تعداد مطالب : 36
تعداد نظرات : 109
زمان آخرین مطلب : 405روز قبل

شهادت
مقصد نیست
راه
است
...
و
شهادت
معقولترین
راه
به خداست...
...

شنبه 15/7/1396 - 23:54

تقدیم به بچه های داربست/ عشق قدیمی اشک جدید
سفیر حسین(ع) همچنان علم مقاومت برافراشته است. علمدار انقلاب از خون سیدالشهدا کوتاه نمی‌آید. بنازم «محرم» را که همیشه خوب موقعی از راه می‌رسد. تا حرف از سازش زدند، ماه ارباب به دادمان رسید. ملتی که «محرم» دارد، اسارت ندارد. ما آقازاده‌های حسین(ع)‌ هستیم. طفل ۶ ماهه‌مان حتی دعوا دارد با یزید. تا عاشورا، عاشوراست، خواب سازش آشفته است.
اینجا کوفه نیست، کربلاست. در تلاقی روزگار، بهار خون در فصل پاییزشکوفه زده. دارد باران می‌بارد… بر گونه زمین، مثل برگ درختان. پاییز، فصلرنگ‌هاست. با کتیبه‌های محتشم قشنگ‌تر می‌شود. با پرچم سرخ حرم. با لباس مشکی بچه‌ها که بالای داربست، زیر شرشر باران، چتر به کارشان نمی‌آید! به ما نیامده این سوسول‌بازی‌ها! سازش، سوسول‌بازی است! سر تا پا هم بالای داربست، خیس شویم اما «آه از آن ساعتی که با تن چاک‌ چاک…». همان بالای داربست، «علی» می‌گفت: «عاشورا، اشک ما، روی باران را کم می‌کند».
سلام سالار شهیدان! دیوانه کرده ما را عاشورای شما. هنوز زمزمه‌های عارفانه عرفه یادمان هست. صحبت سر قطعه‌ قطعه‌های بدن شما بود.
امام عاشورا! اذن ورودمان دهی، گریه‌های جدید برای‌تان آورده‌ایم. از یک عشق قدیمی، چه چیزی بهتر از چند قطره اشک جدید؟!
عزیز زهرا(س)! محرم برای ما «نوروز مقاومت» است. نه رستاخیز جسم است و نه رستاخیز جان، بلکه «رستاخیز خون» است.
حسین(ع)! خونی که در رگ ماست، هدیه به آن علمدار است که از خون شما ذره‌ای کوتاه نمی‌آید.
ارباب!به ما طعنه می‌زنند سینه‌زنی تکراری است. «باز این چه شورش است» تکراری است. طبل و زنجیر و سنج، تکراری است. حتی دعوا بر سر بلند کردن کتل، تکراریاست.
حسین(ع) جان! نوترین عزای این عالم، سینه‌زنی امسال ماست برای شما. تکراری هست و نیست! پاییز تکراری است اما برای طبیعت تکراری نمی‌شود. ریختن برگ بر گونه زمین متوقف نمی‌شود.


وطن امروز/ ۲۴ آبان ۱۳۹۱
برگرفته شده از سایت حسین قدیانی
شنبه 27/8/1391 - 12:2

بخوانیم و بیشتر بشناسیم

آیت‌الله صدوقی گفت این آقای سید علی خیلی مشت‌شان پُر است

به گزارش حوزه دانشگاه خبرگزاری فارس، حجت‌الاسلام و‌المسلمین راشد یزدی استاد حوزه و دانشگاه در همایش "در سایه سار آفتاب " كه با موضوع تبیین شخصیت مقام معظم رهبری در هشتمین دوره اردوی آموزشی تشكیلاتی جهاد اكبر اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان مستقل در مشهد مقدس برگزار شد، به بیان خاطراتی از مقام معظم رهبری پرداخت كه بخشی از این خاطرات به شرح ذیل است:

* در سال 56 به اتفاق آقای صدوقی و تعدادی از آقایان دیگر، تصمیم گرفتیم برویم به افرادی كه در تبعید هستند، سری بزنیم. چون مقام معظم رهبری به ایرانشهر تبعید شده بودند، خدمت ایشان رسیدیم.

به امامت آقای صدوقی نماز مغرب و عشا را خواندیم. من شنیده بودم كه در سمت ایرانشهر، كفش‌های خوبی تولید می‌شود، لذا تصمیم گرفتم به بازار بروم و یك جفت كفش بخرم. كارم یك الی دو ساعت طول كشید. به خانه آقای خامنه‌ای تلفن زدم كه دیگر آقای صدوقی و آقای خامنه‌ای برای صرف غذا منتظر من نباشند و شام را میل كنند. وقتی برگشتم دیدم این دو بزرگوار هنوز مشغول بحث هستند. من وارد كه شدم، آقای صدوقی به من گفت: "ماشاالله، ماشاالله این آقای سید‌علی آقا خیلی مُشت‌شان پر است. "

صبح روز بعد رفتیم چابهار برای زیارت آقای مكارم؛ در این فاصله، اسم آقای خامنه‌ای از دهان آقای صدوقی نیفتاد؛ از بس مجذوب ایشان شده بود.

بعد از زیارت آقای مكارم، گفتم كنار دریا برویم تا مدتی استراحت كنیم. ایشان گفت من می‌خواهم برگردم پیش آقای خامنه‌ای و بعد حدود دو ساعتی با هم بحث كردند. از لحاظ علمی آقای خامنه ای، مورد تائید صد در صد آقای صدوقی بود.

* در زمان انقلاب، بین حزب جمهوری اسلامی و امام جمعه بندر عباس اختلافی در گرفت. آقای صدوقی به من گفتند تا درباره اختلاف آنها، گزارشی بیاورم. بعد از تهیه و دادن گزارش آن به آقای صدوقی، ایشان پرسیدند: كی به تهران می‌روی؟ گفتم فردا. ایشان پاكتی را به من دادند. پشت پاكت نوشته بود: "تقدیم به محضر مبارك آیت‌الله‌ العظمی آقای خامنه‌ای "

پسر آقای صدوقی اعتراض كردند كه آیا ایشان به مقام آیت‌اللهی رسیده‌اند؟

آقای صدوقی از بالای عینك به پسرش نگاه كرد و گفت: "بله كه آیت‌الله‌ هستند. "

* چهارشنبه شب‌ها، آقا جلسه‌ای دارند كه ده تن از علما جمع می‌شوند. آقایان احمدی گیلانی، خزعلی، بهجتی، امامی‌كاشانی، مومنی، شیخ محمد‌ یزدی، سید‌جعفر كریمی، آقای شاهرودی و آملی لاریجانی حضور دارند.

گاهی هم ما آنجا می‌رویم.

یكبار خیلی غوغا و سر و صدا شد. بحث پیرامون یك مسئله فقهی پیچیده بود. بعد از اتمام جلسه، آقای شاهرودی به من گفت، امشب من "العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء " را درك كردم. یعنی "آقا " مچ همه را پیچانده بود.

* من از افتخاراتم این است كه هشت ماه در جایی كه آقا تبعید بودند، به آنجا تبعید شدم. در آنجا ایشان به من درس می‌داد. یكبار به اتفاق ایشان مشغول بحث بودیم كه دو نفر عالم در زدند و خواستند وارد شوند. قرار شد به مدت 20 دقیقه، آقا این بحث را تمام كند و بعد با آن بزرگوران سخن بگوید. در این مدت آن دو بزرگوار مبهوت استدلالات ایشان شند و بعد چندین مرتبه تقدیر كردند.

* زمانی كه با مقام معظم رهبری در تبعید بودیم برای ایشان هدیه می‌آوردند و آقا نمی‌پذیرفتند. یكبار به ایشان گفتم با این نپذیرفتن‌ها باعث می‌شوید كه ما هم به خاطر شما بسوزیم.

در قبل از تبعید این گونه بودند، الان هم همین گونه‌اند.ایشان از سهم امام، خمس و ... استفاده نمی‌كنند. تمام ما‌یملك این مرد یك خانه گلی در مشهد بود و بعد آن را فروخت و با كمی قرض خانه‌ای در خیابان ایران خرید. پاسدارانی كه خانه ندارند، برای مدتی در آن زندگی می‌كنند.

* یكبار به ایشان گفتم نرفته‌اید دیدن خانواده شهدا؟ ایشان گفتند: "چند وقت پیش دیدن یكی از خانواده‌های شهدا در شهرری رفتم. پدر شهید بعد از خوش‌آمد‌ گویی به من گفت: خواهشی دارم كه نباید نه بگویید. گفتم: هر كاری از دستم بر آید انجام می‌دهم. گفت: من دو پسر دارم كه آنها خانه ندارند كاری كنید كه آنها صاحب خانه شوند.

گفتم: من چهار تا پسر دارم، هر چهارتای آنها در خانه‌ای اجاره‌ای زندگی می‌كنند. بعد كه از خانه‌شان بیرون آمدم، گفتم پرس و جو كنند كه آیا می‌توانند كرایه و اجاره بدهند، كه به من خبر دادند آنها سوپر ماركت دارند و می‌توانند اجاره دهند. "

* تمام چیزهایی كه به مقام معظم رهبری هدیه داده‌اند، ایشان به موزه حضرت رضا (ع) تقدیم كرده‌اند. هیچ چیزی برای خودشان نگه نمی‌دارند.

چندی قبل به همراه یكی از فرزندان آقا به مراسمی در كیش دعوت شدیم. در برگشت چند دست سرویس كامل ظروف به ما هدیه دادند. بعد از چند روز وقتی به دیدن آقا رفتم ایشان در مورد هدیه گفتند: "نه به درد ما می‌خورد نه به درد مهمان‌های ما " و بعد قرار شد آن را بفروشند و پولش را به فقیران بدهند.

* یكبار در مراسمی چند خانواده، به محضر رهبری آمده بودند و با ایشان دیدار داشتند و ما هم حضور داشتیم. حاج ناصر، چایی برای مهمانان آورد. به من كه رسید، گفتم قند برایم ضرر دارد، اگر امكان دارد خرما بیاور. او در نعلبكی خرما گذاشت و برایم آورد. وقتی خرما را به پسر آقا تعارف كردم، پسر حضرت آقا گفتند: من خرما نمی‌خورم؛ خرما برای مهمان آقا است. معلوم نیست جایز باشد من هم از آنها بخورم.

* یكبار خانم آقا به كربلا رفته بود، دختران من وقتی به حضور ایشان رسیدند، خانم آقا گفته بود: من از سن سیزده سالگی خرج سفر كربلا را كنار گذاشتم تا اینكه حالا توانستم یكبار كربلا بروم.

* آقای رفیق‌دوست در كنار مصلی یك عمارتی به عنوان مقر رهبری ساخت، آقا از آنجا بازدید كردند ولی نرفتند.

یكی از آنها به من گفت: به آقا بگو هوای آنجا بهتره و چند دلیل دیگر. وقتی من به حضرت آقا گفتم، آقا فرمود: من یازده سال است اینجا هستم و در این مدت اصلاً احساس هوای بد نكردم، من با بقیه مردم هیچ تفاوتی ندارم من هم مثل بقیه.

 

 


 

 

چهارشنبه 19/11/1390 - 20:36

فرض کن حضرت مهدی به تو ظاهر گردد

ظاهرت هست چنانی که خجالت نکشی؟

باطنت هست پسندیده صاحب نظری؟

خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟

لقمه ات درخور او هست که نزدش ببری؟

پول بی شبهه و سالم ز همه داراییت

داری آنقدر که هدیه برایش بخری؟

حاضری گوشی همراه تو را چک بکند

با چنین شرط که در حافظه دستی نبری

واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران

می توان گفت تو را شیعه اثنی عشری

چهارشنبه 19/11/1390 - 20:23

تقدیم به غریب الغربا، ضامن آهو

هرچند حال و روز زمین و زمان بد است

یک تکه از بهشت درآغوش مشهد است 

حتی فرشته ای که به پابوس آمده

انگار بین رفتن و ماندن مردد است 

اینجا مدینه نیست ، نه ، اینجا مدینه نیست

پس عطر و بوی کیست که مثل محمد (ص) است ؟ 

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای

اینجا برای عشق شروعی مجدد است 

جایی که آسمان به زمین وصل می شود

جایی که بین عالم و آدم زبانزد است 

هرجا دلی شکست به این جا بیاورید

اینجا بهشت شهر خدا شهرمشهد است

التماس دعا
چهارشنبه 23/9/1390 - 19:49
سه شنبه 10/3/1390 - 12:49

از کمی ناخوانا بودن متن عذرخواهی می کنم.

برگرفته شده از روزنامه خبر جنوب

دوشنبه 9/3/1390 - 15:36

در پناه مهربانی توست که می توانم شکر نعمتهایت را به شایستگی انجا مدهم و آینه غبار گرفته جانم را تطهیر نمایم و با طنین زمزمه های نامت در تکرارهای عاشقانه به آنجا رسم که لحظه به لحظه قامت خویش را در برابرت بشکنم و سجده های بسیار گزارم و در طواف این تسبیح های عارفانه طریق هدایت بجویم و بخواهم تا مرا از بازیچه تباهی و گناه حفظ گردانی.

دوشنبه 9/3/1390 - 15:27

عمریست که از حضور او جا ماندیم
در غربت سرد خویش تنها ماندیم
او منتظر است تا که ما برگردیم
ماییم که در غیبت کبری ماندیم

-/-/-/-/-

  محض یار مهربان، آن مونس و آرام جان
ناله از دل سر دهم، وز هجر او اشکم روان
کاش می گشتی عیان ای شمس هستی بخش جان
می نمودی زنده دل های تمام انس و جان

-/-/-/-/-

این دیده نیست قابل دیدار روی تو                                                                                                     چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را
تو در میان جمعی و من در تفکّرم                                                                                                  کاندر کجا روم و پیدا کنم تو را

-/-/-/-/-

پر از عطشم، مرا تو دریایی کن
سرشار از احساس و تماشایی کن
هر چند که ما بدیم و پیمان شکنیم
ای خوب بیا دوباره آقایی کن

-/-/-/-/-

این دل اگر کم است بگو سر بیاورم
یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم
مولا خلاصه عرض کنم دوست دارمت
دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم

-/-/-/-/-                                                                                                               

تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست
حاجت به بیان نیست كه از روی تو پیداست
من تشنه ی یك لحظه تماشای تو هستم
افسوس كه یك لحظه تماشای تو رویاست

-/-/-/-/-                                                                                                                   

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد
بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد
سوگند به هر چهارده آیه نور
سوگند به زخم های سرشار غرور
آخر شب سرد ما سحر می گردد
مهدی به میان شیعه برمی گردد

-/-/-/-/-

شـایـد آن روز که " ســهـراب" نوشـت :
تـا شقـایق هست زنـدگـی بایـد کــرد ...
خـبـری از دل پـر درد گــل یـاس نـداشــت.
بایـد اینـطـور نـوشــت :
هر گلـی هسـت ...
چــه شـقــا یــق چــه گــل پـیـچــک و یــاس
تــا نیــایــد آقــا
زنـدگـی دشـــوار اســـت.

-/-/-/-/-                                                                                                               

نشسته ام سـر راهـت بیا بیا گــل نـرگـس
در آرزوی نـگـاهــت بیا بیا گــل نـرگــس
که تـا مــگـر نـگــرم روی دلــربـای تــو را
همـاره چشـم به راهـم بیا بیا گــل نـرگـس

برگرفته شده از وبلاگ:

http://rasmezamaneh.blogfa.com

دوشنبه 9/3/1390 - 14:52

وقتی میان نفس و هوس جنگ می شود

قلبم به چشم همزدنی سنگ می شود

آقا ببخش بسکه دلم گرم زندگیست

کمتر دلم برای تو تنگ می شود

/-/-/-/-/

از عشق تو گفتیم و نمک گیر شدیم

تا ساحل چشمان تو تکثیر شدیم

گفتند غروب جمعه خواهی آمد

آنقدر نیامدی که ما پیر شدیم

/-/-/-/-/

خوش آن دمی که بهاران قرارمان باشد

ظهور مهدی زهرا بهارمان باشد

/-/-/-/-/

نشسته غرق تماشای شیعیان خودش

کسی نمانده جز او سر قرار خودش

چه انتظار عجیبی است اینکه شب تا صبح

کسی قنوت بگیرد به انتظار خودش

/-/-/-/-/

سلامتی و تعجیل در ظهور حضرت مهدی (عج) صلوات

 

دوشنبه 9/3/1390 - 13:0
x