تعداد مطالب : 112
تعداد نظرات : 108
زمان آخرین مطلب : 3125روز قبل

منابع كلمبیایی خبر دادند:

هیگوئیتا در آستانه مرگ

خبرگزاری فارس: دروازه‌بان پیشین تیم ملی كلمبیا به خاطر شدت گرفتن بیماری میگرن آخرین روزهای زندگی خود را در بیمارستان مدلین پشت سر می‌گذارد. 

به گزارش خبرگزاری فارس، سایت خبری دیلی كلمبیا نوشت: رنه هیگوئیتا كه نسل پا به سن گذاشته از فوتبالدوستان جهان او را به خاطر تعصب، هوش بالا و حركات منحصر به فردش درون دروازه می شناسند اكنون آخرین روزهای زندگی خود را سپری می كند. 
او سردردهای شدیدی داشته و به واسطه تزریق مسكن های قوی روزها است كه در خواب بوده و توانایی پاسخگویی به سئوال خبرنگاران را ندارد. 
مردم كلمبیا همانقدر او را دوست دارند كه مردم آرژانتین به مارادونا علاقمند هستند. 
هیگوئیتا در جوانی زندگی سالمی نداشت و با برخی باندهای مافیایی مواد مخدر همكاری می كرد.

                                                   

هیگوییتا در آستانه ی مرگ

 

يکشنبه 4/5/1388 - 14:15
یپرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه كرد كه از پله‏های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد...
سه شنبه 30/4/1388 - 13:23
از خدا خواستم مصائب مرا حل کند و خدا گفت : نه
او فرمود : حل مشکلات تو کار من نیست " من به تو عقل دادم و تو با توکل به من به مراد مقصود میرسی
از خدا خواستم غرور مرا بگیرد و او گفت : نه
او فرمود : باز گرفتن غرور کار من نیست بلکه تویی که باید آنرا ترک کنی
از خدا خواستم به من شکیبایی عطا کند و او گفت : نه
خدا فرمود : شکیبایی دست آورد رنج است و به کسی عطا نمیشود باید آنرا به دست آورد
از خدا خواستم به من سعادت بخشد و خدا گفت : نه
خدا فرمود : خود باید متعالی شوی اما به تو یاری میرسانم تا به ثمر بنشینی
از خدا خواستم مرا کمک کند تا دیگران را به همان اندازه که او مرا دوست دارد دوست بدارم
خدا فرمود : آفرین بالاخره مقصود اصلی را دریافتی
از او نیرو خواستم او مشکلات را جلوی پایم گذاشت تا قویتر شوم
از او حکمت خواستم او مسائل بسیاری به من داد تا حل کنم
از او شهامت خواستم او خطر را در مقابلم قرار داد تا از آن بجهم
از او عشق خواستم انسانهای درد مند را سر راهم قرار داد تا به آنها کمک کنم
از او کمک خواستم به من فرصت داد
هیچ یک از خواسته هایی که داشتم دریافت نکردم اما به آنچه نیاز داشتم رسیدم...

سه شنبه 30/4/1388 - 13:22
گفته بودی زود بر می گردی...
آنقدر زود که ماهیها هنوز بیدار نشده باشند...
و من، سالهاست کنار حوض ‏خانه نشسته ام...
و برای ماهیان لالایی می خوانم...

سه شنبه 30/4/1388 - 13:20
ابلیس وقتی نزد فرعون آمد
وی خوشه ای انگور در دست داشت و تناول می كرد .
ابلیس گفت :
هیچكس تواند كه این خوشه انگور تازه را خوشه مروارید خوشاب ساختن ؟
فرعون گفت : نه
ابلیس به لطایف سحر ، آن خوشه انگور را خوشه مروارید خوشاب ساخت .
فرعون بسیار تعجب كرد و گفت : اینت استاد مردی كه تویی !
ابلیس سیلیی بر گردن او زد و گفت :
مرا با این استادی به بندگی حتی قبول نكردند ،
تو با این حماقت ، دعوی خدایی چگونه می كنی ؟؟
!!
سه شنبه 30/4/1388 - 13:19
از گابریل گارسیا ماركز می پرسند: اگه بخوای یه كتاب صد صفحه ای در مورد امید بنویسی، چی می نویسی؟ می گه 99 صفحه رو خالی می ذارم. صفحه ی آخر سطر آخر می نویسم امید آخرین چیزی است كه می میرد.
سه شنبه 30/4/1388 - 13:17
از شیوانا عارف بزرگ پرسیدند وفادارترین مردی که دیدی که بود؟ او گفت:" جوانی که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمی دانست همسرش کیست و چه شکل و قیافه ای خواهد داشت اما با این وجود هرگاه با دختری جوان برخورد می کرد شرم و حیا پیشه می کرد و خود را کنار می کشید. او وفادار ترین مردی بود که در تمام عمرم دیده بودم.
سه شنبه 30/4/1388 - 13:15
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید:
پنج چیز را پیش از پنج چیز غنیمت شمار: زندگی را پیش از مرگ، صحت را پیش از بیماری، فراغت را پیش از اشتغال، جوانی را پیش از پیری و ثروت را پیش از نیازمندی.

سه شنبه 30/4/1388 - 13:13

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند, تنها کسانی که با خود چتری به همراه می برند به کار خود ایمان دارند.

آنتوان چخوف 

سه شنبه 30/4/1388 - 13:11
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند: "تو به هیچ دردی نمی خوری"...
یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد...

سه شنبه 30/4/1388 - 13:8