تعداد مطالب : 64
تعداد نظرات : 150
زمان آخرین مطلب : 2176روز قبل

خواب اجباری.......

فرشاد کشاورزی

این ترانه وجودم بوده و هست

تقدیم به همه ی دوستان گرامی

امیدوارم لذت ببرید

 

خواب اجباری

 

شب و روزای بی منطق

پر از یک خواب تکراری

که عمرم غرق این شب هاست

پر از شب های بیداری

 

تو می ری... فال من اینه

پرم از خواب اجباری

نمیدونم چرا هر شب

به جای گریه میباری

 

شبا بی خواب این چشما

چه بغضی داره با فردا

شده محکوم زنجیری

به طول و عرض این دنیا

 

چه آسون از سرم افتاد

تموم خواب این چشمات

تموم اسمون من

چرا شد قاب این چشمات

 

نمی گیره سراغم رو

خیال بودنت حتی

نمیدونم چرا سیلی

سرازیره به این چشما

 

منو سر درد و این قرصا

منو تسکین بی تابی

زمستونی شدیم حالا

چرا چشمم نمی خوابی

 

چه دردی داره تنهایی

به جز گریه نمیخواهی

شب و روزای تلخی رو

بدون او هرزگاهی

 

چرا در آخرین لحظه

فقط میگیره دستامو

نه حرفی میزنه با من

نه خالی میکنه جامو

 

به چشمم زل بزن اینبار

منم میگیرمت محکم

به این اغوش افسرده

خوشی رو میدهی کم کم

 

 

 

 

فرشاد کشاورزی

بهار 1392

ممنون بابت وقتی که گذاشتید

 

 

ادرس وبلاگ : www.keshavarzi67.blogfa.com

دوشنبه 19/1/1392 - 8:48

با سلام ,
خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان

بنویسم
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از

حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من

گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش

میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت
خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را

بنویسم
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر

نداریم
ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم
یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است
یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا

و فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار

زهرا برامان آورده
یک کمد که همه چیزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه

با آجر ساختتش
ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم

دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم

پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم
خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود

ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
ما چیز زیادی نمی خواهیم
خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه

اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه
خیلی چیز بدیست
خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان

دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل

نان بربری صاف است , برای شما که کاری

ندارد ,
اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید ,
ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان
الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان

هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک

و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,
چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره

مان می کنند
خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر

آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش

می آید
اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان

بشود وضعمان بهتر می شود
خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا

زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال

دارد خداجان
الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی

یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می

کنم
خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل

می زدم
خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت

ایمیل می زنند
تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با

شما چت هم کرده است
خوش به حالش
خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب

شود خیلی خوب می شود
چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر

گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک

دوش بخرد بذارد توی دست به آب
خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی

دست به آب باشد بدش می آید ولی آقاجان می

گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان

است
خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی

است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری

نمی رود
ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام

رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی

هایم بد نگاهم می کنند
راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما

تلویزیون ندادی ,
یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم

های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می

خورند ,
حتما خوشمزه هم هست , نه ؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی

کرد
بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با

خودش پلو می آورد ,
خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این

برکت خداست , دستت درد نکند ,
راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که

خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من

عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام
همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه

رویش کشیده اید ,
خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید

, حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون

پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است
ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا

کسی را نداریم
ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش

را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد
ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد

است یک گله آدم برود مهمانی
خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر

پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم
ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم

باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم
خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از

شما تشکر می کنم
تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر

را دوست داریم هم دستت را می بوسم
من می دانم که آدم های پولدار همه شان

خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را

نمی کشم
تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که

حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها ,
شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم
خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به

کسی نشان نده
صبر کن ...
آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم ,
خدا جان جوابم را بده ,
فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید

,
چون ما زبانمان خوب نیست هنوز
آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد

دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش

جور کنید
هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان

زحمتی نیست زودتر خوبش کنید
حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه

می کند ,
آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی

رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید

پول عینک خیلی زیاد است
اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید
خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد
خداجان مهربان ,
اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام ,

هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد
دست مهربانتان را از دور می بوسم
راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود

مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید

بی زحمت
باز هم دست و پایتان را می بوسم
منتظر جواب و کلیه می مانم
دستتان درد نکند
بنده کوچک شما , مجید
...
خواست دکمه سند را بزند
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت
یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
- اااااا
صدایی از پشت سرش گفت :
- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان

دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس

شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه

اش
بلند شد
پول رو داد و از کافی نت زد بیرون
توی راه خودشو دلداری می داد
- دوهفته دیگه باز میام ...
- باز میام ...

منبع:بهار بیست
پنج شنبه 18/9/1389 - 16:24
نمی دونم از کدوم سایت کپی کردم ولی خیلی جالب هست
 
موفقیت از نگاه آنتونی رابینز
 

      یک به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید . 


      دو با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید ، مهارتهای مکالمه ای مثل دیگر مهارتها خیلی مهم میشوند . 

 

      سه هم? آنچه را که می شنوید باور نکنید، هم? آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همانقدر که می خواهید نخوابید . 

 
      چهار وقتی می گویید "دوستت دارم" منظورتان همین باشد . 

 
      پنج وقتی می گویید "متاسفم" به چشمان شخص مقابل نگاه کنید . 

 

      شش قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید . 

 

      هفت به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید . 



      هشت هیچوقت به رؤیاهای کسی نخندید . مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند . 

 

      نه عمیقاً و بااحساس عشق بورزید . ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید . 

 

      ده در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید . 

 

      یازده مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید . 

 

      دوازده آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید . 

 

      سیزده وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید ، لبخندی بزنید و بگویید "چرا می خواهی این را بدانی؟" 

 

      چهارده به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیتهای بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند . 

 

      پانزده وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید "عافیت باشد " 

 

      شانزده وقتی چیزی را از دست می دهید ، درس گرفتن از آن را از دست ندهید . 

 

      هفده این سه نکته را به یاد داشته باشید : احترام به خود ، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن 

 

      هجده اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند . 

 

      نوزده وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید ، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید . 

 

      بیست وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید ، کسی که تلفن کرده آن را درصدای شما می شنود . 

 

      بیست و یک زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید . 

 

یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند 
يکشنبه 17/5/1389 - 23:28

وقتی کسی دوس داری میره بهت نارو میزنه. وقتی کسی رودوس داری بهت محل نمی ذاره. وقتی کسی رو دوس داری همه میگن برو بابا با این سلیقت.

 وقتی یکی رو دوس داری همه بهت میخندند حتی خودش.

 وقتی یکی رو دوس داری میخوای براش بمیری میبینی اون دوس نداره با تو زنده بمونه حاظر بمیره ولی با تو نباشه.

پنج شنبه 22/11/1388 - 3:56

 

ابر

 بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ


  بنام خداى بخشاینده مهربان‏
 بِسْمِ اللَّهِ النُّورِ، بِسْمِ اللَّهِ نُورِ النُّورِ، بِسْمِ اللَّهِ نُورٌ عَلى‏ نُورٍ، ‏


بنام خدا نور (عالم) بنام خدا نور نور (جهان هستى) بنام خدا كه نورى است فوق نور ‏
بِسْمِ اللَّهِ الَّذى‏ هُوَ مُدَبِّرُ الْاُمُورِ، بِسْمِ اللَّهِ الَّذى‏ خَلَقَ النُّورَ مِنَ‏ْالنُّورِ، ‏ِ


بنام خدایى كه تدبیركننده كارهاست بنام خدایى كه نور (عالم) را از نور (خود) آفرید ‏
اَلْحَمْدُ للَّهِ الَّذى‏ خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ، وَاَنْزَلَ النُّورَ عَلىَ الطُّورِ، ‏


ستایش خاص خدایى است كه نور را از نور آفرید و نازل فرمود نور را بر كوه طور در میان نامه‏
فى‏ كِتابٍ مَسْطُورٍ، فى‏ رَقٍّ مَنْشُورٍ، بِقَدَرٍ مَقْدُورٍ، عَلى‏ نَبِىٍّ مَحْبُورٍ، ‏ِ


نوشته شده و ورقه‏اى گشوده به اندازه معین بر پیامبرى دانشمند، ‏
اَلْحَمْدُ للَّهِ الَّذى‏ هُوَ بِالْعِزِّ مَذْكُورٌ، وَبِالْفَخْرِ مَشْهُورٌ، وَعَلَى السَّرَّآءِ وَالضَّرَّآءِ مَشْكُورٌ،


ستایش خاص خدایى است كه او به عزت و شوكت یاد شده و به فخر مشهور است و در هر حال در خوشى و ناخوشى‏ سپاسگزارى شده
وَصَلَّى ‏اللَّهُ عَلى‏ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرینَ. ‏


و درود خدا بر آقاى ما محمد و آل پاكیزه‏اش باد.
سلمان می گوید بعد از آنکه از حضرت فاطمه‏علیها السلام این دعا را آموختم، بخدا قسم به بیشتر از هزار نفر از اهل مكّه و مدینه كه مبتلا به تب بودند آموختم، پس همه شفا یافتند به اذن خداى تعالى(1)

 


 

سه شنبه 20/11/1388 - 13:16

 مجسمه

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم
دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده
ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه
یه مرد واقعی ...
به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود
دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی
گور بابای همه , فقط اون ,
بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود
دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور
مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم
ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود
باید می بردمش یه جای خلوت
خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,
وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش
عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .
بیا دیگه پرنده خوشگل من ..
امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون .
خودش بود ... با همون لبخند دیوونه کنندش و نگاه مهربونش
از همون دور با نگاهش سلام می کرد
بلند گفتم : - سلاممممم ...
چند نفر برگشتن و نگاهم کردن وزیر لب غرولند کردن .... هه , نمی دونستن که .
توی دلم یه نفر می خوند :
گل کو , گلاب کو , اون تنگ شراب کو ,
گل کو , شیشه گلاب کو , شیشه گلاب کو, کو , کو
آخه عزیزترین عزیزا , خوب ترین خوبا... مهمونه ... حس می کنم که دنیا مال منه ...خب آره دیگه دنیا مال من می شه ...
برام دست تکون داد
من دستمو تکون دادم و همراه دستم همه تنم تکون خورد .
- سلام .
سلام عروسک من .
لبخند زد ... لبخند ... همینطور نگاش می کردم .
- میشه از اینجا بریم ؟ همه دارن نگاهمون می کنن .
به خودم اومدم ..
- باشه .. بریم ... چه به موقع اومدی ...
دسته گلو دادم بهش ...
- وایییییی ... چقد اینا خوشگله ...
سرشو بین گلا فرو کرد و نفس عمیق کشید .
حس می کردم که اگه چند لحظه دیگه سرشو لابه لای گلا نگه داره اون وسط گمش می کنم
- آی ... من حسودیم میشه ها ... بیا بیرون ازون وسط , گلی خانوم من .
خندید .
- ازت خیلی ممنونم ... به خاطر این دسته گل , به خاطر اینهمه عشق و به خاطر همه چیز .انگشتمو گذاشتم روی نوک بینیش و گفتم :
- هرچی که دارم و می دارم , مال خود خودته .
و دوباره خندید و اینبار اشک توی چشاش جمع شد .
- دنیا ... نبینم اشکاتو .
- یعنی خوشحالم نباشم ؟
- چرا دیوونه ... تو باش .. همه جوره بودنتو دوست دارم .
دل توی دلم نبود ... کوچه ای که توش قدم می زدیم خلوت بود و جای مناسبی برای صحبت کردن در مورد ...
- راستی گفتی یه چیز مهم می خوای بهم بگی ؟ ... می گی الان نه ؟
یه لحظه شوکه شدم ..
- آهان .. آره ... یه چیز خیلی مهم ... بریم اونجا ...
یه ایستگاه اتوبوس با نیمکتای خالی کمی پایینتر منتظر من و دنیا بود ..
هردو نشستیم ...
دنیا شاخه گلو توی آغوشش گرفته بود و با همون نگاه دوست داشتنی و دیوونه کنندش بهم نگاه می کرد .
- خب ؟
اممم راستش ...
حالا که موقع گفتنش رسیده بود نمی دونستم چطور شروع کنم .
گرچه برام سخت نبود ولی چطور شروع کردنش برام مهم بود
من دنیا رو از مدت ها قبل شریک زندگی خودم می دونستم و حالا فقط می خواستم اینو صریحا بهش بگم
- چیزی شده ؟
نه ... فقط ...
چشامو خیره به چشاش دوختم و بعد از یه مکث کوتاه نمی دونم کی بود که از دهن من حرف زد :
- با من ازدواج می کنی ؟
رنگش پرید ... این اولین و قابل لمس ترین احساسی بود که بروز داد و بعد ,
لبای قشنگ و عنابیش شروع کرد به لرزیدن
نگاهشو ازم دزدید و صورتشو بین دوتا دستاش قایم کرد .
- دنیا.. ناراحتت کردم؟
توی ذهن آشفتم دنبال یه دلیل خوب برای این واکنش دنیا می گشتم .
دسته گلی که چند ساعت پیش با تموم عشق دونه دونه گلاشو انتخاب کرده بودم و با تموم عشقم به دنیا دادم از دستش افتاد توی جوی آب کثیف کنار خیابون .
احساس خوبی نداشتم ...
- دنیا خواهش می کنم حرف بزن ... حرف بدی زدم ؟
دنیا بی وقفه و به شدت گریه می کرد و در مقابل تلاش من که سعی می کردم دستاشو از جلوی صورت قشنگش کنار بزنم به شدت مقاومت می کرد .
کلافه شدم ... فکرم اصلا کار نمی کرد
با خودم گفتم خدایا باز می خوای چیکارم بکنی ؟ باز این سرنوشت چی داره واسم رقم می زنه ؟
نتونستم طاقت بیارم ... فکر می کنم داد زدم :
- دنیا ... خواهش می کنم بس کن .. خواهش می کنم .
دنیا سرشو بلند کرد
چشاش سرخ شده بود و صورتش خیس از اشک بود
هیچوقت اونو اینطوری ندیده بودم
توی چشام نگاه کرد
توی چشاش پراز یه جور حس خاص ... شبیه التماس بود
- منو ببخش ... خواهش می .. کنم ...
یکه خوردم
- تو رو ببخشم ؟ چرا باید ببخشمت ... چی شده .. چرا حرف نمی زنی ؟
دوباره بغضش ترکید
دیگه داشتم دیوونه می شدم
- من .. من ....
- تو چی؟ خواهش می کنم بگو ... تو چی ؟؟؟؟
دنیا در حالی که به شدت گریه می کرد گفت :
- من یه چیزایی رو ... یه چیزایی رو به تو نگفتم ...
سرم داغ شده بود
احساس سنگینی و ضعف می کردم
از روی نیمکت بلند شدم و دو قدم از دنیا دور شدم
می ترسیدم
گاهی آدم دوس داره فرسنگ ها از واقعیت های زندگیش فاصله بگیره
سعی کردم به هیچی فکر نکنم
صدای گریه دنیا مثل خنده تلخ سرنوشت ... یه سرنوشت شوم ... توی گوشم پیچ و تاب می خورد
کاش همه اینا کابوس بود
کاش می شد همونجا مثه آدمی که از خواب می پره و با خوردن یه لیوان آب همه خوابای بدشو فراموش می کنه می شد از خواب بپرم
ولی همه چیز واقعی بود
واقعی و تلخبا من ازدواج می کنی ؟

نشستم کنارش
- به من نگاه کن...
در هم ریخته و شکسته شده بود
اصلا شبیه دنیا یه ساعت پیش , یه روز پیش و دوماه پیش نبود
مدام زیر لب تکرار می کرد ... منو ببخش .. منو ببخش
- بگو ... بگو چیارو به من نگفتی .. هر چی باشه مهم نیست
تیکه آخر رو با تردید گفتم ... ولی ... ته دلم از خدا خواستم واقعا چیز مهمی نباشه
- نمی تونم ... نمی تونم ...
اینبار با تحکم گفتم :
- بگو ... می تونی بفهمی من دارم چی می کشم ؟ .. بگو چیه که اینقد اذیتت می کنه
....

نمی دونم ...

هیچی یادم نیست...

تا چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت سرهم و بین گریه های شدیدش گفت
هیچی نمی فهمیدم
انگار تموم بدنم .. اعصابم و تموم احساساتم همه با هم فلج شده بود
قدرت تحمل اونهمه ضربه ... اونم به اون شدت برای من .. برای من غیر قابل تصور بود
تموم مدتی که دنیا همون سه تا جمله رو بریده بریده برای من گفت حرفش که تموم شد احساس یه مرد مرده رو داشتم
آدمی که بی خود زنده بوده
و کاش مرده بودم
- من .. من شوهر دارم ... و یه بچه .. می خواستم بهت بگم .. ولی .... ولی می ترسیدم .. ..
سرم گیج رفت و همه چیز جلوی چشام سیاه شد
دستام مثه دستای آدمی که یهو فلج می شه نمی دونم چطور تونستم پاشم و تلو تلو خوران دستمو به درخت خشک کنار ایستگاه بگیرم
نمی تونستم حرف بزنم
احساس تهوع داشتم
تصویر لحظه های خلوت من و دنیا ... خنده های دنیا .و..و..و... مثل یه فیلم .. بیرحمانه از جلوش چشای بستم رد می شد
چطور تونست این کارو با من بکنه؟
صدای دنیا از پشت سرم می اومد:
- من اونا رو دوست ندارم ... هیچکدومشونو .... قبل از اینکه با تو آشنا بشم ... دو بار ... دو بار خودکشی کردم ... تو .. به خاطر تو تا الان زنده ام ... من هیچ دلخوشی به جز تو ندارم ... دوستت دارم ... و ...
زیر لب گفتم :
- خفه شو ...

صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو نمی شناختم ... و دنیا هم صدامو نشنید ...
- اون منو طلاق نمی ده ... می گه دوستم داره .. ولی من ازش متنفرم ... من تو رو دوست دارم ...
داد زدم .. با تموم نفرت و خشم :

- خفه شو لعنتی
یهو ساکت شد ... خشکش زد
دستام می لرزید
- تو .. تو .. تو چطور تونستی ؟ تو ...
نمی تونستم حرف بزنم
دنیا دیگه گریه نمی کرد
شاید دیگه احساس گناه هم نمی کرد
از جای خودش بلند شد و روبروم ایستاد
- من دوستت داشتم .. دوستت دارم ... هیچ چیز دیگه هم مهم نیست
در یک لحظه که خیلی سریع اتفاق افتاد .. دستمو بالا بردم و با تموم قدرتی که از احساسات له شده و نفرتم برام مونده بود کوبیدم توی گوشش
- تو لایق هیچی نیستی ... حتی لایق زنده بودن
افتادروی زمین
ولی نه اونطوری که منو به زمین کوبونده بود
من له شده بودم
دوست داشتم ازش فرار کنم ... گم بشم .. قاطی آدمای دیگه ... بوی تعفن می دادم .. بویی که ازون گرفته بودم
خیانت ... کثیف ترین کاری که توی ذهنم تصور می کردم
و من ... تموم مدت .. با اون ...
تصویر تیره یه مرد با یه بچه جلوی چشام ثابت مونده بود
از همه چیز فرار می کردم و اشک و نفرت بدجوری توی گلوم گره خورده بود
...
دیگه ندیدمش
حتی یه بار
تنها چیزی که مثه لکه ننگ برام گذاشت
یه احساس ترس دایمی بود
ترس از تموم آدما
از تموم دوست داشتنا
و احساس نفرت از این دنیای لجنزار که همه فکر می کنیم بهشت موعود , همینجاست
دنیایی که
به هیچ کس رحم نمی کنه
پر از دروغهای قشنگ
و واقعیت های تلخه
دنیایی که
بهتر دیگه هیچی نگم .. یه مرد مرده خوب , مرد مرده ایه که حرف نزنه .

سه شنبه 20/11/1388 - 13:7

 

جواهرات

می خروشد دریا.

هیچكس نیست به ساحل پیدا.

لكه ای نیست به دریا تاریك

كه شود قایق

اگر آید نزدیك.

 

مانده بر ساحل

قایقی ریخته شب بر سر او،

پیكرش را ز رهی ناروشن

برده در تلخی ادراك فرو.

هیچكس نیست كه آید از راه

و به آب افكندش.

و در این وقت كه هر كوهه آب

حرف با گوش نهان می زندش،

موجی آشفته فرا می رسد از راه كه گوید با ما

قصه یك شب طوفانی را.

 

رفته بود آن شب ماهی گیر

تا بگیرد از آب

آنچه پیوندی داشت.

با خیالی در خواب.

 

صبح آن شب، كه به دریا موجی

تن نمی كوفت به موجی دیگر،

چشم ماهی گیران دید

قایقی را به ره آب كه داشت

بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر.

پس كشاندند سوی ساحل خواب آلودش

به همان جای كه هست

در همین لحظه غمناك بجا

و به نزدیكی او

می خروشد دریا

وز ره دور فرا می رسد آن موج كه می گوید باز

از شبی طوفانی

داستانی نه دراز.

سه شنبه 20/11/1388 - 13:1

 پول

اهل دانشگاهم رشته ام علافی‌ست جیب‌هایم خالی ست پدری دارم حسرتش یك شب خواب! دوستانی همه از دم ناباب و خدایی كه مرا كرده جواب. اهل دانشگاهم قبله‌ام استاد است جانمازم نمره! خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌كاریست من نمی‌دانم كه چرا می‌گویند مرد تاجر خوب است و مهندس بی‌كار وچرا در وسط سفره ما مدرك نیست! ((چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید)) باید از آدم دانا ترسید! باید از قیمت دانش نالید! وبه آنها فهماند كه من

جمعه 22/8/1388 - 17:8

جنگلدانلود عکس

 

 

 شهر من رو به زوال است تو باید باشی

دل من زیرسوال است تو باید باشی


فال حافظ زده ام آن رند غزل خوان گفت زندگی

بی تو محال است تو باید باشی

 

دوشنبه 4/8/1388 - 22:59

ای که مدت هاست با من نیستی من همانم که تو

با او زیستی   رنج هایم را شنیدی عاقبت  باز

هم   کفتی غریبه کیستی؟گل ها

دوشنبه 4/8/1388 - 22:56