تعداد مطالب : 957
تعداد نظرات : 707
زمان آخرین مطلب : 3030روز قبل

رسول اكرم صلى اللَّه علیه و آله و سلم معیار جوانمردى و فرومایگى انسان را چنین بیان مى فرماید: جوانمردان، كسانى هستند كه زنان را گرامى مى دارند و فرومایگان نسبت به آنان اهانت مى نمایند.[ما اكرم النساء الا كریم و ما اهانهن الا لئیم. (آیین همسردارى، ص 6)]

...ده روز مشهد ماندند.جز همان شب اول، دیگر هم کلام نشدیم.صحبت که هیچ، حتی به خودم اجازه ندادم یک بار به صورتش نگاه کنم. زرنگ بود؛خیلی.همراه پدرم می رفت مسجد؛نماز. با همین یک کار دل پدرم را به دست آورد.یا دیده بود آقاجان شب ها که برمی گردد برای من کیهان و اطلاعات می خرد،از فردایش غیر از کیهان و اطلاعات،چند تا روزنامه دیگر هم می خرید و می آورد. یک روز هم وقتی آقا جان داشت از خانه بیرون می رفت، گفتم"آقاجون دوست هام می خوان بیان یه خورده میوه و شیرینی بگیر." حاجی زودتر از پدرم برگشت.میوه و شیرینی خریده بود. بعدها توی زندگی هم همین طور بود. احتیاج نبود من یا بچه ها چیزی را که توی دلمان بود به زبان بیاوریم.همیشه این قدر حواسش جمع بود که قبل از این که ما چیزی بگوییم خودش می فهمید.

...با قطار آمدیم تهران.وسایلم را هم جمع و جور کردیم و با همان قطار آوردیم تهران. مادرم خیلی ناراحت بود ولی آقاجان مثل همیشه هیچ حرفی نمی زد. فقط قبل از این که سوار شوم،از من پرسید"تا امروز به تو چیزی راجع به شوهرت گفتم؟" گفتم"نه". جوابم را که شنید گفت"قدر شوهرت را بدان.این قدر ارزش داره که حتی روزی سه بار کفش هاش رو جلوی پاش جفت کنی.این را تا امروز به تو نگفته بودم،چون تو دخترمی."

...به هفته نکشید که ماشین خرید؛یک ژیان قرمز خوشگل. یک ماه توی راه بودیم. خوش خوشان می رفتیم. نمی گذاشت بد بگذرد؛نه به خودش نه به من. به قول جوان های امروز اهل حال بود. یک یخ دان بزرگ را پر از گوشت ومیوه و نوشابه و آب میوه کرده بود و گذاشته بود صندلی عقب ژیانش. هر جای جاده که خوشش می آمد نگه می داشت.

...شبی که دکتر گفت"دیگه ان شا الله امشب تا اذان صبح بچه به دنیا می آید"زنگ زدند تهران که وقتش است،خودت را برسان.شبانه با ژیانش راه افتاده بود طرف مشهد.حمیدرضا درست سر اذان صبح به دنیا آمد.نمی دانم چه حسابی است ولی بچه ها هر سه تایشان اذان صبح به دنیا آمده اند.تا صبح خودش را رسانده بود.انگار اول رفته بود حرم که به قول خودش از امام رضا(ع)تشکر کند.بعد آمد پیش من.

...تا یک هفته بعد از به دنیا آمدن فاطمه،پیشمان ماند.منتظر ماند مادرم از مشهد برسد. بعد رفت. توی این یک هفته،نگذاشت از جایم تکان بخورم. همه کارها را خودش می کرد؛غذا پختن و جارو کردن تا شستن کهنه بچه. خانم ربانی وقتی می آمد نمی گذاشت حاج آقا توی خانه کار کند.حاجی هم در را از تو قفل می کرد.بنده خدا می آمد پشت در می گفت"حاج آقا کاری ندارید؟" حاجی هم می گفت"نه من که هیچوقت نیستم این چند روز که هستم می خواهم خودم همه کارهایش را بکنم."

تولد:30فروردین 1329

ازدواج با قدسیه بهرامی:26تیر1354

شهادت:24دی1365

منبع:کتاب نیمه پنهان ماه/محمد عبادیان به روایت همسر شهید(قدسیه بهرامی)

سه شنبه 24/5/1391 - 12:9

 

زمانی که کودکت در پارک توپ می زد، کودکم در فلسطین قوطی گاز اشک اور را می زد
-----------------------------------------------------------
While your kid was kicking a ball around at a park, my kid was kicking teargas canisters in Palestine.
-----------------------------------------------------------
عندما كان طفلك یركل الكرة فی الحدیقة ، كان طفلی یركل العبوات المسیلة للدموع فی فلسطین

يکشنبه 22/5/1391 - 19:51

 

یا ناصِرَ مَنِ اسْتَنْصَرَهُ(اى یاور كسى كه از او یارى طلبد) عجل لولیک الفرج و اصلح کل فاسد من امور المسلمین ایران،فلسطین،بحرین،میانمار،سومالی،لبنان،افغانستان،عراق،پاکستان،یمن،لیبی،مصر بحق محمد و آله الطاهرین

يکشنبه 22/5/1391 - 19:47
یا مُعینَ مَنْ لا مُعینَ لَهُ(اى كمك آنكس كه كمكى ندارد) عجل لولیک الفرج و اصلح کل فاسد من امور المسلمین ایران،فلسطین،بحرین،میانمار،سومالی،لبنان،افغانستان،عراق،پاکستان،یمن،لیبی،مصر بحق محمد و آله الطاهرین

 

 

جمعه 20/5/1391 - 6:34

 

 

یا  غِیاثَ مَنْ لا غِیاثَ لَهُ (ای فریادرس آنكس كه فریادرس ندارد) عجل لولیک الفرج و اصلح کل فاسد من امور المسلمین ایران،فلسطین،بحرین،میانمار،سومالی،لبنان،افغانستان،عراق،پاکستان،یمن،لیبی،مصر بحق محمد و آله الطاهرین

جمعه 20/5/1391 - 6:29

لَهُ یا حِرْزَ مَنْ لا حِرْزَ لَهُ (اى پناه آن كس كه پناهى ندارد) عجل لولیک الفرج و اصلح کل فاسد من امور المسلمین ایران،فلسطین،بحرین،میانمار،سومالی،لبنان،افغانستان،عراق،پاکستان،یمن،لیبی،مصر بحق محمد و آله الطاهرین 

 

 

جمعه 20/5/1391 - 6:25

 

یا سَنَدَ مَنْ لا سَنَدَ لَهُ (اى پشتوانه آن كس كه پشتوانه ندارد) عجل لولیک الفرج و اصلح کل فاسد من امور المسلمین ایران،فلسطین،بحرین،میانمار،سومالی،لبنان،افغانستان،عراق،پاکستان،یمن،لیبی،مصر بحق محمد و آله الطاهرین

  

جمعه 20/5/1391 - 6:14

 

یا عِمادَ مَنْ لا عِمادَ لَهُ(اى پشتیبان كسى كه پشتیبان ندارد) عجل لولیک الفرج و اصلح کل فاسد من امور المسلمین ایران،فلسطین،بحرین،میانمار،سومالی،لبنان،افغانستان،عراق،پاکستان،یمن،لیبی،مصر بحق محمد و آله الطاهرین

جمعه 20/5/1391 - 6:9

...تا مدت ها روابط مادرم با حمید سرد بود.می رفتیم خانه شان، مامان من را می بوسید، ولی محمد را نه. محمد می فهمید و ناراحت می شد. وقتی برمی گشتیم به من می گفت. یک بار گفتم"خب اون تو رو نمی بوسه تو برو جلو". همان شد. دیگر هر وقت مادرم را می دید، کاری می کرد که مامان اگر می خواست هم نمی توانست بی اعتنا باشد. مادرم را بغل می کرد و با سر و صدا می بوسید. یا بلندش می کرد می چرخاندش.هیکل محمد درشت بود و مامان ریزه. خیلی خنده دار می شد. مامان غش غش می خندید و می گفت"پسر من رو بذار زمین." با این کارهای محمد کم کم مادرم بهش علاقمند شد. وقتی محمد می خواست برود جبهه می رفتیم خانه مادرم که محمد با پدر و مادرم خداحافظی کند.موقعی که می خواستیم برویم،مادرم گریه می کرد و کتف محمد را می بوسید و می گفت"این جا جای تفنگ یک رزمنده اس" بعد تا وقتی که ما برسیم سر کوچه و مامان دیگر ما را نبیند می دیدیمش که ایستاده و دست هایش را به سمت آسمان بلند کرده و محمد را دعا می کند یا این که چهار قل می خواند و فوت می کند به سمت محمد.

 

...بهار بود و فصل کشاورزی.سر پدر و مادرهامان حسابی شلوغ بود.من برای زایمانم رفته بودم چالوس خانه خواهرم.خودم تا آن موقع نمی دانستم که RH خونم منفی است.گروه خونم O منفی بود. باید آمپول هایی بهم تزریق می کردند که بچه سالم به دنیا بیاید. حالا خون می خواستم و این گروه خونی هم کم بود. محمد نبود؛ جبهه بود. خواهرم خبرش کرد و محمد با عجله برگشت وخودش را رساند بیمارستان. دوست و آشنا و فامیل را بسیج کرده بود که به من خون برساند.آخرش هم خون شوهر دوستم به من خورد.برای تهیه آن آمپول ها به دوستش توی رشت زنگ زده بود که آن ها را تهیه کند و بیاورد. نتوانسته بود صبر کند و خودش هم از این طرف راه افتاده بود تا وسط راه به او برسد و آمپول ها را بگیرد. صبح فردایش حس کردم کسی دست من را توی دستش گرفته. صدای محمد را خیلی مبهم می شنیدم که آرام صدایم می کند. می دانستم که بچه به دنیا آمده.ناراحتی قلبی داشتم  و بعد از زایمانم که انگار سال ها به من گذشت، مدت ها خوابیده بودم. آفتاب تابیده بود رویم و از گرمایش چشم باز کردم. محمد کنارم نشسته بود. گفت"سلام خانم،خسته نباشی" بی حال خندیدم. گفت"می دونی بچه مون چیه؟ پسره" اصلا  نای جواب دادن نداشتم. رفت و بچه را آورد. گفت"ببینش" اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که "وای... یعنی این بچه رو من به دنیا آوردم؟" خیلی درشت بود.محمد با ذوق به دست بچه خیره شده بود که از چاقی بند بند شده بود.

 

..."خب فرض کنیم یه دختر هم داشته باشیم.اسمش رو چی میخوای بذاری که به سجاد هم بخوره" محمد خنده اش را خورد. گفت"یه دختر؟نه دیگه. پسر یا دختر،یه دونه بسه.من این قدر نمی مونم که توی بزرگ کردن بچه ها کمکت کنم،پس هر چی کمتر برای تو بهتر.بعد از من سختی کمتری می کشی." این را موقعی گفت که سجاد به دنیا آمده بود. چهارده روز بعد یک روز صبح ساکش را آماده کردم و پوتین هایش را پوشید و رفت. وقتی می رفت، نگاهش کردم. چقدر لباس فرم بهش می آمد. دلم گرفته بود.دیگر جایش را توی دلم باز کرده بود.محبت کردن هایش برایم لذت بخش بود. زندگیم داشت گرم می شد. دلبسته اش می شدم. روزهایی که مردها می رفتند جبهه و بیشترشان ماه ها به خانواده شان خبر نمی دادند و فکر می کردند خیلی کار خوبی می کنند،من می دانستم دو هفته بعد از رفتنش نامه اش می رسد. تلفن نداشتیم.آن جا محمد توی صف تلفن می ایستاد و نوبتش که می شد،زنگ می زد مغازه سر کوچه یا خانه همسایه و منتظر می ماند تا بیایند و صدایم کنند که گاهی پیدایم می کردند و گاهی نه.مرتب نامه می نوشت. توی نامه قربان صدقه می رفت، سفارش خودم را به خودم می کرد، سفارش سجاد را. می نوشت که به فعالیت هایم در مدرسه و بسیج افتخار می کند و باید محکم و قاطع ادامه شان بدهم.وصیت می کرد و ازم می خواست که صبر کنم.

 

...از عملیت رمضان که برگشت،گاهی حالت های عجیبی پیدا کرده بود.مرتب می گفت"نسا حالم بده..." گاهی می رفت توی خودش.انگار کر می شد.صدا می کردم،جواب نمی داد. بلندتر که صدایش می کردم،عصبی می شد.به صدای بلند حساسیت پیدا کرده بود.می گفت انگار توی مغزم یک چیز منفجر می شود. ...دیگر مانده بودم مستاصل که آخرین دکتر دردش را تشخیص داد؛محمد جانباز اعصاب و روان بود.دکتر می گفت بدنش طاقت انفجارهای کر کننده را نداشته.

 

...بچه ها را می برد حمام و ساعت ها آب بازی می کردند. سجاد از خدا خواسته اسباب بازی هایش را می برد  توی حمام. می شنیدم که لگن بزرگ حمام را پر از آب کرده اند و با دست، روی آب می زنند و شعرهای محلی می خوانند. وای به روزی که بچه های کوچک فامیل یا همسایه ها هم به جمعشان  اضافه می شدند. بچه های خواهرم که عاشقش بودند. می رفت ساقه های برنج را می برید و برایشان سوت درست می کرد. چه صدایی هم داشت. خانه را می گذاشتند روی سرشان. با آن قد و بالا برایشان اسب می شد. انگار نه انگار که این همان محمد است که وقتی جایی شلوغ می شد، پایش را از ماشین  که بیرون می گذاشت، همه در می رفتند.آخرش مجبور می شدم دعوایش کنم"این چه حرکتیه؟مگه تو فرمانده نیستی؟یه ذره جذبه داشته باش.مردم بیان ببینند بچه هاشون از  فرماندهشون سواری می گیرند،چه می گن؟" می گفت"خانوم،پیش شما که دیگه فرمانده نیستم". با هم حرف می زدیم،چنان شاعرانه و محبت آمیز حرف می زد که اگر کسی نمی شناختش فکر می کرداو شاعر است نه یک نظامی. خنده ام می گرفت. می گفتم"وای محمد!اصلا بهت نمیاد" یک بار گفت"نسا توی جبهه وقتی می شینیم دور هم و از خونه میگیم بچه ها میگن این جا ما فرمانده ایم ودستور میدیم، ولی وقتی میریم خونه،دیگه جلوی خانومامون پا می کوبیم.

 

...کم کم حالش بهتر می شد و من دوباره می فهمیدم زندگی یعنی چه.با موتور می رفتیم بیرون. محمد جوری آیینه را تنظیم می کرد که بتواند صورتم را ببیند و من هم او را ببینم. اگر دور و برم را نگاه می کردم و نمی توانست من را ببیند،آرام آرام سرعتش را کم می کرد و می ایستاد.می گفتم"چی شد محمد؟" می گفت"بنزینم دوباره تموم شد" اولین بار که این کار را کرد،قبل به دنیا آمدن سوده بود. بهش گفتم"تو که الان باک موتور رو پر کردی!" گفت"بنزین من تموم شد،نه موتور"  تازه فهمیدم چه می گوید. وقتی ساکت بودیم و حرف هایمان تمام می شد،می زد زیر آواز. یک روز آمد قرآن را از سر تاقچه برداشت و آورد گفت"نسا بیا به من صوت و لحن یاد بده"برایش می خواندم و او هم سعی می کرد تقلید کند. آنقدر بد می خواند که هر دوتامان از خنده غش می کردیم.با حسرت به قرآن نگاه می کرد و می گفت"خیلی دلم میخواد قرآن رو قشنگ بخونم" می نشست سوره نسا را می خواند و معنیش را نگاه می کرد.

 

...عید سال شصت و چهار رفتیم توی خانه جدیدمان.خانه که چه عرض کنم،یک قسمت از یک زمین وسیع نزدیک جنگل بود که به پاسدارها و خانواده هایشان به دوازده هزار تومان داده بودند. باید خودمان می ساختیمش. فقط دیوارها و سقفش را ساخته بودیم، ولی با دو تا بچه دیگر نمی توانستم توی یک وجب جا زندگی کنم. اسباب هایمان را برداشتیم و رفتیم تویش نشستیم. از آن روز تا آخر، من و محمد هر چه در می آوردیم برای ساخت خانه می گذاشتیم؛ تمام طلاهایم،سکه هایی که هر از چند گاهی از آموزش و پرورش یا سپاه بهمان میدادند،حقوق خودم و محمد. محمد می رفت جبهه و تا برمی گشت،شروع می کرد به کار کردن.خودش و پدرش می ساختند. توی نقشه بین هال و پذیرایی دیوار  درازی بود که فقط یک در داشت. بهش گفتم"محمد این دیوار رو بردار.این جا رو سرتاسر در بذار.یه وقت مهمون میاد یا مجلسی، چیزی هست،جا باشه." همین کار را هم کرد. پدرش کلافه می شد. می گفت"پسر این قدر به حرف زنت نباش" محمد می گفت"نه آقاجون،خونه مال زن هاست.اونا میخوان توش کار کنند،پس باید برای اونا راحت باشه،نه برای ما که مدام بیرونیم.باید اونجور باشه که اونا دوست دارن" این طوری که می گفت یک گرمی خاصی تو پشتم میدوید.

 

...جدی می گفت که می خواهد برود.تازه فهمیدم برای چه این روزها این قدر من را به دیدن خانواده شهدا می برد.گفتم"محمد پس ما چی؟ من،سجاد،سوده. مگه عاشق سوده نیستی؟ مگه نمیگی دوستت دارم. می خوای ما رو بذای بری؟" خنده اش رو خورد. کشید عقب و به دیوار تکیه داد. گفت"چرا دوستتون دارم؛ همتون رو، اما خدا رو بیشتر دوست دارم.الان مملکتم، دینم احتیاج داره که من برم جنگ" از شهادتش نمی ترسیدم.بارها راجع بهش با هم حرف زده بودیم. ولی بعدش؟ مشکلات خانواده های شهدا را می دیدم و توی دلم خالی می شد؛ تنهاییشان را،بی کسیشان را. زن های جوانی که تنها می ماندند،طوری باهاشان رفتار می شد که انگار در این جوان بودن و تنها ماندن مقصرند. چقدر پشت سرشان حرف بود.می دیدم که حتی سر محل دفن شوهرهایشان با پدر و مادر شهید مشکل پیدا می کنند.گفتم"پس ما چی؟ کی باید بعد از تو به فکر ما باشه؟" خیلی جدی گفت"بعد از من دیگه وظیفه مسئولین این مملکته که به فکر خونواده ام باشند."

 

...شش سال با هم زندگی کرده بودیم.فکر می کردم  بدترین قسمت زندگیمان که مریضیش بود گذشته. زندگیم تازه جا افتاده بود. شیرین شده بود. بهترین روزهایم سالگرد ازدواجمان بود. هر جا بود،خودش را می رساند. حتما هدیه می خرید. اگر هم پولی نداشت، یک جعبه گوچک شیرینی می خرید.وقتی محمد  از جبهه بر می گشت همه چیز تعطیل می شد. وقتی حکم مدیریتم را می دادند محمد به معاون  اداره که با هم دوست بودند گفت"به یه شرط میذارم خانمم قبول کنه که هر موقع من از جبهه اومدم،به اون مرخصی بدید" توی مدرسه یک  دفعه می دیدم محمد از در مدرسه آمد تو. می خواست غافلگیرم کند که موفق هم می شد.چنان حواسم پرت می شد که همکارهایم می فهمیدند. وقتی که محمد می آمد می گفتند"بیا، بیا برو. تو دیگه حواست اینجا نیست." و اگر کلاس داشتم به جای من می رفتند سر کلاس. می گفتند"شما دو تا دیر به دیر همدیگرو می بینید و زندگی براتون عادی نمی شه.دلتون برای هم تنگ میشه.خوش به حالت."  حالا زیر و بم شخصیتش را شناخته بودم.چنان یکی شده بودیم که وقتی کاری داشت یا از چیزی خوشحال بود یا ناراضی، اصلا احتیاج به حرف زدن نبود.نگاهم می کرد و من می فهمیدم چه می خواهد بگوید. نامه هایش با کلماتی مثل"همسرم" یا معشوق من" شروع می شد.به هم اعتماد داشتیم؛ اعتماد صد در صد و مدام می خواست این را همه بفهمند.

 

...می خواست برود سخنرانی کند،جای خاصی یا به مناسبت خاصی، می نشستیم دو تایی متن حرف هایش را می نوشتیم.بعد از سخنرانی نوارش را برایم می آورد،می گفت"بگیر نگهدار برای شب های تنهاییت"

 

...یادم هست عملیات آزادسازی ماووت بود. عملیات پیروز شده بود و مردهامان داشتند برمی گشتند؛بچه های گردان کمیل که قرار بود مردم شهر بروند استقبالشان.توی آن عملیات حتی یک شهید هم نداده بودند. ...بعد از این به خاطر خانواده های شهدا خیلی کمتر می آمد.همان موقع  هم که می آمد، سعی می کرد کمتر مار را بیرون و با هم ببینند.وقتی بهش اعتراض می کردم، می گفت"از روی خانواده شهدا خجالت می کشم.جوون های مردم که من فرماندهشون بوده ام شهید شده ند اما من هنوز زنده ام. خب چی کار کنیم.خدا ما رو نمی خواد"

 

...تازه می فهمیدم که اصلا شوهرم را نمی شناخته ام. شنیده بودم که خانواده هایی که پسرشان منافق بوده و کشته یا اعدام شده بعد شهادت محمد شیرینی پخش کرده اند. میدیدم توی گیلان و مازندران چه مراسم ها برایش گرفتند،ولی نمی دانستم چرا. خبر نداشتم محمد توی کردستان چه کارها کرده؛از کارهایش که برایم نمی گفت. درباره عملیات که اصلا حرف نمی زد، اگر تعریفی هم می کرد، از کارهای دیگران بود؛از کارهای بسیجی هایی که فرماندهشان بود حرف می زد.

 

...آن وقت ها وقتی نسا در را باز می کرد و محمد را صدا می کرد و جوابی نمی شنید،خنده اش می گرفت.عمدا جواب نمی داد.اولین بار وقتی جواب نداد،نسا کفری شد.رفت تو،دید محمد تکیه داده به دیوار و اخم هایش توی هم است. با غیظ پرسید"چرا جواب نمیدی؟مگه نمی شنوی؟" محمد با اخم خنده داری نگاهش کرد و گفت"تو که من رو صدا نمی زدی.تو گفتی محمدجان و من جواب ندادم؟"

 

تولد:2خرداد1340

ازدواج با سیده نسا هاشمیان:3بهمن1359

شهادت:9فروردین1367

بازگشت پیکر:1مهر1369

منبع:کتاب نیمه پنهان ماه/محمد اصغری خواه به روایت همسر شهید(سیده نسا هاشمیان)

http://www.ahestan.ir/wp-content/uploads/2010/05/4.jpg

http://img.tebyan.net/Big/1390/11/2341662102542091369111992472048285247131209.jpg

پنج شنبه 12/5/1391 - 8:15

رسول اكرم صلى اللَّه علیه و آله و سلم معیار جوانمردى و فرومایگى انسان را چنین بیان مى فرماید: جوانمردان، كسانى هستند كه زنان را گرامى مى دارند و فرومایگان نسبت به آنان اهانت مى نمایند.[ما اكرم النساء الا كریم و ما اهانهن الا لئیم. (آیین همسردارى، ص 6)]

...یکی از بچه های سپاه بهم گفته بود"خانم هاشمیان،جریان رو شنیده ام،به نظر من این پسر حرف نداره.اگر نه بگید،باختید". بالاخره قرار شد حرف هایمان را تلفنی بزنیم. رفتم خانه خانم نیکوکار که مسئول واحد خواهران سپاه بود و محمد زنگ زد آن جا.اولش هر دوتامان ساکت بودیم. هم می دانستم چه می خواهم بپرسم و بگویم  وهم نمی دانستم . دیدم اگر بخواهم ساکت بمانم که نمی شود.آن وقت باید بعد حرف بزنیم و اصلا دوست نداشتم این طور بشود. می خواستم هر چه زودتر خودم را از این دودلی خلاص کنم.  اولین حرفی که به زبانم آمد، این بود که"می دونید، مامانم شما رو نپسندیده" دستپاچه شد. گفت"می دونم.ببینید...من چیز زیادی ندارم. از دوره دبیرستان از خونواده م جدا شده ام،برای این که خرجشون سبک بشه.اونا چند تا بچه مدرسه ای دارن و دیگه وسعشون به من نمیرسه.این چند سال کار کردم و همه ش چهار هزار تومن پول  جمع کرده م و با همین هم میخوام ازدواج کنم"

 

...رفتیم خرید.اصلا نگذاشتم طلا بخرد.می دانستم چطور زندگی کرده و چقدر پول دارد.تا الان با عزت نفس زندگی کرده بود و دلم نمی خواست از همین اول زندگی به کسی رو بیندازد. فقط یک حلقه طلا خریدیم که هزار و صد تومان شد، یک کیف کوچک، یک چادر مشکی، یک چمدان و آیینه و شمعدان؛ همین.کارت هم انتخاب کرد و داد خواهرم که به من نشان بدهد. آخر اصلا با هم حرف نمی زدیم.من خجالت می کشیدم و او هم همینطور.

 

...صدای عاقد انگار از آن دورها می آمد؛گنگ و مبهم.انگار توی قلبم یک موج بزرگ می آمد و می رفت و ته دلم را خالی می کرد.عاقد پرسید"وکیلم؟" لبانم لرزیدو یک قطره درشت اشک از گوشه چشمم پایین آمد؛ یکی دیگر و یکی دیگر.همه ساکت شده بودند. خواهرم گفت"حاج اقا یه بار دیگه بخونین" صدای گریه پدر و مادرم و چند نفر دیگر هم بلند شد.زیر لب شروع کردم به خواندن"بسم الله الرحمن الرحیم قل اعوذ..." محمد از شهادت حرف زده بود و گفته بود"من قول پنج سال زندگی رو بیشتر بهتون نمیدم" حالا دیگر گوشه روسریم خیس خیس بود. عاقد پرسید"وکیلم؟" آخرین آیه را هم خواندم و گفتم"بله."

 

...کم کم مهمان ها می رفتند.آن هایی را که راهشان دورتر بود، محمد خودش می برد و می رساند.

 

...نزدیک غروب بلند شدم و لباس هایم را عوض کردم.محمد کم کم پیدایش می شد.رفته بود آخرین دسته از مهمان ها را برساند.قبل از این که برود،دیدم ایستاده توی حیاط و این پا و آن پا می کند.منتظر بود یکی بیاید و برای شام دعوتش کند.رسم بود که شب، داماد را نگه دارند.دیدم هیچ کس نمی رود، خودم رفتم،ولی چقدر برایم سخت بود. حتی نمی دانستم چی باید صدایش کنم.

-محمد

وقتی صدایش کردم دیدم تکان خورد.برگشت و نگاهم کرد.اولین بار بود که چشم توی چشم هم نگاه می کردیم.گفتم"شام برمی گردی؟" گفت"نمی دونم". گفتم"برای شام برگرد.منتظرت هستم." لبخندی زد.سرش را انداخت پایین ورفت.

 

...محمد با درس خواندنم موافق بود. حتی گفته بود که از سپاه لنگرود انتقالی می گیرد و می آید قم. دنبال کارهایش بود. راه افتادیم سمت تهران.محمد هم با من تا تهران آمد. با ماشین یکی از بچه های سپاه آمدیم که خودش و خانمش جلو بودند و من و محمد هم عقب نشسته بودیم.کاری به ما نداشتند.خودمان دوتایی داشتیم آرام حرف می زدیم. یک دفعه گفت"نسا تو من رو دوست داری؟" گفتم"آره". گفت"پس چرا این قدر لحنت با من سرده؟". جا خوردم. فکر می کردم چیزی از کشمکشی که توی دلم داشتم نفهمیده،اما فهمیده بود.نمی دانستم چه بگویم. حق داشت. محمد، من را واقعا دوست داشت و من فقط قبولش داشتم.خیلی از اعتقاداتمان مشترک بود،ولی حالا می فهمیدم که فقط این کافی نیست  و جز عقاید مشترک خیلی چیزهای دیگر هم برای یک رابطه دو طرفه لازم است.

 

...خوب من هم یک تازه عروس بودم. دلم می خواست شوهرم مرتب و آراسته باشد. برای محمد این چیزها مهم نبود،ولی من عذاب می کشیدم. همین چیزها از او دورم می کرد.نمی گذاشت آن جور که دلم می خواست دوستش داشته باشم، ولی او دوستم داشت؛خیلی هم زیاد.او قم رفتن من را طاقت نیاورد و همراهم تا تهران آمد،در حالی که من اصلا از دوریش دلتنگ نبودم. وقت توی ترمینال جنوب تهران، سوار اتوبوس قم می شدم و ازش خداحافظی می کردم، میدیدم اشک پر شده توی چشم هایش.تمام وجودم می لرزید. احساس گناه میکردم.

...صورتش را گذاشت روی چهارچوب طلای در و چشم هایش را بست. چهره محمد آمد جلوی چشمش. محمد مردی بود که نسا انتخابش کرده بود،فقط به خاطر همه خوبی هایش.دلش می خواست همان قدر محمد را دوست داشته باشد که محمد او را دوست داشت.به حضرت معصومه(س) گفت که چقدر دلش می خواهد زندگی گرمی داشته باشند.چقدر دلش می خواهد که عشق،او و شوهرش را به هم وصل کند،نه اجبار. این را هم گفت که چقدر از آینده می ترسد واگر همین طور پیش برود... یک قطره اشک از گوشه چشمش سرازیر شد.بلند شد و رفت جلو،ضریح را بوسید وآمد بیرون.

 

...حتی مهمانی هم که می رفتیم،یک گوشه می نشستیم و دوتایی حرف می زدیم.دوروبری ها صداشان در می آمد،ولی محمد اهمیت نمی داد. دوست داشت با هم باشیم.انگار وقت زیادی نداشت.انگار قرار بود من را ازش بگیرند.

 

...من کم کم به روحیاتش پی می بردم که چقدر عاطفی است وصبور. یک بار که از مدرسه بر می گشتم،از کنار محل کار محمد داشتم رد می شدم که دیدم محمد جلوی در ایستاده و زنی هم روبرویش. از همان دور معلوم بود که آن زن دارد با عصبانیت با محمد حرف می زند.نزدیک تر که رفتم،دیدم بله، هر چه از دهانش در می آید نثار محمد می کند و محمد هم سرش را انداخته پایین و لام تا کام حرف نمی زند.حسابی جوش آورده بودم. دلم می خواست بروم و حق زنک را بگذارم کف دستش. از ساکت ماندن محمد بیشتر حرصم گرفته بود. وقتی رفت، دویدم سمت محمد. محمد چشمش افتاد به من و گفت"ا... نسا تویی؟"  گفتم"این کی بود؟چرا گذاشتی هرچه دلش میخواد بهت بگه؟چرا جوابش رو ندادی؟" محمد دست به سینه تکیه داد به دیوار و با محبت نگاهم کرد و گفت" چرا بایدجوابش رو می دادم. مادر فلانیه" مادر یکی از هم کلاسی هایم که عضو گروهک منافقین بود.محمد گفت"هفته پیش بچه ها دخترش رو گرفتن و الان توی زندونه. فکر می کرد تقصیر منه که دخترش رو گرفته ن.گفتم عیب نداره.اگه با فحش دادن به من دلش خالی میشه،بذار هر چی می خواد بگه. بالاخره مادره. دلواپس بچه ش شده". گفتم"یعنی چی محمد؟" گفت"باشه؛بذار اون آروم بشه.با  چهارتا فحش  از ما چیزی کم نمیشه." محمد این طور بود.حالا من نقطه مقابلش بودم.هر چقدر که او صبور بود،من زود عصبانی می شدم.با هم که حرفمان می شد، من داد و هوار می کردم.یک دفعه می دیدم محمد از خنده غش کرده.بیشتر عصبانی می شدم.یک بار که دیگر کفرم درآمد گفتم:"محمد،میشه بگی به چی میخندی؟کجای حرف من خنده دار بود" زود خنده اش را خورد و گفت"ببخشید.دیگه نمی خندم" و دوباره ریسه رفت. این طور که می کرد من هم خنده ام می گرفت و غائله ختم می شد. می گفت"نسا.تو سیدی.فکر کن اگه من هم مثه تو جوشی باشم، چی میشه."

راست می گفت.اگر قرار بود محمد هم مثل من زود عصبانی شود، نمی توانستیم با هم زندگی کنیم.همیشه  بهم می گفت"باور کن نسا یه روز میاد که به همین دعوا کردن ها افسوس می خوری"

ادامه دارد...

http://s1.picofile.com/file/7107177846/14.jpg

پنج شنبه 12/5/1391 - 7:20