تعداد مطالب : 3
تعداد نظرات : 13
زمان آخرین مطلب : 1909روز قبل
سال دوم دبیرستان که بودم ،تصمیم گرفتم معلم بشم.واسه همین در کنکور دانشسرای مقدماتی ثبت نام کردم و یه کتاب قطور آزمون خریدم و آوردم خونه.صبحها‌ که دبیرستان بودم .ولی بعد از برگشتن طبق معمول دو تا سیب زمینی میگذاشتم آبپز بشه واسه ناهار و میخورم و میرفتم توی حیاط .اونجا مرغ و خروسهای حاجی زینب صاحب خانه هم بودند.  راه میرفتم و میخواندم و تست میزدم. اونا هم مرتب قدقد میکردند‌ و سرشون رو کج میکردند و نگاهم میکردند..یعنی اینکه از کارم راضی هستند.
بعداز یکماه تلاش بالاخره کنکور برگزار شد.و روز اعلام نتایج رسید.صبح زود قبل از رفتن به مدرسه با پدرم به اداره  آموزش و پرورش رفتیم.در راهرو روی تابلویی بزرگ ،اسامی قبولیها رو زده بودند .با ترس و لرز نزدیک شدم. نگاه کردم.خبری از من نبود.باز هم.عرق سردی بر تنم نشست و سست شدم و روی زمین نشستم.به پدرم که نمیدانست چه شده ،گفتم : پدر ،من در دانشسرا قبول نشدم.بعد هم آروم گریه کردم...
آن روز به مدرسه نرفتم .حالم خراب خراب بود.پدرم هم حال خوشی نداشت .ولی سعی میکرد از معلم شدن و معلمی کردن بد بگوید تا مرا دلداری دهد.حاجی زینب هم تمام روز پیش من بود . آبگوشت خوشمزه ای رو که همیشه دوست داشتم  واسم پخت و نون کرمانشاهی که واسش سوغات آورده بودند و خیلی چیزهای دیگه ...ولی فایده ای نداشت.
فردا باز هم به دبیرستان نرفتم.کمی از ساعت نه گذشته بود .حوصله ام سر رفت .برای هواخوری رفتم دم در حیاط و بیرون را نگاه کردم.طبق معمول هر وقت دلم میگرفت همین کار رو میکردم.کمی که گذشت .دوستم را دیدم که از کوچه رد میشد. گفت : خانم معلم سلام.گفتم من که قبول نشدم.گفت: شوخی میکنی ،نه تنها قبول شدی بلکه نفر اول کنکور هم هستی.شوکه شدم.و باور نکردم.ولی به اصرار او تصمیم گرفتم خودم برم و ببینم .با همون وضعی که بودم با عجله و به سرعت  خودم رو به اداره رساندم .کنار تابلو ایستادم. خوب نگاه کردم .نفر اول تار بود .نمیدیدم.چشمانم را جمع کردم.و فشار دادم .سپس دیدم.خودم را.خندیدم.دوباره هم .آن لحظه سه اتفاق بزرگ افتاده بود.من نفر اول بودم .یعنی اینکه بدون هیچ مشکلی و با افتخار وارد دانشسرا میشدم.دوم اینکه چشمهایم خیلی ضعیف بود.و عینک باید میزدم.و سوم و مهم تر از همه اینکه کسی را داشتم که حواسش به من بود و نگاهش هم ...
شنبه 14/6/1394 - 1:13

در یکی از شبهای سرد زمستان که همه تو خونه ی گرمشون دور هم نشسته بودند .پدر تصمیم گرفت ،منو برداره و برای همیشه از شهر بره.با اسباب و اثاثیه کمی که داشتیم ،یه وانت کرایه کردیم. و پشت اون کنار رختخوابها نشستیم ،و راه افتادیم . بدون اینکه، بفهمیم کجا میریم.  بدون سرمایه ،و بدون خیلی چیزهای دیگه.    

چند لحظه ای که گذشت. به پدرم نگاه کردم. و بعد هم به پشت سر، کسی رفتن ما را نگاه نمی کرد.ما هم از هیچ کس خداحافظی نکرده بودیم.بغض گلویم را فشرد .و اشکم به همراه اشکش فرو ریخت...بار دیگر در سکوت به جاده خیره شدیم  ...در نزدیکی اصفهان به یاد قهوه خانه ی دوستش افتاد .کمی در این مورد حرف زد .کمی فکر کرد. و بعد هم گفت: بریم، تا ببینم چی میشه.و از پشت شیشه به راننده اشاره کرد.                                                          درخیابان چهار باغ آنجا را پیدا کردیم.و به دعوت آنها از ماشین پیاده شدیم.پسرش اثاثمان را آورد. و خودش هم  دو کاسه آش داغ . ما هم روی تخت چوبی کنار بخاری نشستیم .من هرگز لذت آن محبت، و مزه ی آن غذا، و گرمای آن شعله های آتش را فراموش نمی کنم.یادم میاد، وقتی به فردا فکر می کردم .غصه می خوردم. واز خدا می خواستم، که ای کاش...                                                                                                                                                   سرانجام روزی، هنگام بازگشت از مدرسه، قهوه چی و پسرش را جلوی در خانه دیدم. با یه سبد گل و یه جعبه شیرینی . ایستادم .خندیدم .و به آسمان نگاه کردم.خدایم ...خدایم... مرا فراموش نکرده بود. صدایم را شنیده بود. و تنهایی ام را دیده بود و رنجهایم را....
يکشنبه 22/4/1393 - 1:13
زنگ دوم میشه .خیلی ذوق میکنم که سهمیه شیر و بیسکویت رو بهمون میدند. وارد کلاس میشم و پشت نیمکت میشینم و منتظر تا نماینده بره  کارتنهای شیر رو بیاره و بین ما تقسیم کنه و دو تا بیسکویت هم بگذاره روش . بیسکویتها رو میخورم ولی شیر رو تو کیفم میگذارم و مراقبم که چیزیش نشه و فشاری بهش نیاد. بعد از تموم شدن کلاسهام تنها از مدرسه میزنم بیرون و آروم آروم از کنار پیاده رو میام  سمت خونه. میترسم از خیابان رد شم،.گوش چپم شنوایش رو از دست داده و تعادلم به هم میخوره...چندین بار هم تصادف کردم ولی به خیر گذشته .   

خلاصه، خودم با دنیای خودم راه میافتم .دیوارها رو دست میکشم.به  در خونه هایی که بازند، خیره میشم وحیاطها رو نگاه میکنم .دلم میخواد خوشبختی شون رو ببینم.پاهام به در فاضلاب میخوره و درد میگیره .ولی برام مهم نیست، عادت دارم.به بچه هایی که با پدر و مادرشون با پاکتهای پر از میوه رد میشند، با حسرت نگاه میکنم و آه میکشم .از کنار مغازه ها رد میشم. چند وقتی است میخوام ،خودنویسی بخرم که طرح مینیاتوری زیبایی داره، ولی پول ندارم.لباسهای دخترانه ی تو ویترینو نگاه میکنم. دوست دارم همه رو بگیرم و تعداد لباسهامو به چند دست برسونم. ولی نمیتونم.

سرکوچه بی بی ایستاده، با اون پیراهن گلدار تیره ودامن پر چینش.با اینکه نمیتونه ببینه و تنها سایه ها رو تشخیص میده، به اطراف نگاه میکنه.صداش میزنم .سرش رو برمیگردونه و لبخند میزنه. منم میخندم و تند میکنم تا بهش برسم و دستش رو بگیرم  بعد از پله ها بالا ببرم.

بی بی پاکت شیر رو ازم میگیره و میریزه تو کاسه و توش تلیت میکنه؛ دو تا قاشق هم میگذاره و میگه : بیا ناهار بخوریم.من هم هنوز لباسمو در نیاورده میرم  سراغ تلیتهای توی کاسه ،و با اشتها نیمی از اونا رو میخورم.بی بی خدا رو شکر میکنه که من سالم به خونه رسیدم و کنارش نشستم .و من هم ازاینکه اون تو خونه منتظرمه، خوشحالم.

 

 

 

جمعه 23/3/1393 - 18:58