تعداد مطالب : 4
تعداد نظرات : 7
زمان آخرین مطلب : 2571روز قبل

                                                          سوالات هوش شماره 1   

 

 جدیدترین و سخت ترین سوالات هوش امسال !

لطفا ابتدا سوالات را پاسخ دهید و سپس جواب ها رو ببینین ....

خودتون رو هم گول نزنید...

اما سئوالات !!

مسئله 1 - فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول 6 نفر وارد اتوبوس می شوند ، در ایستگاه دوم 3 نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند . راننده چند سال دارد ؟

مسئله 2 - پنج کلاغ روی درختی نشسته اند ، 3 تا از آنها در شرف پرواز هستند . حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی می ماند؟

مسئله 3 - چه تعداد از هر نوع حیوان به داخل کشتی موسی برده شد ؟

مسئله 4 - شیب یک طرفِ پشت بام شیروانی، شصت درجه است و طرف دیگر 30 درجه. اردکی روی این پشت بام تخم گذاشته که تخمش در کمتر از 2 ثانیه به زمین می رسد. تخم مرغ از کدام سمت پرت شده است؟

مسئله 5 - هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند، بازمانده ها را کجا دفن می کنند؟

مسئله 6 - من دو سکه به شما می دهم که مجموعش 30 تومان می شود. اما یکی از آنها نباید 25 تومانی باشد . چطور ؟

جواب مسئله 1 - راننده اتوبوس هم سن شما باید باشد . چون جمله اول سوال می گوید " تصور کنید که راننده اتوبوس هستید."

جواب مسئله 2 - همه کلاغ ها ، چون آنها فقط " در شرف پرواز " هستند و هنوز از روی درخت بلند نشده اند..( اگر جواب شما 2=3-5 بوده بدانید دوباره محاسبات جلوی تفکرتان را گرفته است.)

جواب مسئله 3 - هیچ . آن نوح بود که حیوانات را به کشتی برد و نه موسی ( "چه تعداد " جلوی فکر کردن شما را گرفته است.)

جواب مسئله 4 - سوال اشتباه است. چون وقتی از اردک استفاده شده دیگر نباید از کلمه تخم "مرغ" استفاده شود!

جواب مسئله 5 - آنها جان سالم بدر برده اند . شما به وسیله کلمه دفن کردن منحرف شده اید در حالیکه آنها "بازماندگان" هستند!

جواب مسئله 6 - یک 25 تومانی و یک 5 تومانی . به یاد بیاورید ( فقط یکی از آنها ) نباید 25 تومانی باشد و همین طور هم هست . یک سکه 5 تومانی داریم. شما با عبارت " یکی از آنها نباید ... " فریب خوردید.

 

 



             سوالات هوش شماره 2   

 

تا سوأل ساده ولی کمی نیاز به دقت اینجا مطرح می شه. سعی کن به انها سریع جواب بدید. بعدش می فهمید، چقدر باهوشید.

آماده اید؟

سوأل اول :

فرض کنید در یک مسابقه دوسرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

پاسخ:

اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.

سعی کن تو سوأل دوم بهتر جواب بدهید

برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی.

سوأل دوم:

اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

.

.

.

.

.

.

.

.

جواب:

اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟)

شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟

سوأل سوم:

ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید.

عدد ۱۰۰۰ رو فرض کنید. ۴۰ رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک ۱۰۰۰ دیگه جمع کنید. عدد ۳۰ رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا ۲۰ تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. ۱۰۰۰ تای دیگه جمع کنید و نهایتاً ۱۰ تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جواب :

به عدد ۵۰۰۰ رسیدید؟ جواب درست ۴۱۰۰ است.

باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید.

مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!

پدر ماری، پنج تا دختر داره: ۱-Nana ۲- Nene ۳- Nini 4- Nono.

اسم پنجمی چیه؟

.

.

.

.

جواب: Nunu؟

نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.


           سوالات هوش شماره 3


سوال اول :

فرض کنید در یک مسابقه ی دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟

 

برای پاسخ به سوال دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوال اول فکر کنی .

 

سوال دوم :

اگر شما توی همان مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

ریاضیات فریبنده !!!

سوال سوم رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید.

 

سوال سوم :

عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگر جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگر جمع کنید. حالا 20 تا دیگر به حاصل جمع، اضافه کنید. با 1000 تای دیگر جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگر به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟

 

سوال چهارم :

پدر ماری، پنج تا دختر داره :

1- Nana

2- Nene

3- Nini

۴- Nono

5- اسم پنجمی چیه؟

 

 

 

پاسخ سوال اول :

اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.

 

اگر اشتباه پاسخ داده بودی امیدوارم تو سوال اشتباه نکرده باشی

 

پاسخ سوال دوم :

اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می توانید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟؟)

 

اگر اشتباه پاسخ داده بودی شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟

 

پاسخ سوال سوم :

به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است.

باور ندارید با ماشین حساب حساب کنید.

اگر اشتباه پاسخ داده بودی امیدوارم سوال آخر را درست جواب داده باشی. آبروت درخطره!!!

 

پاسخ سوال چهارم :

Nunu ؟

نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش.

یک بار دیگر سوال رو بخونید.

فهمیدید چقدر باهوشید؟؟؟؟ :gol



         سوالات هوش شماره4


سخت ترین تست هوش دنیا

 

لطفا همه سوالات و گزینه ها را به دقت بخوانید و به سرعت به انتهای صفحه که جوابها در آن هست نروید.

 

 

۱-جنگ ۱۰۰ ساله چند سال طول کشید؟

خودتان متوجه کمی علم و هوشتان می شوید....عجله نکنید....شخصی در یک تست هوش دردانشگاه که جایزه یک میلیون دلاری براش تعیین شده شرکت کرده .

سوالات این مسابقه به شرح زیر میباشد :

 

الف-۱۱۶ سال ب-۹۹ سال ج-۱۰۰ سال د- ۱۵۰ سالآن شخص از این سوال بدون دادن جواب عبور کرد

 

۲-کلاه پانامایی در کدام کشور ساخته میشود؟

 

الف-برزیل ب-شیلی ج-پاناما د-اکوادورآن ازدانش اموزان دانشگاه برای جواب دادن کمک خواست

 

۳-مردم روسیه در کدام ماه انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟

 

الف-ژانویه ب-سپتامبر ج-اکتبر د-نوامبرآن شخص از خدا کمک خواست

 

۴-کدام یک از این اسامی اسم کوچک شاه جورج پنجم بود؟

 

الف-ادر ب-البرت ج-جورج د-مانویلآن شخص این سوال رو با پرتاب سکه جواب داد

 

۵-نام اصلی جزایر قناری واقع در اقیانوس ارام از چه منبعی گرفته شده است؟

 

الف-قناری ب-کانگرو ج-توله سگ د-موش صحراییآن شخص از خیر یک میلیون دلار گذشت . جواب سوالات در پایین...........

 

اگر شما فکر میکنید که از آن شخص باهوشتر هستید و به هوش او میخندید پس لطفا به جواب صحیح سوالات در زیر توجه کنید :

۱- جنگ ۱۰۰ ساله( ۱۴۵۳-۱۳۳۷ میلادی) به مدت ۱۱۶ سال به درازا کشید .۲- کلاه پانامایی در کشور اکوادور ساخته میشود.۳- انقلاب اکتبر روسیه در ماه نوامبر جشن گرفته میشود.۴- نام کوچک شاه جورج البرت بود.(در ۱۹۳۶ او نام کوچک خود را تغییر داد.)۵- توله سگ . در زبان اسپانیایی insularia canaria که در فارسی به معنی جزایر توله سگها است .



            معمای انیشتین



طراح این معما آلبرت انیشتین بوده و به گفتهً خودش فقط %2 از مردم دنیا می توانند این معما را حل کنند . هیچگونه کلک و حقه ای در این معما وجود ندارد و فقط منطق محض می تواند شما را به جواب برساند

1) در خیابانی 5 خانه در 5 رنگ متفاوت وجود دارد
2) در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند
3) این 5 صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند ، سیگار متفاوت می کشند! ، و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند

سوال : کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟؟؟

راهنمایی

۱) مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.
۲) مرد سوئدی، یک سگ دارد.
۳) مرد دانمارکی چای می نوشد.
۴) خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.
۵) صاحبخانه خانه سبز، قهوه می نوشد.
۶) شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد.
۷) صاحب خانه زرد، سیگار Dunhill می کشد.
۸) مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد.
۹) مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند.
۱۰) مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.
۱۱) مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی می کند.
۱۲) مردی که سیگار Blue Master می کشد، آبجو می نوشد.
۱۳) مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.
۱۴) مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.
۱۵) مردی که سیگار Blends می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد

آلبرت انیشتین این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت ، آیا شما می توانید جواب آنرا بدست آورید؟؟؟؟
اول بشینید قشنگ فکر کنید. سخت هست ولی بخاطر خرحمالی بیش از حدشه. مسائل سخت تر از اینم هستند به نظر من. اگه یه کم تلاش کنید میتونید جزء 2 درصد باشید. خواهشا سریع روی جواب کلیک نکنید.

 

 

 

 


پاسخ :

مرد آلمانی جواب معما می باشد

نروژ: خانه زرد - آب - سیگار دانهیل - گربه

دانمارک: خانه آبی - چایی - سیگار بلند - اسب

انگلیس: خانه قرمز - شیر - سیگار پال مال - پرنده

سوئد: خانه سفید - آبجو - سیگار بلومستر - سگ

آلمان: خانه سبز - قهوه - سیگار پرینس - ماهی


 ضریب هوشی بزرگان جهان

 

 ضریب هوشی و مقدار IQ افراد مشهور
ضریب هوشی افراد مشهور
شاید برای اکثر ما جالب باشه که بدونیم شخصیت های مشهور و دانشمندانی که گاها در کتب درسی و غیردرسی(ویا از طرق دیگر) با آنها آشنا می شویم دارای چه مقدار از توانایی هوشی(Intelligence Quotient) یا به اختصار IQ هستند.
در ابتدا باید به این موضوع اشاره کنم , افرادی که دارای ضریب هوشی بالاتر از ۱۳۰ هستند افرادی تیزهوش و آنهایی که دارای IQ بالا تر از ۱۵۰ هستند را نابغه می نامند.
آلبرت اینشتین: IQ=160
آرنولد(بازیگر ترمیناتور): IQ=135
بتهون: IQ=165
فرانکلین: IQ=160
بیل کلینتون(رئیس جمهور اسبق امریکا): IQ=137
بیل گیتس: IQ=160
پاسکال: IQ=195
بابی فیشر: IQ=187
داروین: IQ=165
چارلز دیکنز: IQ=180
آیزنهاور: IQ=122
هگل: IQ=165
گالیله: IQ=185
گری کاسپارف: IQ=190
جرج بوش پدر: IQ=98
جرج بوش پسر: IQ=125
هانس کریستین اندرسون: IQ=145
جیمز وات: IQ=165
کندی: IQ=119
گوته: IQ=210
کپلر: IQ=175
لئوناردو داوینچی: IQ=220
ناپلئون: IQ=145
نیکول کیدمن: IQ=132
شکیرا: IQ=140
شارون استون: IQ=154
اسحاق نیوتون: IQ=190
ولتر: IQ=190
نابغه(خودم):۱۷۰


 

شنبه 13/12/1390 - 17:45

درس های دکتر حسابی به انیشتین بر سفره هفت سین  


در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابى تصمیم مى‌گیرد سفره هفت سینى براى انیشتین و جمعى از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله «بور»، «فرمى»، «شوریندگر» و «دیراگ» و دیگر استادان دانشگاه بچیند و آنها را براى سال نو دعوت کند...
آقاى دکتر خودش کارتهاى دعوت را طراحى مى‌کند و حاشیه آن را با گل‌هاى نیلوفر که زیر ستون‌هاى تخت جمشید هست تزئین مى‌کند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح مى‌دهد. چون مى‌دانست وقتى ریشه مشخص شود براى طرف مقابل دلدادگى ایجاد مى‌کند.

دکتر مى‌گفت: «براى همه کارت دعوت فرستادم و چون مى‌دانستم انیشتین بدون ویالونش جایى نمى‌رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20 دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلى دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع‌هاى روشن اضافه کردم و براى انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضاى خانواده شمع روشن مى‌کنیم و این شمع را هم براى خواهر شما اضافه کردم.»

به هر حال بعد از یک سرى صحبت‌هاى عمومى ‌انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع‌ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم: ایرانى‌ها در طول تمدن 10 هزار ساله‌شان حرمت نور و روشنایى را نگه داشته‌اند و از آن پاسدارى کرده‌اند. براى ما ایرانى‌ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگى در دست خداست و تنها او مى‌تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد.

آقاى دکتر مى‌خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و مى‌گفت بعدها انیشتین به من گفت: «وقتى برمى‌گشتیم به خواهرم گفتم حالا مى‌فهمم معنى یک تمدن 10هزارساله چیست. ما براى کریسمس به جنگل مى‌رویم درخت قطع مى‌کنیم و بعد با گلهاى مصنوعى آن را زینت مى‌دهیم اما وقتى از جشن سال نو ایرانى‌ها برمى‌گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است.»

بالاخره آقاى دکتر جشن نوروز را با خواندن دعاى تحویل سال آغاز مى‌کند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر مى‌کند. به گفته وی همه در آن جلسه از معانى این دعا و معانى ارزشمندى که در تعالیم مذهبى ماست شگفت زده شده بودند.

بعد با شیرینى هاى محلى از مهمانان پذیرایى مى‌کند و کوک ویلون انیشتین را عوض مى‌کند و یک آهنگ ایرانى مى‌نوازند. همه از این آوا متعجب مى‌شوند و از آقاى دکتر توضیح مى‌خواهند. ایشان مى‌گویند موسیقى ایرانى یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقاى دکتر مى‌خواهد که قطعه دیگرى بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم‌هایش را باز کرد و گفت: «دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.»

آقاى دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع مى‌شد توى سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح مى‌دهد که این در واقع هفت چین یعنى 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با «س» شروع مى‌شود به نشانه رویش. ماهى با «م» به نشانه جنبش، آینه با «آ» به نشانه یکرنگى، شمع با «ش» به نشانه فروغ زندگى و ...

همه متعجب مى‌شوند و انیشتین مى‌گوید آداب و سنن شما چه چیزهایى را از دوستى، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد مى‌دهد. آن هم در زمانى که دنیا هنوز این حرفها را نمى‌زد و نخبگانى مثل انیشتین، بور، فرمى‌ و دیراک این مفاهیم عمیق را درک مى‌کردند.

بعد یک کاسه آب روى میز گذاشته بود و یک نارنج داخل آب قرار داده بود. آقاى دکتر براى مهمانان توضیح مى‌دهد که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه فضاست و نارنج نشانه کره زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش مى‌پرد عقب عقب مى‌رود و روى صندلى مینشیند

از او مى‌پرسند که چه اتفاقى افتاده؟

مى‌گوید : «ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندى داشتیم که وقتى این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10 هزار سال پیش این مطلب را به زیبایى به فرزندانتان آموزش مى‌دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!»

خیلى جالب است که آدم به بهانه نوروز یا هر بهانه خوب دیگر، فرهنگ و اعتبار ملى خودش را به جهانیان معرفى کند.

سخن پند آموز از آلبرت انیشتن 


.1 . این ممکن است که بتوان هر چیزی را به صورت علمی شرح داد،اما این بی احساس و بی معنی خواهد بود،درست مثل این که اگر شما سمفونی بتهوون را همچون یک موج نوسانی فشرده شرح دهید. .
2.مسلما نیروی جاذبه هیچ مسئولیتی در قبال افتادن انسانها در عشق ندارد.
3. وقتی شما به مدت دو ساعت با دختر زیبایی می نشینید به نظر می رسد که دو دقیقه بر شما گذشته،ولی وقتی روی یک اجاق داغ برای دو دقیقه می نشینید گویی به نظر می رسد که دو ساعت بر روی آن نشسته اید. این نسبیت است.
4. تخیلات بسیار مهم تر و با ارزش تر از دانش و دانسته ها هستند.
5. اشخاص مختلف به کمک تکلم می توانند تا حدودی تجربیات خود را با هم مقایسه کنند،از این راه نشان داده می شود که برخی ادراکات حسی اشخاص مختلف نظیر یکدیگر است،در حالی که برای ادراکات حسی دیگر چنین تناظری را نمی توان اثبات کرد.ما عادت داریم که آن دسته از ادراکات حسی را که بین افراد مختلف مشترک هستند و بنابراین ،تا حدودی،غیر شخصی هستند را،واقعی بدانیم.
6. در طول یک قانون ریاضی به یک واقعیت اشاره می شود ولی یقین وجود ندارد. در طول زمانی که یقین وجود دارد،کسی به واقعیت اشاره نمی کند.
7. گاهی اوقات ما بهای هنگفتی را برای هیچ می پردازیم.
8. زمانی که از آلبرت اینیشتین خواسته شد که درباره ی رادیو شرح دهد،پاسخ داد:
((ببینید،سیم تلگراف شبیه یک گربه ی بسیار بسیار طویل می باشد.شما دم او را در نیویورک می کشید،و او در لس آنجلس میومیو می کند.آیا شما این را درک می کنید؟رادیو نیز دقیقا این چنین عمل می کند؛شما سیگنال را در اینجا ارسال می کنید وآنها در انجا ان را دریافت می کنند.فقط با این تفاوت که در آنجا گربه ای وجود ندارد.))
9. اگر من فقط شهرت داشتم ، من فقط یک قفل سازمی بودم.
10. انسان عموما از نسبت دادن صفت زیرکی به دیگران اجتناب می کند، مگر به دشمن.
11. هیچ گاه به آینده فکر نمی کنم ،آینده خیلی زود از راه می رسد.
12. انسان جزئی است از یک کل،که ما آن را ((عالم))می نامیم.جزئی که محدود به زمان و فضا است.او خود افکار و احساساتش را به عنوان چیزی جدای بقیه عالم تجربه می کند.که می توان ان را نوعی خطای باصره در خود آگاهیش دانست.این خطا برای ما نوعی زندان است که ما را به امیال شخصی و ابراز عواطف نسبت به چند نفری که از همه به ما نزدیکترند محدود می کند.
وظیفه ی دشوار ما باید این باشد که خود را از این زندان نجات دهیم و دایره ی عواطف خود را گسترش دهیم،تا همه موجودات زنده و سراسر طبیعت را با تمام زیبائیهایش در بر گیرد.هیچ کس قادر نیست کاملا به این هدف دست یابد.اما تلاش برای نیل به آن خود بخشی از روند آزادی برای امنیت درونی است.
13. فقط دو چیز لایتناهی وجود دارد،جهان هستی و نادانی انسانها،البته من راجع به اولی زیاد مطمئن نیستم.
14. در مقابل خداوند همه ی ما به یک اندازه خردمند و به یک اندازه احمق هستیم.
15. لذت نگریستن و درک طبیعت والاترین نعمت است.
16. آلبرت اینیشتین (متفکر و فیزیکدان بزرگ) Albert Einstein :
قرآن، کتاب جبر یا هندسه یا حساب نیست بلکه مجموعه‌ای از قوانین است که بشر را به راه راست، راهی که برزگ‌ترین فلاسفه از تعریف آن عاجزند ، هدایت می‌کند.
17.
نقطه اتصال دو زمان گذشته و آینده حال است قدر آنرا بدانید.
18. راز ابدی دنیا دریافتنی بودن آن است.
19. از یافته های بزرگ امانوئل کانت یکی این است که فرض دنیای خارجی واقعی،بدون این دریافتنی بودن،بی معنی است.این واقعیت که دنیا دریافتنی است،یک معجزه است.
قسم می خورم که توی این عالم یک خبری هست!
20. به هنگام رویارویی با مشکلات اساسی، نمی‏توانیم از همان سطح تفکری که آن مشکلات را به وجود آوردیم، آنها را برطرف کنیم.
21. عشق مثل ساعت شنی می ماند، هم زمان که قلب را پر می کند،مغز را خالی می کند.
22. من می خواهم اندیشه های خداوند را بدانم...بقیه چیزها جزئیات هستند.
23. من خودم را برای یک کار خیلی بزرگ آماده کرده بودم اما بعد از اینکه مسایل رو دیدم فهمیدم که کار بزرگی نمی خواهد انجام بدهم. فقط باید این قایق را روی آب انداخت و کمی پارو زد. همین!!
24. تجاربی که تا کنون داشته ایم به ما این اجازه را می دهند که طبیعت را مصداق ساده ترین اندیشه های ریاضی قابل تصور بدانیم.
من قانع شده ام که می توان با استفاده از ابزارهای ریاضی حض،مفاهیم و قوانین مرتبط کننده آنها را که کلیه شناخت طبیعت هستند بدست آورد،آزمایش ممکن است الهام بخش مفاهیم ریاضی مناسب باشند اما به طور قطع و یقین نمی توان این مفاهیم را از تجربه استنتاج کرد،البته آزمایش همچنان یگانه معیار مفید بودن ساختارهای ریاضی خواهد بود اما خلاقیت در جنبه های ریاضی مطلب است،بنا براین به یک اعتبار عقیده دارم که همانطور که قدما تصورمی کردند،فکر محض می تواند به درک واقعیت نائل شود.
25. من بافته های فکرم را با استفاده از تیشه ی ریاضی آنچنان ظریف و حساس کرده ام تا به فرکانسهای خدا، عکس العمل نشون بده.
26. جالبه که هر کدام ما برای یک سفر روی زمین می آییم که نمیدونیم چرا؟ اما بنظر میرسه که هدف مقدسی وجود داشته باشه.
27. در جهان چیزی هست که نمی دانیم چیست و کاری می کند که نمی دانیم چه کاری است.
28. برای من چه لذتی عمیق تر و واقعی تر از این است که بدانم ،آیا خداوند هیچ انتخابی در آفرینش این جهان داشته است.
29. دو راه برای زندگی در دوران زندگی وجود دارد: یکی آنکه تصور کنیم هیچ چیز یک معجزه نیست و دیگر آنکه تصور کنیم که همه چیز یک معجزه است.
30. تو نمی توانی به طور همزمان هم آماده ی جنگ و هم مانع از وقوع جنگ شوی.
31. نفهمیدنی ترین چیز در رابطه با دنیا آن است که اصلا قابل درک نیست.
32. خداوند برای آفرینش جهان تاس نیانداخت.
33. اگر A یک معادله ی موفق باشد،آنگاه فرمول آن به این قرار است: Z+Y+X=A که در آن،X : کار و Y: تفریح و Z : دهانت را بسته نگه دار، تعریف شده است.
34. شما وقتی تبسم می کنید، جامه ی انسانیت می پوشید.
35. از نظر من معادله مهم تر است زیرا سیاست برای حال است و معادله برای ابد.
۳۶.ترجیح می دهم روی کفشانم بوده و به یاد خدا باشم تا اینکه در مسجد بوده و به یاد کفشانم باشم
.
پنج شنبه 11/12/1390 - 8:52

گشنیزپلو با کوفته قلقلی


برای تهیه‌ی این غذا به برنج، گوشت قلقلی سرخ شده، گشنیز خرد شده، نمک و روغن، برگ کاهو و تخم گشنیز آسیاب شده نیاز داریم.

 

گشنیزپلو

مواد اولیه

برنج                                                      یک کیلوگرم

گوشت قلقلی سرخ‌شده                       نیم کیلوگرم

گشنیز خرد شده                                   یک کیلوگرم

روغن و نمک و برگ کاهو                       به میزان لازم

تخم گشنیز آسیاب شده                      دو قاشق غذاخوری

طرز تهیه                                                                

* برنج را خیس کرده، آبکش می‌کنیم.

* ته قابلمه برگ‌های کاهو گذاشته، سپس لابه‌لای برنج، گشنیز و گوشت قلقلی ریخته (مقداری از گوشت را برای تزئین نگه می‌داریم) و برنج را دم می‌کنیم.

* برای تهیه‌ی گوشت قلقلی کمی پیاز را با گوشت چرخ کرده و نمک و فلفل و زردچوبه مخلوط کرده و خوب ورز می‌دهیم.

* در اواخر طبخ برنج کمی گشنیز خشک کوبیده ریخته تا پلو خوش‌طعم شده و عطر خوبی داشته باشد.

 

بخش تغذیه و آشپزی تبیان

چهارشنبه 23/6/1390 - 16:18
مرد میانسالی که روی سرش کلاه شاپو گذاشته بود به سرعت از میان غوغای باران پاییزی از خیابان شلوغ و خیس گذشت و در حالیکه یقه پالتو اش را برای جلوگیری از نفوذ باران محکم چسبیده بود به داخل مغازه عطاری چپید. از زیر سقف بلند مغازه، نور کمرنگ چراغی سوسو می زد و در میان تلالو زردرنگِ پراکنده نور، غبار ِ برخاسته از داروهای گیاهی و عطریات، رقص کنان روی شعاع های نور پرواز می کرد. مرد نگاهی به کارگر مغازه انداخت که مشغول پیچیدن بسته های دارو بود. نگاه را از روی صورت او چرخاند تا طبقه بالا را نگاه کند و در حین این خیزش ِ نگاه پرسید: چی می پیچی محمد؟...
- سلام آقا... سُنبل الطیب می پیچیم...
- اوستات هست؟...
- هست آقا... اون بالا نشسته با آقا افشین شطرنج بازی می کنه...
روی پله های فولادی گام برداشت و طنین ِ برخورد ِ چکمه هایش صدای فلز را بلند کرد...
- سلام رفیق!...
- به به به... ببین کی اومده... چه طوری مرد بزرگ؟
مرد کلاه شاپو را از سر برداشت و پالتو را از تن کند. صاحب مغازه سبیل های سربالایش را بالا تر داد و لبخند زد، طوری که سبیلش اجازه داد فقط دو دندان بزرگ جلویی اش معلوم شود. دستش را به جیب جلیقه اش برد و سمت مردِ سوم ِ حاضر که انگار از آن دو نفر کم سن و سال تر بود برگشت و گفت: از دوستان قدیمی من... رفیق همیشگی ام... مهرداد...
و به سمت مرد برگشت و گفت: همکار مغازه بغلی... افشین... متبحر در بازی کردن شطرنج...
- ارادتمند شما...
- خوشوقتم...
صاحب مغازه پشت میزش نشست و گفت: بشین... بشین ببنیم چه عجب از این طرفا...
- من مزاحم بازی شما نمی شم...
- نه نه اصلاً مزاحم نیستی... اتفاقاً بازی ما تموم شده بود. فقط اگه اجازی بدی من افشین رو تا دم در بدرقه کنم و برگردم... تا اون موقع هم تو خودتو کنار بخاری گرم کن... مثل موش آبکشیده شده ای مرد!
مرد به احترام شخص ترک کننده نیم خیز شد و دوباره سر جایش نشست...
نگاهش را روی اشیاء اطاق چرخاند. از گرامافون قدیمی روی رادیو، از رادیو روی بطری های پر از عرقیات گیاهی، روی بانکه های پر از داروهای معطر و خشک شده، روی کتابخانه کوچک اما غنی... نگاهش روی این ها چرخید و آن گاه روی نقاشی بزرگی که به سینه دیوار چسبیده بود متوقف ماند... نگاهش با تردید خیره ماند و آنگاه سُر خورد به پایین نقاشی... آنجا که نوشته بود: الشیخ الرئیس ابو علی سینا...
کارگر مغازه با سینی نقره از پلکان بالا آمد و استکان کمرباریک گل گاوزبان را به سوی مرد دراز کرد. مرد دست را به سمت نعلبکی برد و در حالیکه بوی دل انگیز نوشیدنی گرم را استشمام می کرد از میان پنجره به شب تاریک بارانی چشم دوخت... کمی گذشت...
- ببخشید مهرداد جان... ببخشید که معطل شدی... خب چه خبر بگو ببینم چی شد که یادی از ما کردی؟
مرد جرعه ای از گل گاوزبان سر کشید و گفت: می بخشی که این قدر کم بهت سر می زنم، گفتم یه سر بیام پیشت هم یه سری بهت زده باشم... هم اینکه... هم اینکه بتونم این تصویر روی دیوار رو دوباره ببینم...
سر فروشنده چرخید به سمت تصویر بوعلی و با خنده پرسید: این تصویر؟... خب مگه تا به حال ندیده بودیش؟...
- دیده بودمش. اما با بی توجهی گذشته بودم. راستش رو بخوای... چند وقت پیش بد جوری مریض شده بودم. کارم به بیمارستان کشیده بود.
فروشنده با ناباوری گفت: آه خدای من... پس چطور من با خبر نشدم...
- مثل یک توّهم بود. نفهمیدم چطور مریض شدم و بعدش خوب شدم. انگار چیزی داشت وجودمو از تو می خورد. شاید باورت نشه اما هنوزم نمی دونم مریضیم چی بوده؟... مرض قند... بیماری گوارشی... سوء هاضمه... اختلال حواس... به همه این ها فکر کردم... اما دیدم چه فایده... حالا که خوب شدم چه دلیلی داره که بدونم چم بوده... هیچ وقت دلم نخواست از اون کسی که منو خوب کرده بپرسم...
فروشنده با تعجب گفت: اما این عکس...
- این عکس... راستشو بخوای شب قبل از خوب شدنم خواب عجیبی دیدم خواب که چی بگم... من در واقع بیهوش بودم نه خواب... گذر این ایام برام گذشته رو غیر قابل باور کرده... راستشو بخوای هنوز مطمئن نیستم که کی حال منو خوب کرده...
فروشنده دستش را به زیر چانه برد و پرسید: متوجه نشدم... این تصویر چه ارتباطی با مریضی و بهبود تو داشته...
- فکر کنم بهتره برات خوابمو تعریف کنم تا همه چیزو بفهمی... حالا یه بار به تصویر پشت سرت نگاه کن تا شروع کنم...
فروشنده انگار که به دنبال چیز ندیده ای در تصویر بو علی می گردد به سمت دیوار برگشت. مرد هم به پشتی صندلی تکیه داد و به بو علی سینا چشم دوخت...
***
آغاز فلسفه اسلامی...
و کمی قبل تر...
مرد متفکر یونانی در باغ بزرگ زیتون راه می رفت و چیزی زیر لب زمزمه می کرد. انگار داشت مسئله ای را برای خود توضیح می داد. می خواست خود را قانع کند و از برهان خویش به قبول واقعیت برسد...
ارسطو بود که در باغ بزرگ زیتون روی اندیشه های بزرگ خویش ((مَشی)) می کرد... چنین سیر کردنی بر روی تفکرات در قرون بعدی آن قدر رشد کرد و بالید تا فلسفه ((مشّاء)) را بنیان نهاد...
اکنون قرن ها گذشته است. ((معلم اولی)) همچون ارسطو آمده و در بیان حقایق کوشیده است. قرن ها بعد در پی او ((معلم ثانی)) حکیم ابونصر فارابی فلسفه استدلالی حکمای یونان را تحکیم بخشیده است و با افزودن رابطه علی و معلولی بر لزوم وجود برهان در حل مسایل فکری و وجودی تاکید کرده است. فلسفه اسلامی شکل گرفته است و حالا حکیمی از راه رسیده است از شهر بخارا تا دری تازه بروی علوم عقلی بگشاید... حکیم بوعلی سینا...
...
- حضرت والا!... این کتاب را از من بخرید... به قیمت ارزان می فروشم...
بوعلی اعتنایی نکرد و راه خود را ادامه داد.
- فقط به سه درهم می فروشم جناب شیخ. صاحب کتاب به پول نیاز دارد...
بوعلی عنوان کتاب را از نظر گذراند: شرحی بر مابعدالطبیعه ارسطو... اثر ابونصر فارابی...
بوعلی دست در آستین برد و سه درهم به فروشنده داد و کتاب را خرید. هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که متوجه معجزه روی داده شد...
... بارها و بارها کتاب مابعدالطبیعه را خوانده بودم. اما از آنچه ارسطو در کتاب خویش بیان می کرد کلمه ای دستگیرم نمی شد. چهل بار کتاب را خواندم به طوری که عبارات آن در حافظه ام باقی ماند اما معانی آنها بر من روشن نشد. تا اینکه شرح فارابی از مابعدالطبیعه ارسطو را از فروشنده دوره گرد خریدم. به محض این که آن را خواندم معانی آن بر من روشن شد... خدا را شکر کردم ... چرا که از خود مایوس شده بودم و فکر می کردم راهی برای ورود به این کتاب نیست...
کتاب را همچون گوهری در میان دست هایم می فشردم و مراقبش بودم. کوچه و بازار شلوغ بود. ازدحام جمعیت کلافه کننده بود. می خواستم هرچه زودتر به منزل برسم و ادامه تالیفاتم را پی بگیرم.
در طول راه به بزرگی دنیا فکر کردم. به اینکه در هر گوشه ای از این دنیا کسی هست با درد و مشکل و گرفتاری خویش... و هر کس برای ادامه زندگی خود می کوشد... اما کیست که به مفهوم ((چرایی)) زندگی خویش بیندیشد... هیچ کس به این فکر نمی کند که ((چرا هستم))... بلکه می اندیشد ((حالا که هستم چه کنم که همیشه باشم))... بدا به حال ما که می کوشیم همیشه باشیم...
نور آفتاب ظهر از آسمان نیلگون همدان بر صورت بوعلی می تابید و حکیم بزرگ کل ممالک اسلامی از میان جمعیت راه می گشود و به قصد رسیدن به کتابخانه بزرگ خویش بی قرار بود... ناگهان صدایی توجهش را جلب کرد. مرد میانسالی در کنار معبر به پهلو روی زمین خوابیده بود و از درد می نالید. دستار و لباسش خاکی شده بود و از درد در میان خاک و خل به خود می پیچید. بوعلی نزدیک او رفت. دو زانو روی زمین نشست. دست بر پیشانی او گذاشت. نبضش را اندازه گرفت. گردنش را لمس کرد تا گرمای بدنش را اندازه بگیرد. مرد در حال احتضار بود. جمعیت بی توجه به آن دو، راه خود را طی می کرد... ابوعلی سینا با سرعت جانب خانه را پیش گرفت تا شاید بتواند قبل از مرگ بیمار کاری برایش انجام دهد...
***
CCU
اطاق تاریک... خطوط مبهم و نامنظم بالا رونده روی صفحه مانیتور... بیماری به پشت روی تخت افتاده است...
ماه نورش را از خلال پنجره به درون می فرستد و نور در اطاق چرخی می زند و از روی صورت بیمار عبور می کند. بیمار اما ساکت و خاموش نفس های نامنظمی می کشد... هیچ کس در این اطاق نیست... خطوط روی صفحه مانیتور باز هم در هم و برهم تر می شود... اوج و فرودشان ناگهان فرو می نشیند و به خطی صاف شبیه می شود...
***
بوعلی دوان دوان برگشت. دست به پیشانی بیمار گذاشت و دوباره نبض را اندازه گرفت. بیمار را بلند کرد و به دیوار تکیه داد و آنگاه شربتی را که مهیا کرده بود به گلوی بیمار ریخت. بیمار را به حالت طاق باز برگرداند و به انتظار تاثیر دارو منتظر ماند...
***
انگار شب سیاه نمی خواست تموم بشه... نمی دونم اگه جای من بودی چه حسی داشتی... که یهو نیمه شب از بیهوشی بیای بیرون ... و روی یه مانیتور که به بدنت وصل شده خط های صاف رو ببینی... فکر کردم مُردم!... فکر کردم مُردم و این روحمه که تو اطاقه...
فروشنده دستی به سبیلش کشید و باز به دهان مرد چشم دوخت...
دوباره چشم هام بسته شد... و بعد از اون دیگه این تصویر از جلوی چشمم پاک نمی شد... انگار اون نجاتم داده بود...
ساکت شد و به تصویر بوعلی سینا چشم دوخت...
ساعت از 10 می گذشت و دو دوست صمیمی ساکت و آرام در طبقه بالای مغازه عطاری نشسته بودند. پنکه سقفی هنوز کار می کرد و گرد و غبار برخواسته از داروهای گیاهی و عطریات را به بازی می گرفت. نور زرد رنگ چراغ مغازه را روشن کرده بود و مهتابی اطاق بالا روی تصویر بوعلی هاله آبی رنگی انداخته بود... آخر سر سکوت را شاگرد مغازه شکست و درآمد که: اوستا... کرکره ها رو بکشم پایین تعطیل کنیم...
و جواب شنید که: در رو بهم بزن و برو... ما فعلاً اینجاییم...
فروشنده داروهای عطاری، مرد بیمار و بوعلی سینا در فروشگاه باقی ماندند...
و سکوت...
سرشار از حرف های ناگفته بود...
پنج شنبه 3/6/1390 - 19:38