوشید . از آن روز به بعد حقیقت همیشه عریان و زشت است و دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبنده

سه شنبه 19/5/1389 - 10:3
 
بنویس
خاطرات آینده را
و مقدر كن احتمال دیدارمان را
در قیامتی نزدیك
طوری كه هیچ یادم نیامده باشد
طوری كه هیچ یادت نیامده باشد بنویس
نام كوچكم را بزرگ
درست كنار نام خودت
و در خاطرات آینده
مصور كن
آفتاب بمانی 
با شنیدن صدایت قلبم به طپش می افتد ولی هرگز نهیب جوان خود را آشکار نمی کنم

 
 
پنج شنبه 14/5/1389 - 17:58


سلام. یه صبح زیبا.

دیشب اتفاق بدی برام افتاد، البته نمی شه گفت بد، چون یه جورایی دید منو عوض کرد.

دیشب با علی و مرتضی و جواد رفتیم دریا، آب دریا گرم بود، مثل آبگرم.

وقتی رفتیم تو آب، مرتضی از من خواست که یه پوچ (کائوچو) رو که وسط آب بود، براش بیارم، منم دل رو به دریا زدم رفتم سراغ پوچ. حدود 50 متری با پوچ فاصله داشتم، که احساس کردم دارم کم می آرم، گرمای آب هم داشت رو قلبم فشار می آورد، البته جواد هم با من اومده بود، وسط آب، تصمیم گرفتم برگردم، ولی جواد برنگشت، اون خودش رو به پوچ رسوند و با خیال راحت اونجا ایستاد (چون یه کمکی واسه ایستادنش تو آب بود). من موقع برگشتن، دیگه نتونستم شنا کنم، دست و پام بی جون شده بود، هم نفسم تنگ اومده بود، چشمام سیاهی می رفت.  یک لحظه، فقط یک لحظه نا امید شدم، وسط آب بودم و کسی نبود که منو نجات بده، همین جور که بی حس رو آب بودم و ترس از مرگ وجودمو فرا گرفته بود، تمام کسایی رو که دوست داشتم اومدن جلوم، این اتفاق که افتاد، ناخداگاه گفتم : یاعلی

نمی دونم چرا، شاید می ترسیدم و تنها اونو بین خودم و خدا می دیدم، با نهایت خستگی و نا امیدی به زور تقریبا یه 4 تا 5 متری جلوتر اومدم، پاهام رو به زمین زدم، احساس کردم، پاهام به سنگ خورد، نوری از امید در دلم نشست. خودم را به ساحل رسوندم و رو ماسه ها دراز کشیدم، سیاهی شب همه جا رو گرفته بود. از دور تو آب جواد با پوچ خودش رو به من رسوند. من مرگ رو احساس کرده بودم، تجربه ای تلخ بود، خدا رو شکر که هنوز زنده ام. فکر نمی کردم زنده بمونم.

من از این حادثه چند درس گرفتم :

بزرگترین خنجری که انسان به خودش می زند، حماقت است.

برگشت از هدفی که دنبال کرده ای گاهی مساوی با عمر انسان است.

بزرگترین نعمت، سلامتی است.

**************************

الان تو کافی نت نشسته ام، به اتفاق دیشب فکر می کنم و هزار بار خدارو شکر می کنم، شاید امروز برم با کسایی که باشون قهرم، آشتی کنم.

میلاد


پنج شنبه 14/5/1389 - 11:5

سه شنبه 12/5/1389 - 11:0

 
کشتی به گل خورده طوفان بی وفایی ام


دوشنبه 11/5/1389 - 9:50

***آه ای فلک ای آسمان***
***تا کی ستم بر عاشقان***
***بشنو تو فریاد مرا***
***آه ای خدای مهربان***
 
دوشنبه 11/5/1389 - 9:36

همیشه اون طور نیست که فکرشو می کنی، پشت هر خنده ای گریه است، پشت هر شادی غمی است، کاش این طور نبود.

يکشنبه 10/5/1389 - 10:59

 

میبینی؟

هوای دلتنگی ام.....

 نسبتی عجیب دارد با زاویه ی نگاهم.....

در دسترس چشمانم که باشی هوا خوب است.....

دور از دسترس نشو که باران می گیرد !!!!


 
 
سه شنبه 25/3/1389 - 10:6

 


سلام بچه ها.

 

دوست دارید بدونید موبایل مطابق با نام شما بایستی چه جوری باشه؟ روی لینک زیر کلیک کنید.

 http://www.anoek.com/en

در ضمن، می تونید از لینک سمت چپ، گزینه های دیگه رو نیز انتخاب کنید. 


يکشنبه 23/3/1389 - 10:34

 

تو از کدوم قصه ای، که خواستنت عادته
نبودنت فاجعه، بودنت امنیته
تو از کدوم سرزمین، تو از کدوم هوایی
که از قبیله من، یه آسمون جدایی

            ********
اهل هر جا که باشی، قاصد شکفتنی
توی بهت و دغدغه، ناجی قلب منی
پاکی آبی یا ابر، نه، خدا یا شبنمی
قد آغوش منی، نه زیادی نه کمی
منو با خودت ببر، ای تو تکیه گاه من
خوبه مثل تن تو، با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر، من به رفتن قانعم
خواستنی هرچی که هست، تو بخوای من قانعم

            ********
ای بوی تو گرفته، تن پوش کهنه من
چه خوبه با تو رفتن، رفتن همیشه رفتن
چه خوبه مثل سایه، همسفر تو بودن
همقدم جاده ها، تن به سفر سپردن
چی می شد شعر سفر، بیت آخرین نداشت
عمر کوچ من و تو، دم واپسین نداشت
آخر شعر سفر، آخر عمر منه
لحظه مردن من، لحظه رسیدنه
منو با خودت ببر، ای تو تکیه گاه من
خوبه مثل تن تو، با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر، من به رفتن قانعم
خواستنی هر چی که هست، تو بخوای من قانعم


يکشنبه 23/3/1389 - 9:16