تعداد مطالب : 118
تعداد نظرات : 47
زمان آخرین مطلب : 2832روز قبل

سلام این ادامه ی یکی از مطالب قبلیه همون چیزهایی که میتواند شما را کمک کنند تا در زندگی به پیروزی برسید خوب این قسمت دومش هست.موفق باشید


2- در انتظار تصادفها سقوط ناگهانى و تصادفى سیب ، نیوتن را متوجه جاذبه زمین كرد. چرا دیگران كه بارها این حادثه را دیده بودند متوجه این قانون نشدند؟
گاهى تصادفهاى غیر مترقب ، گره از كار انسان مى گشایند. در صفحات تاریخ نمونه هاى زیادى از این تصادفها وجود دارد، كه در ذیل به برخى از آنها اشاره مى شود:
عمادالدوله دیلمى اصفهان و فارس را متصرف شد و حاكم شهر را كه نماینده خلیفه بود از شهر راند، ولى چیزى نگذشت كه هزینه وى و سربازانش به آخر رسید و بیم آن داشت كه سربازان وى دست به مال مردم دراز كنند. در این گیر و دار چشم عمادالدوله به سقف افتاد و دید مارى سر از سوراخ بیرون آورد و دوباره فرو برد. و این عمل چند دفعه تكرار شد. او دستور داد سقف عمارت را بردارند و مسیر مار را تعقیب كنند. كارگران در انتهاى سوراخ ، به خمهاى مملو از اشرفى برخوردند كه حاكم سابق آنها را براى روز مبادا ذخیره كرده بود.
شاه اسماعیل سامانى پس از سركوبى عمرو لیث دچار كمبود هزینه زندگى گردید. براى این كه اموال مردم از دستبرد احتمالى لشكریان مصون بماند، سپاهیان را بدون در نظر گرفتن مقصدى به خارج شهر كوچ داد. در این اثناء زاغى را دیدند كه بالاى سر آنها در حركت است و گردن بندى در منقار دارد. آنان به تعقیب زاغ پرداختند و زاغ گردن بند را در چاه افكند. چند تن به دستور شاه وارد چاه شدند و ناگهان به یك صندوق زر و جواهر دست یافتند كه غلامان عمرولیث هنگام گرفتارى وى آنها را در همان چاه پنهان كرده و بعدا موفق به در آوردن آنها نشده بودند.
شیخ مصلح الدین سعدى شیرازى در باب قناعت ، حكایتى دارد كه مضمون آن این است : شاهزاده اى حلقه انگشترى را در نقطه مرتفعى گذارده بود تا هر تیراندازى بتواند وسط آن را هدف تیر خود قرار دهد، مشمول جایزه شود. تیراندازان ماهر از هدف گیرى عاجز گشتند و یكى پس از دیگرى با شكست روبرو شدند. در این اثناء پسر بچه اى كه در تیراندازى مهارت نداشت و بدون هدف به هر سو تیر پرتاب مى كرد، ناگهان تیرى از سوراخ حلقه عبور داد و برنده جایزه گردید.
آیا انسان مى تواند زمام زندگى را به دست تصادفها بسپارد؟ این پیروزیها كه در سایه یك پیش آمد غیر مترقبه به وجود مى آید، در برابر آنهمه پیروزیها كه در پرتو دانائى و كاردانى و كار و كوشش و نقشه و سایر عوامل اختیارى تحقق پیدا مى كند، بسیار كم است .
از این گذشته گاهى برخى از تصادفها میوه هاى تلخ دارند؛ افراد خردمند و شخصیتهاى لایق هرگز در انتظار پیش آمدها و تصادفهاى غیر مترقب نمى نشینند و با بودن اسباب ظاهرى و عوامل عقلانى ، دنبال عامل موهوم نمى روند.
فرض كنید شهرى یك میلیون نفر جمعیت دارد؛ هواپیمائى در آسمان آن شهر به پرواز در مى آید و مى خواهد دو سكه بهار آزادى بر سر مردم این شهر نثار كند؛ آیا مى توان به امید دریافت این دو سكه نشست و دست از كار كشید؟! و اگر چنین كنیم و قبلا نیز اندوخته اى نداشته باشیم ، جز این كه باید براى نان شب خود معطل بمانیم ، چاره اى نداریم ؟!
ملتى كه به قدرت و فعالیت خود متكى نباشد و به انتظار حوادث بین المللى بنشیند تا شاید چرخ حوادث به سود او بچرخد و مورد ترحم دولتهاى بزرگ جهان واقع گردد، محكوم به فنا است .
دانشجوئى كه به جاى كار كردن و رنج بردن در انتظار تصادفهاى غیر مترقب بنشیند تا شاید در اثر آن ، نمره خوبى بیاورد، در پایان سال از این پندار نتیجه اى نخواهد گرفت .
یكى از پیشوایان اسلام جمله اى فرموده كه در نظر ارباب دانش یك جهان ارزش دارد و آن این است : ((من وجد ماء و ترابا ثم افتقر فابعده الله )). یعنى كسى كه از زمین و آب برخوردار باشد ولى از این نعمتهاى بزرگ خدادادى بهره مند نگردد، از رحمت خداوند دور خواهد بود.
هیچ ملتى در جهان پر غوغاى مادیت قد علم نكرد و هیچ شخصیتى در صحنه حوادث پیروز نگردید، جز این كه به اسباب ظاهرى و عوامل طبیعى تكیه نمود و با ایمانى راسخ قدم در راه هدف گذارد و در گرد این فكر كه اگر فلانى چنین كند یا چنین حادثه اى رخ دهد، ما چنین مى شویم ، نگشت .
و به قول شاعر:

مرد بزرگ باید و عزمى بزرگتر

تا حل مشكلات به نیروى او كنند

آزادگى به قبضه شمشیر بسته است

مردان ، همیشه تكیه خود را بدو كنند

قانون خلقت است كه باید شود ضعیف

هر ملتى كه به راحتى و عیش خو كنند

ممكن است كسى و یا ملتى بر اثر تصادف به سعادتى برسند، ولى پیشرفتهائى كه مولود تصادف است مانند درآمدى است كه از طریق قمار به دست مى آید، و كاملا بى اساس مى باشد.
و به قول یكى از دانمشندان : ((سخت ترین راه ها و خطرناكترین آنها، راه نزدیك است . راه دور اگر وقت بیشتر تلف مى كند ولى مطمئن تر است .)) چه بسا انسان در پرتو تصادف از نزدیكترین راه به مقصد برسد، ولى ملتى كه در انتظار پیدا شدن این راه نزدیك باشد، پیش از وصول به مقصد، راه مرگ و فنا را پیش مى گیرد.
هر ملتى كه بخواهد پیشانى او در راه ترقى و تعالى عرق نكند و فقط از پلكان موهوم و سست تصادف بالا رود، قبل از نیل به مقصد، به زمین خواهد خورد.
سقوط ناگهانى و تصادفى سیب ، نیوتن را متوجه جاذبه زمین كرد. چرا دیگران كه بارها این حادثه را دیده بودند متوجه این قانون نشدند؟ آیا جز این است كه تمام شرایط و مقتضیات كشف چنین قانونى در آن لحظه براى نیوتن وجود داشت ؟ و این حادثه به عنوان تكمیل كننده آن شرایط به وجود آمد؟ آن مرد متفكر همواره غرق مطالعه و بحث و بررسى درباره علل و معالیل طبیعى بود و تمام نیروهاى خود را به كار انداخته ، در هر حادثه جزئى دقت مى كرد و هر فردى غیر او نیز در این صورت قطعا براى كشف چنین قانونى موفق مى شد.
اگر حبابهاى صابون دانشمندى را به كشف و تحلیل نور هدایت كرد، نه از طریق تصادف بود؛ زیرا همین حبابها در برابر رختشویان هر روز مجسم است و چیزى از آن درك نمى كنند. او تمام شرایط كشف این قانون را به وجود آورده بود و براثر تدبر در حوادث موفق به چنین كشفى گردید.


 نام كتاب : رمز پیروزى مردان بزرگ

مؤ لف : آیة اللّه جعفر سبحانى

دوشنبه 17/12/1388 - 11:23

سلام این عوامل چها تا هستند که این اولیشه اگر دوست داشتین و خواستین دنباش کنید تا به چیزهایی که میتواند شما را به پیروزی برساند کمکی کرده باشد.


كوكب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب از مادر گیتى به چه طالع زادم
تو خود گر كنى اختر خویش را بد
مدار از فلك چشم نیك اخترى را
كاخ عظیم جهان آفرینش براساس قانون علت و معلول استوار شده و هیچ حادثه اى بى جهت و بى علت نیست . چین و شكن دریاها، ریزش برگها، فرو ریختن برف و باران ، اختلاف خطوط دست و صورت ، ترقى و انحطاط ملل و اقوام ، خوشبختى و بدبختى جامعه ها و خلاصه آنچه در جهان سهمى از هستى دارد، همه و همه علتى دارند كه گاهى براى ما روشن و گاهى از ما پنهان است .
لذا بخت یك مفهوم بى واقعیت است كه با فلسفه عمومى جهان هستى قابل تطبیق نیست . تكیه بر این مفهوم ، اعتماد به یك عامل موهوم و دور از حقیقت است . افراد نادان سعادت و یا شقاوت خود را به یك چنین عامل خرافى وابسته مى دانند.
بخت و اتفاق و اقبال در حقیت عنواین موهومى هستند كه از مغز كسانى تراوش مى كنند كه علل حوادث را نمى توانند به دست آورند. لذا ناچار مى شوند براى راضى ساختن وجدان سرزنش كننده خود، آنها را به دست یك سلسله عوامل نامرئى و خرافى بسپارند.
اگر بناست به بخت معتقد شویم باید بگوئیم : كار و كوشش ، جد و جهد، سعى و فعالیت اساس بخت را تشكیل مى دهند و عامل نامرئى بخت در دل اینها نهفته است .
براى ركود و تنبلى و خراب كردن ذهن و مغز، اعتقاد به بخت واقبال بهترین وسیله است و براى شكست خوردگان داروئى براى تسكین وجدان مى باشد. به عبارت صحیح تر، بهترین سر پوشى است كه بزهكاران و مقصران روى وجدان سرزنش كننده خود مى گذارند.
قهرمانى كه در مسابقات شكست مى خورد و به رفقاء دوستانش مى گوید: ((شانس و اقبال حریف ، بلند بود، كه پیروزى نصیب او گردید، و من تیره بخت و بداقبال بودم كه با شكست روبرو شدم )) متاءسفانه او به جاى این كه علت حقیقى شكست را كشف كند، دست به سوى عوامل موهومى دراز مى كند كه با فلسفه و روش علمى سازش ندارد. او مى خواهد خود را بدین وسیله از مسؤ ولیت شكست خویش تبرئه كند.
اصولا یك روش غلط در تربیت اجتماعى ما هست و آن اینكه در محیط خانواده و كسب و كار، واقعیت زندگى را براساس بخت استوار مى دانیم و پدر و مادر، و یا بازرگانان صحنه هائى بوجود مى آورند كه مردم پیروزى و شكست خود را معلول بخت بدانند.
كتاب بزرگ آسمانى ما، قرآن ، با یك آیه كوتاه و پرمغز بر این افكار مرهوم خط قرمز كشیده و مى فرماید:(( و ان لیس ‍ للانسان الاماسعى ؛)) یعنى ، انسان در گرو كار و كوشش خود مى باشد.
بزرگترین عیب و ضرر قمار و انواع بخت آزمائیها این است كه جوانان را به یك سلسله عوامل موهوم معتقد مى سازد. روح كار و كوشش را در آنها تضعیف مى كند و جوانان توانا و مستعد را كه باید از طریق به كار انداختن نیروهاى فكرى و جسمى ، صاحب مقام و شخصیت و ثروت شوند در راههاى موهومى سیر مى دهد.
مردان و زنان موفق همیشه از قاموس زندگى خود واژه هاى : طالع ، فال ، ستاره ، كف بینى و بخت را حذف مى كنند؛ زیرا اعتقاد به اینها بسان زنجیرهاى آهنینى است كه به دست و پاى آنها مى پیچد.
جوانى كه در آستانه ترقى و تكامل است و مى خواهد نیروهاى خود را براى پیشرفت در زندگى بسیج نماید، باید بداند پیروزى یك دانشجو، موفقیت یك مخترع و تفوق نظامى و سیاسى یك ملت معلول این است كه حقیقت زندگى را لمس كرده و از طریق علل واقعى كه در راءس آن كار و كوشش و استقامت و نظم است ، وارد شده اند. هیچ ستاره اى ، طلمسى و یا بختى در پیشرفت آنها مؤ ثر نبوده است .
یكى از دوستان ما كه اخیرا از كشور آلمان آمده بود، درباره نحوه پیشرفت ملت آلمان چنین مى گفت : ((این ملت در اندك زمانى آثار جنگ را محو نموده اند. جز چند نقطه كه آن را به عنوان نمونه نگاهداشته اند. انگار اینجا آن مملكتى نیست كه سالیان دراز بمبهاى متفقین آن را كوبیده است ...))
روح زنده و مغز با نشاط و نیرومند این ملت موجب پیروزى آنان گردیده و تكیه گاه آنان اقبال نبوده است . آنها بر نیروى دماغى و جسمى تكیه كرده و مى دانستند كه اگر بخت وجود داشته باشد، در دل آنهاست .
دانشمندى گفت : ملتى كه دستش به حقائق نمى رسد، به موهومات و خرافات پناه مى برد.
بازرگانان ورشكسته خود را با خوابهاى شیرین كه حاكى از بهبودى وضع آنهاست ، خوشحال مى سازند. زنان نازا به جاى اینكه به پزشك حاذق مراجعه كنند، به طلسم ها مى پردازند.
مردان نادان و زنان افسانه پرست مغز فرزندان خود را با مهملات و خرافات پر مى كنند و مراسم چهارشنبه سورى و مراسم سیزده عید نوروز را پل پیروزى مى خوانند. روز سیزده دست فرزندان خود را گرفته به صحرا مى برند و به آنها مى گویند: ((علفها را گره زنید تا حوائج شما برآورده شود و بخت شما باز گردد.))
پیامبر بزرگ ما در تمام ادوار زندگى با هرگونه مظاهر خرافات سخت نبرد كرد. روزى دایه وى او را همراه فرزندانش ‍ براى گردش به صحرا فرستاد و براى حفاظت او مهره سبز یمانى را با نخى به گردن او آویخت . او در برابر دیدگان دایه خود، مهره را از گردن خود در آورده و گفت : ((مادر! این موهومات چیست ، من نگهبان دیگرى دارم .))
در چهارشنبه سورى ، بعضى نوجوانان روى آتش مى پرند و گاهى طبق سنت آتش پرستان در برابر آن نیایش نموده و در حالت پریدن مى گویند: ((زردى من از تو، سرخى تو از من .))
این افراد نمى دانند كه زردى رنگ چهره ، یك پدیده مادى است و عاملى در خون دارد كه به صورت بیمارى مالاریا و مانند آن جلوه مى كند.
گاهى یك راننده به جاى این كه در ترمز و لاستیك و... ماشین دقت نماید و ابزار فرسوده را به ابزار نو و محكم تبدیل كند، به عامل موهومى پناه مى برد و نعل اسب به عقب ماشین مى كوبد تا شاید حافظ او باشد.
دزد مسلحى كه به ده سال زندان محكوم شده وقتى گام در آستانه ((زندان )) مى گذارد، در و دیوار زندان را با شعر زیر و امثال آن سیاه مى كند:
كوكب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب از مادر گیتى به چه طالع زادم
او بقدرى غافل و به تعبیر خود تیره بخت است كه هنوز حاضر نیست حقیقت را درست بفهمد و براى راضى ساختن وجدان سرزنش كننده خود، گناه را به گردن كوكب و طالع مى افكند.
اى كاش به جاى این شعر، اشعار ناصر خسرو، شاعر سخن ساز ایران ، را مى نوشت :
نكوهش مكن چرخ نیلوفرى را
برون كن زسر باد خیره سرى را
تو خود چون كنى اختر خویش را بد
مدارا از فلك چشم نیك اخترى را
بسوزند چوب درختان بى بر
سزا خود همین است مربى برى را
درخت تو گر بار دانش بگیرد
بزیر آورد چرخ نیلوفرى را
مردى كه مى خواهد گام در راه هدف هاى بلند بگذارد باید از هرگونه افسانه گوئى و خیال بافى بپرهیزد.
پیامبر(ص ) مخصوصا كوشش مى كرد مردم را از خیالبافى و موهوم پرستى برهاند.
روزى كه فرزند پیامبر، ابراهیم ، فوت كرد، آفتاب گرفت . افراد افسانه پرست آن زمان ، به حضور پیامبر رسیدند و گفتند: ((مصیبت شما بقدرى بزرگ است كه آفتاب هم گریان است و براى مرگ فرزند شما گرفته شده است .))
او در پاسخ ، این جمله تاریخى را فرمود: ((مردم ! آفتاب و ماه بر مرگ و زندگى كسى نمى گیرد، بلكه خسوف ماه و كسوف خورشید از آیات خداوند است . و نباید آن را به مرگ فرزند من وابسته كرد.))
دسته اى از غرب زدگان بقدرى موهوم پرستند كه از اطاقى كه شماره پلاك آن 13 است ، مى ترسند و لذا صاحبان مهمانخانه ها ناچارند روى پلاك اطاق سیزده بنویسند 1+12 و یا عدد سیزده را حذف كنند. مى گویند در سازمان ملل متحد آسانسور از طبقه 12 به طبقه 14 منتقل مى شود و طبقه 13 اصلا وجود ندارد. در حقیقت طبقه سیزده واقعى همان طبقه چهارده زبانى است .
اینها توجه و یا نمى خواهند توجه كنند كه اگر طبقه 13 خطرناك است و
نحوست دارد، با عوض كردن اسم ، حقیقت آن دگرگون نمى شود.
سعدى سخنور مى گوید:
یكى روستائى سقط شد خرش
علم كرد بر تاك بستان سرش
جهان دیده پیرى بر او بر گذشت
همى گفت خندان به ناطور دشت
مپندار جان پدر، كین حمار
كند دفع چشم بد از كشتزار
كه این دفع چوب از سرو گوش خویش
نتاست تا بینوا مرد ریش !
كنون دفع چشم بد از كشتزار
چگونه تواند، توقع مدار!
رسوخ این گونه عوامل موهوم را در روح یك جوان و یا یك ملت باید از عوامل سقوط ملتها شمرد. شخصى كه به طالع معتقد بود مى گفت : ((من با طالع نحس به دنیا آمده ام و بقدرى طالع من نحس است كه اگر كلاه دوز بودم مردم بى سر به دنیا مى آمدند.))
معمولا برخى از مردم از چرخ و فلك شكایت كرده ، و قسمتى از حوادث بد را به گردن چرخ دون مى گذارند. حتى بعضى از دانشمندان در دیباچه كتابهاى خود، از جور فلك ناله كرده و به نثر و نظم در این موضوع سخنانى دارند.
ولى چرخ و فلكى به آن معنى وجود ندارد. آنچه هست یك سلسله موجودات آسمانى و زمینى است كه خدمتگزار بشر، و به فرمان آفریدگار جهان براى بشر، تسخیر و مهار شده اند. خورشید با اشعه زرین خود جانداران را پرورش ‍ مى دهد و ماه به فضا نور و صفا مى بخشد و... بنابراین نباید خدمتگزاران صدیق بشر را جائر و ستمگر خواند. دلیل این كه هرگز در آنها نحوست و ستم نیست ، این است كه خداوند بزرگ در كتاب آسمانى ما به آنها سوگند خورده و ما را به عظمت آنها متوجه ساخته است .
باید به این نكته توجه كرد كه اگر در سخنان دانشمندان از چرخ و روزگار گله اى شده است ، قطعا منظور گله و شكایت از مردم روزگار و افرادى است كه در زیر سایه این اجرام آسمانى بسر مى برند والا كواكب و آسمان و زمین تقصیرى ندارند.

نام كتاب : رمز پیروزى مردان بزرگ

مؤ لف : آیة اللّه جعفر سبحانى

يکشنبه 16/12/1388 - 8:26

در حالی که هارپاگ ، فرمانده ی سپاه پارسی ، آسیای صغیر و جزایر یونانی نشین غرب ایران را ـ در پی فتح لیدیه ـ مطیع پادشاه پارس می کرد ، کوروش با احساس خط از ناحیه ی آسیای مرکزی ، به سوی مشرق رفت تا با مردمان آن دیار که پیش از این از پادشاه ماد تبعیت می کردند و با سقوط ماد ، بر وی شوریده بودند ، نبرد کند . برخوردهایی که بین سالهای 545 تا 539 ق . م میان کوروش و قبایل این منطقه رخ داد ، مبهم و اندک گزارش شده است . سکوت هرودوت درباره ی برخوردهای کوروش در این منطقه ، بر ابهام موجود افزوده است . پادشاه پارسی ، در این شش سال سرزمین های کرانه ی دریای خزر تا هند را تابع ایران کرد . در این نبردها ، شهز بلخ ( باکتریا ) فتح شد و فرمانروایان مرو ( مرگیانا ) و سمرقند ( سغدیانا ) خراجگزار ایران شدند . کوروش تا کناره ی رودخانه ی سیردریا ( یاکسارتس ) پیش رفت و استحکاماتی در آنجا بنا کرد که تا زمان اسکندر باقی ماند . وی اقوام سکاها را مطیع کرد و جنوب شرقی فلات ایران ، ناحیه ی سیستان و مکران را تصرف کرد . به این ترتیب مرزهای ایران در غرب به دریای مدیترانه و در شرق به حدود هند رسید و بزرگترین امپراتوری جهان باستان متولد شد . با فتح نواحی شرقی و شمال غربی ، تنها رقیب باقی مانده ، پادشاهی کهن بابل بود . بابل پس از سقوط آشور و در سایه ی آرامشی که در منطقه ی بین النهرین حاکم شده بود ، با شکوه باستانی اش رخ می نمود . رونق دوباره ی شهر ، استحکامی شکست ناپذیر را در دل مردمان و حاکمانش تداعی میکرد . نبونید ، پادشاه بابل تمام وقت خود را صرف گردآوری تندیس خدایان باستانی و بازسازی معابد آنها میکرد ، هزینه ی این کارها با وضع مالیات های سنگین تأمین میشد . بی اعتنایی نبونید به مَردوک ، خدای بابلی ( شاه خدایان ) و ارج نهادن خدایان شهرهای دیگر باعث رنجش مردمان بابل از او شد . او مجسمه ی خدای اور را به بال آورد و ستود . این رنجش را میتوان در گزارش حکاکی شده بر استوانه ی کوروش که پس از فتح بابل نگاشته شده مشاهده کرد ، در این متن ، نبونید ، پادشاهی بی دین معرفی شده که مردوک ، شاه خدایان را به فراموشی سپرد . نبونید ، مقارن قدرت یابی کوروش در ایران ، زمام امور بابل را به پسرش بَاشَصَر ( بالتازار ) سپرد و خود به مدت هفت سال ، پایتخت را ترک کرد ، اما یک سال پیش از سقوط بابل ، خطر پارسیان را دریافته بود . در سالنامه ی بابلی ـ که یکی از مهمترین منابع تاریخی این دوران است ـ به تدابیری اشاره شده که نبونید برای محافظت از مجسمه ی خدایان در برابر هجوم پارسیان به کار بسته بود . فتح بابل برای پارسیان کار دشواری نبود ، نارضایتی مردم از پادشاه موجب شده بود که پارسیان حامیان فراوانی در شهر بیابند . مطابق گزارش سالنامه ی بابلی و استوانه ی کوروش ، پادشاه پارس با اشاره و راهنمایی مردوک ( شاه خدایان ) به بابل آمده بود تا مردم را از دست پادشاه ظالم برهاند . گزارش مورخان یونانی درباره ی رغبت بابلیان به سقوط حکومت نبونید و استقبال از فاتح پارسی ، با گزارشهای بابلی هماهنگی دارد . با حرکت کوروش به سمت بابل ، گُبریاس ، حاکم بابلیِ میان رود زاب و دیاله ( احتمالاً سرزمینی به نام گوتیوم ) با سربازانی تازه نفس ، به پادشاه هخامنشی پیوست و بر نیروی سپاه ایران افزود . به رغم آنکه بابلیان و یهودیان از فتح آسان بابل به وسیله ی « نجات بخش » خبر می دهند ، اما پیگیری حوادث ، نشان میدهد که فتح سرزمینهای تحت حاکمیت پادشاه بابل از یک سال پیش از از سقوط بابل آغاز شده بود و فتح نهایی بابل با حرکت کوروش به یاری گبریاس رقم خورد . کوروش با سپاهیانش ابتدا در نبرو سختی به نام اُپیس ، سپاه بابل به فرماندهی بلشصر را شکست داد . نبونید و پسرش پس از دادن تلفات بسیار ، عقب نشینی کردند . پس از نبرد اُپیس ، ابتدا شهر سیپار فتح شد و سپس در نبردی کوچک بیرون دروازه های بابل ، پیروزی دیگری نصیب کوروش شد . در پی این شکست نبونید و پسرش به داخل برج و باروی شهر فرار کردند تا در آنجا از خود دفاع کنند . کوروش هم با سپاهش در پی تعقیب آنها ، شهر را محاصره کرد . دیوارهای مستحکم بابل ، روزنی را برای ورود باقی نمی گذاشت و تنها مجرای موجود ، مسیر آب فرات ( یا یکی از شعبه های آن ) بود که از داخل شهر می گذشت و البته به دقت هم کنترل میشد . شهروندان بابلی به دو گروه اصلی تقسیم می شدند : یهودیان که از سالها پیش ( در دوران بخت النصر ) به اسیری از فلسطین به آن شهر آمده بودند و روزگار سختی را زید سلطه ی فرمانروایان بابلی سپری کرده بودند و طبق باورهای دینی خود و بر اساس پیشگویی های تورات ، در انتظار یک منجی بودند تا آنان را از وضعیتی که در آن بودند برهاند و به فلسطین بازگرداند . گروه دوم بابلیانی بودند که ـ همانطور که اشاره شد ـ از سیاست های نبونید سخت رنجیده بودند . این دو گروه انگیزه ی کافی برای خیانت به پادشاه خود و استقبال از فاتح شهرشان داشتند . همین انگیزه باعث شد که در سقوط بابل با پارسیان همکاری کنند . مطابق گزارش مفصل هرودوت ، سپاه کوروش توانست مسیر رود فرات را ـ که در فصل کم آبی بود ـ عوض کند و از مجرای رود وارد شهر شود . ابتدا بخش کوچکی از سپاه به فرماندهی گبریاس وارد شهر شد و با غافلگیر کردن سپاهیان بابلی ، قلعه ها و مراکز شهر را تصرف کرد و به این ترتیب بابل در آخرین روزهای سال 539 ق . م با کمترین درگیری فتح شد . نبونید خود را تسلیم کرد ولی پسرش که حاضر به اطاعت از کوروش نبود ، در درگیری با پارسیان کشته شد . کوروش با شکوه فراوان وارد شهر شد و مانند نبردهای دیگرش ، با مردم مغلوب ، رفتاری نیکو داشت . شاید همدلی بابلیان در این فتح او را بیش از دیگر جنگهایش تحت تأثیر قرار داد ، زیرا پس از ورود به شهر ، به معبد بزرگ بابل رفت و در آنجا ـ مطابق رسم بابلی ها ـ تاج گزاری کرد . فاتح با نبونید جوانمردانه رفتار کرد و هنگامی که وی در سال 538 ق . م ( یک سال پس از فتح بابل ) درگذشت ، کوروش در بابل عزای ملی اعلام کرد و خود نیز در آن شرکت کرد . کوروش در فتح بابل دو یادگار بزرگ از خود به جای نهاد : یکی آزاد سازی یهودیان و بازگشت آنان به فلسطین بود ( که به آن اشاره خواهد شد ) و دیگری بیانیه اوست که بر استوانه ای از گل پخته حک شده و دارای مطالب مهمی است . او در این بیانیه که به استوانه ی کوروش مشهور است، ( این استوانه در موزه ی بریتانیا در انگلیس نگهداری می شود ) ابتدا خود را معرفی کرده و سپس به شرح اقداماتش برای مردم بابل می پردازد . در قسمتی از این بیانیه ـ که به منشور ملل یا منشور کوروش هم معروف است ـ آمده : « من کوروش هستم ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانا ، شاه سومر و اَکد ، شاه چهار منطقه ی جهان ، پسر کمبوجیه شاه بزرگ ، شاه انشان ... زمانی که به صلح وارد بابل شدم و زمانی که در میان سرور و شادی تخت فرمانروایی را در کاخ شاهزادگان برقرار کردم ، آنگاه ، مردوک ، خدای بزرگ ، قلب بزرگ بابلیان را [ مسخر من کرد ] در حالی که هر روز پرستش او را تداوم بخشیدم ، سپاهیان بسیارم به صلح وارد بابل شدند ، همه ی سومر و اکد را از هر نوع تهدیدی حفظ کردم ... خدایانی را که منزلگاهشان آنجا بود دوباره برگرداندم و برای آنها منزلگاهی جاودانه ساختم . همه ی مردم را یکجا فراهم آوردم و آنها را مجدداً در منزل هایشان مستقر کردم و خدایان سومر و اکد را که به رغم خشم خدایِ خدایان ، نبونید به بابل برده بود ، آنها را در میان شادی به دستور مردوک ، در معابدشان ، در منزلی که دل را شاد می کرد قرار دادم ... » . از متن استوانه بر می آید که کوروش خود را سامان دهنده ی نظمی الهی می داند که با بدعت های نبونید بر هم ریخته و به این ترتیب نخبگان محلی ( به ویژه کاهنان ) و عامه ی مردم را به خود جلب می کند . از سوی دیگر در این استوانه ، کوروش خود را بازسازی کننده ی ساختمانهای اداری و مذهبی ـ که ویران یا متروک شده اند ـ معرفی می کند . در حقیقت رفتار سیاسی کوروش در بابل به گونه ای است که بابلیان او را به منزله ی احیا کننده ی شکوه و قدرت بابل می دانند و با او احساس الفت می کنند . آنان کمبوجیه را ( به مدت چند ماهی از فتح بابل ) پادشاه بابل می خواندند . اشاره کوروش به آشور بانی پال به عنوان الگوی کارهای خود که در چند کتبیه ی مکشوف در بناهای بابلی مشاهده شده ، بیانگر همین نکته است . فاتح پارسی ، بدون آنکه با اصل و متشأ خود کمترین قطع ارتباطی کند ، بر آن بود که وارث قدرت قدیمی آشوری پنداشته شود . البته این باور بابلیان چندان دوام نداشت ، زیرا آنان کشور قدیمی خود را جزء ضمیمه شده ی امپراتوریِ جدید یافتند که برای فردیت و استقلال بابل اعتباری قائل نبود . همین مسأله باعث شد با گذشت چندسال ، بابلیان ( در زمان داریوش ) دست به شورش بزنند . ستایش از کوروش و سیاست های مذهبی او ، تنها به استوانه و سالنامه ی بابلی منحصر نیست ، بلکه او از سوی یهودیان هم به عنوان برگزیده ی یَهُوَه ( خدای یهود ) معرفی شده است . فتح بابل ، سند آزادی یهودیان از تبعید و اسارت بود . یهودیان با اجازه ی کوروش به فلسطین بازگشتند و به آبادانی شهرهای خود پرداختند . حرکت آنان از بابل در سال 537 ق . م صورت گرفت ، در این سال ، بیش از 40000 یهودی ـ که در اسارت بابل بودند ـ به همراه غنیمت های گرانبهایی که آشوریان از بیت المقدس غارت کرده بودند ، به ارض موعود بازگشتند . محبت کوروش در حق این قوم ، از او در اندیشه و متون دینی یهود شخصیتی فرا تاریخی ساخت . یهودیان از کوروش با لقب مسیح موعود و مرد خدا نام برده اند . کمک کوروش به یهودیان تنها به بازگرداندن آنها به فلسطین ختم نمی شد ، او دستور داد معبد بیت المقدس را که بخت النصر تخریب کرده بود دوباره بسازند و هزینه های آن را هم از خزانه ی دولتی تأمین کنند . البته اختلاف یهودیان بر سر بازسازی معبد و درگیری آنها ، سبب شد که کوروش پس از سه سال فرمان خود را متوقف کند تا اختلاف ها برطرف شود . نام کوروش چند بار در تورات آمده است ، در عزرا از عهد عتیق ، شخصیت و کارهای او را اینچنین بازگو می کند : « ... خداوند روح کوروش ، پادشاه پارس را برانگیخت تا در تمامی ممالک خود فرمانی نافذ کرد و آن را هم مرقوم داشت ... کوروش پادشاه پارس چنین می فرماید ، یهوه خدای آسمانها ، جمیه ممالک زمین را به من داد و مرا امر فرموده است خانه برای او در اورشلیم که در یهود است به پا کنیم ... کوروش پادشاه ، ظرف های خانه ی خدا را که نبوکدنصر آنها را از اورشلیم آورده و در خانه ی خداوند خود گذاشته بود ، بیرون آورده و به شِشبَصر رئیس یهودیان مسترد داشت ... » . در کتاب اشعیای نبی ( پاره ی دیگری از تورات ) درباره ی کوروش آمده است : « خداوند به مسیح خویش یعنی کوروش ، آنکه دست راست او را گرفتم تا به حضور وی امت ها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم ، تا درها را در مقابل وی مفتوح سازم و در دروازه ها دیگر بسته نشود ، چنین می گوید : که من پیش روی تو خواهم خرامید و جاهای ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته ، پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنجهای ظلمت و خزاین مخفی را به تو خواهم بخشید تا بدانی که من ، یهوه تو را به اسمت خواندم ، خدای اسرائیل میباشم ... [ و در جای دیگر آمده ] کوروش شبان من است و تمام مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید » بدون شک تأثیر کارهای کوروش برای یهودیان چنان عظیم و فراموش نشدنی بوده که او را این چنین ستوده اند .

جمعه 14/12/1388 - 12:44

لئونارد نیموی

هیچوقت نمی‌توانید با مشت گره‌کرده دست کسی را به گرمی بفشارید
جمعه 14/12/1388 - 0:30

هفت اصل بیل گیتس

«بیل گیتس»، رئیس «مایکروسافت» ، در یک سخنرانی در یکی از دبیرستان‌های آمریکا ، خطاب به دانش‌آموزان گفت : «در دبیرستان خیلی چیزها را به دانش‌آموزان نمی‌آموزند» . او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبیرستان فرا نمی‌گیرند ، بیان كرد .

اصول بیل گیتس به این شرح است :

اصل اول : در زندگی ، همه چیز عادلانه نیست ، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید .

اصل دوم : دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست . در این دنیا از شما انتظار می‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید ، کار مثبتی انجام دهید .

اصل سوم : پس از فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام ، کسی به شما رقم فوق‌العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد . به همین ترتیب قبل از آن‌که بتوانید به مقام معاون ارشد ، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید ، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید .

اصل چهارم : اگر فکر می‌کنید ، آموزگارتان سختگیر است ، سخت در اشتباه هستید . پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است ، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد .

اصل پنجم : آشپزی در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد . پدر بزرگ‌های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند ، از نظر آنها این کار «یک فرصت» بود .

اصل ششم : اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید ، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید .

اصل هفتم : قبل از آنکه شما متولد بشوید ، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می‌رسد ، ملال‌آور نبودند .

جمعه 14/12/1388 - 0:30

براى پیامبر خدا صلى الله علیه و آله دو شتر بزرگ آوردند. حضرت به اصحاب فرمود:
آیا در میان شما كسى هست دو ركعت نماز بخواند كه در آن هیچ گونه فكر دنیا به خود راه ندهد، تا یكى از این دو شتر را به او بدهم .
این فرمایش را چند بار تكرار فرمود. كسى از اصحاب پاسخ نداد. امیرالمؤ منین علیه السلام به پا خواست و عرض كرد:
یا رسول الله ! من مى توانم آن دو ركعت نماز را بخوانم .
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:
بسیار خوب بجاى آور!
امیرالمؤ منین علیه السلام مشغول نماز شد، هنگامى كه سلام نماز را داد جبرئیل نازل شد، عرض كرد:
خداوند مى فرماید یكى از شترها را به على بده !
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
شرط من این بود كه هنگام نماز اندیشه اى از امور دنیا را به خود راه ندهد. على در تشهد كه نشسته بود فكر كرد كدام یك از شترها را بگیرد.
جبرئیل گفت :
خداوند مى فرماید:
هدف على این بود كدام شتر چاقتر است او را بگیرد، بكشد و به فقرا بدهد، اندیشه اش براى خدا بود. نه براى خودش بود و نه براى دنیا.
آنگاه پیامبر صلى الله علیه و آله به خاطر تشكر از على علیه السلام هر دو شتر را به او داد. خداوند نیز در ضمن آیه اى از آن حضرت قدردانى نموده و فرمود:
((ان فى ذالك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهید))
سپس رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
هر كس دو ركعت نماز بخواند و در آن اندیشه اى از امور دنیا به خود راه ندهد، خداوند از او خشنود شده و گناهانش را مى آمرزد.

نام كتاب : داستانهاى بحارالانوار جلد 4

مؤ لف : محمود ناصرى

جمعه 14/12/1388 - 0:30
ابوعثمان مى گوید:
من با سلمان فارسى زیر درختى نشسته بودم ، او شاخه خشكى را گرفت و تكان داد همه برگهایش فرو ریخت . آنگاه به من گفت : نمى پرسى چرا چنین كردم ؟
گفتم : چرا این كار را كردى ؟
در پاسخ گفت :
یك وقت زیر درختى در محضر پیامبر (صلى الله علیه و آله ) نشسته بودم ، حضرت شاخه خشك درخت را گرفت و تكان داد تمام برگهایش فرو ریخت . سپس فرمود:
سلمان ! سؤ ال نكردى چرا این كار را انجام دادم ؟
عرض كردم : منظورت از این كار چه بود؟
فرمود: وقتى كه مسلمان وضویش را به خوبى گرفت ، سپس نمازهاى پنچگانه را بجا آورد، گناهان او فرو مى ریزد، همچنان كه برگهاى این درخت فرو ریخت .

نام كتاب : داستانهاى بحارالانوار جلد 4

مؤ لف : محمود ناصرى

چهارشنبه 12/12/1388 - 22:7

مرد مسلمانى بود كه شاخه یكى از درختان خرماى او به حیاط خانه مرد فقیر و عیالمندى رفته بود، صاحب درخت گاهى بدون اجازه وارد حیاط خانه مى شد و براى چیدن خرماها بالاى درخت مى رفت ، گاهى تعدادى خرما به حیاط مرد فقیر مى افتاد و كودكانش خرماها را بر مى داشتند، مرد از درخت پایین مى آمد و خرماها را از دست آنها مى گرفت و اگر خرما را در دهان یكى از بچه ها مى دید انگشتش را در داخل دهان مى كرد و خرما را بیرون مى آورد.
مرد فقیر خدمت پیامبر رسید و از صاحب درخت شكایت كرد. پیامبر (صلى الله علیه و آله ) فرمود: برو تا به شكایتت رسیدگى كنم .
سپس پیامبر صاحب درخت را دید و به او فرمود: این درختى كه شاخه هایش به خانه فلان كس آمده است به من مى دهى تا در مقابل آن ، درخت خرمایى در بهشت از آن تو باشد؟
مرد گفت : نمى دهم ! من خیلى درختان خرما دارم و خرماى هیچ كدام به خوبى این درخت نیست .
حضرت فرمود: اگر بدهى من در مقابلش باغى در بهشت به تو مى دهم . مرد گفت : نمى دهم !
ابو دحداح یكى از صحابه پیامبر بود، سخن رسول خدا را شنید. و عرض ‍ كرد: یا رسول الله اگر من این درخت را از او بخرم و به شما واگذار كنم آیا شما آنچه را كه به آن مرد مى دادى به من مرحمت مى كنى ؟ فرمود: آرى . ابو دحداح رفت با صاحب درخت صحبت كرد مرد گفت : محمد (صلى الله علیه و آله ) مى خواست مقابل این درخت درختهایى در بهشت به من بدهد من نپذیرفتم چون خرماى این درخت بسیار لذیذ است . ابو دحداح گفت : آیا حاضرى بفروشى یا نه ؟ گفت نه ، مگر اینكه چهل درخت به من بدهى . ابو دحداح گفت : چه بهاى سنگینى براى درخت كچ شده مطالبه مى كنى . ابو دحداح پس از سكوت كوتاه گفت خیلى خوب چهل درخت به تو مى دهم .
مرد طمع كار گفت : اگر راست مى گویى چند نفر بعنوان شاهد بیاور! ابو دحداح عده اى را براى انجام معامله شاهد گرفت آنگاه به محضر پیامبر آمد و عرض كرد: یا رسول الله درخت خرما را خریدم ملك من شده است ، تقدیم خدمت مباركتان مى كنم ، تقاضا دارم آن را از من بپذیر و باغ بهشتى كه به آن مرد مى دادى قبول نكرد اینك به من عنایت فرما.
پیامبر فرمود: اى ابو دحداح ! نه یك باغ بلكه تعدادى از باغهاى بهشت در اختیار شماست . پیامبر به سراغ مرد فقیر رفت و به او گفت این درخت از آن تو و فرزندان تو است . به این ترتیب مرد كوتاه نظر براى زندگى چند روزه دنیا باغ بهشتى را از دست داد و ابو دحداح مالك آن باغ و باغهاى دیگر شد.

نام كتاب : داستانهاى بحارالانوار جلد 4

مؤ لف : محمود ناصرى

چهارشنبه 12/12/1388 - 22:7

1-قدیمی ترین روزنامه ایران که در واقع ماهنامه بود به وسیله میرزا صالح شیرازی انتشار یافت به نام کاغذ اخبار که ترجمه Newspaper انگلیسی بود و در زمان محمد شاه قاجار منتشر شد .

2- دومین روزنامه قدیمی ایران « وقایع اتفاقیه » بود که آنهم هفته نامه بود و هفته ای یکبار منتشر می شد . سرپرست این نشریه میرزاتقی خان امیر کبیر بود(تاریخ انتشار 1190 ه - ق ) 3- وقایع اتفاقیه از شماره 471 به بعد به «روزنامه دولت علیه ایران » در 1277 ه - ق تغییر نام داد و زیر نظر ابوالحسن خان غفاری (صنیع الدوله) منتشر گردید و تا شماره 591 ادامه یافت .

4- روزنامه دولت علیه ایران به « روزنامه دولتی » تغییر نام داد و تا سال 1325 ه - ق فعالیت داشت .

5- روزنامه رسمی دولت ایران » که در سال 1329 ه – ق « منتشر گردید.  

6- روزنامه های « شرف » و  « مرآت السفر» و « مشکوه الحضر » که دولتی بودند و در زمان حکومت ناصر الدین شاه منتشر می شدند.

7- روزنامه « اختر » که به زبان فارسی در اسلامبول منتشر شد و در زمان ناصرالدین شاه و بعد از وی نیز ادامه داشت ( مدت انتشار 23 سال ) . این روزنامه غیر دولتی بود .

8- روزنامه « قانون » به سرپرستی میرزا ملکم خان که در لندن منتشر می شد ( غیر دولتی )

9- روزنامه « حبل المتین » به سرپرستی سید جمال الدین اسد آبادی در پاریس منتشر شد ( غیر دولتی )

10- روزنامه « عروه الوثقی» به سرپرستی سید جمال الدین اسد آبادی در پاریس منتشر شد( غیر دولتی )

11- روزنامه های « حکمت » و « پرورش » که در قاهره منتشر شدند .

12- روزنامه « ملت » که در 1283 ه - ق در تهران انتشار یافت .

13- روزنامه « خلاصه الحوادث » در 1316 ه - ق در تهران منتشر شد .

14- روزنامه « علمیه دولت ایران » در 1280 ه - ق به مدت دو سال در 53 شماره منتشر شد .

15- نشریه « ایران سلطانی » که ماهنامه بود.

16- روزنامه « علمی» که در 1293 ه - ق منتشر شد.

17- روزنامه « مریخ » که در 1295 ه - ق در چهار صفحه منتشر شد و شامل حوادث نظامی بود . 18- نشریه « صوراسرافیل» که در 1319 ه - ق به مدیریت میرزا جهانگیر خان شیرازی در قاهره منتشر شد .

19- روزنامه های « بهار» به مدیریت ملک الشعرای بهار- « نسیم شمال» به مدیریت سید اشرف الدین و « مساوات» به مدیریت مساوات.

20- اولین روزنامه فکاهی روزنامه « طلوع » بود در 1318 ه - ق به مدیریت عبدالحمید خان معین السلطنه .

21- اولین روزنامه به زبان خارجی روزنامه « وطن » بود به سرپرستی لوی نرمان به زبان فرانسه که فقط یک شماره آن منتشر گردید.

22- اولین روزنامه متعلق به زنان نشریه « دانش » بود به مدیریت زوجه میرزاحسن خان کمالی.

چهارشنبه 12/12/1388 - 22:6

در قرن ۱۳ میلادى قدرت بزرگى به ایران كنونى تسلط داشت كه پس از ۵۰۰ سال ایران را یكپارچه كرده بود، اگرچه این نیرو اصالتاً ایرانى نبود، اما در دوران آن شهرهاى بسیار بزرگى در ایران پاى گرفت. قدرت خوارزمشاهیان به اندازه اى بود كه در كلیه دولتهاى آسیاى صغیر و خاور نزدیك مطمئن بودند توفان چنگیز به آنها نمى رسد، اما گذشت زمان چیز دیگرى را نشان داد. اولین برخورد در ۱۲۱۶ براى اولین بار در دشتهاى قرقیزستان طلایه داران خوارزم با مردان چنگیز كه از نبرد با طوایف مركیت باز مى گشتند، روبرو شدند و سربازان چنگیز علاقه اى به نبرد نشان ندادند و نیمه شب عقب نشینى كردند. چنگیز در این زمان هنوز قصد نبرد با سلطان محمد خوارزمشاه را نداشت، اما حمایت سلطان محمد عملاً او را مجبور به جنگ كرد. مرگ فرستادگان چنگیز حاكم اترار كه دست نشانده محمد خوارزمشاه بود، بازرگانان مغول را به جرم جاسوسى دستگیر و اموال آنها را غارت كرد و سپس به دستور سلطان، آنها را كشت. چنگیز اكنون براى حفظ آبروى خود چاره اى جز جنگ نداشت، چرا كه سلطان محمد آخرین سفیر وى را نیز چندى قبل كشته بود. در ۱۲۱۹ میلادى (۶۱۶ هجرى) چنگیزخان با عظیم ترین سپاهى كه تا آن زمان شرق به خود دیده بود، عازم اترار شد. انهدام قشون سلطان در ناحیه اى بین اوش و اترار سپاه چنگیز به سپاهى بزرگتر از خود برخورد. مورخین، سپاه سلطان محمد خوارزمشاهى را ۴۰۰ هزار تن ذكر مى كنند. نبردى سخت بین طرفین درگرفت، اما قدرت سواران بیابانگرد سبب بروز شكاف در صفوف سپاه خوارزم شد، از طرفى جوچى پسر چنگیز نیز در این نبرد با ابراز رشادت مانع گریز سپاه دشمن شد و با محاصره آنها قتل عام عظیمى از این سپاه به راه انداخت. شكست سنگین سلطان محمد سبب از بین رفتن روحیه جنگاورى خوارزمشاهیان شد و وى عملاً مرزهاى شرقى را بدون محافظ رها كرد. پس از آن، سپاه مغولى به ۳ دسته تقسیم شده و بخشى به فرماندهى جغتاى و اكتاى مأمور تسخیر اترار شدند، بخشى به سمت خجند حركت كرده و خود چنگیز نیز به سمت شهرهاى آباد سمرقند و بخارا حركت كرد. تنها شهر اترار مقاومت بى نظیرى (۶ ماهه) از خود نشان داد، اما نرسیدن نیروى امدادى سبب انهدام شهر و مرگ حاكم آن شد. حاكم بخارا نیز كه ۲۰ هزار سرباز داشت، ابتدا در كنار رود سیحون با سپاه مغول درگیر شد، اما پس از شكست، شهر تسلیم آنها گردید. خجند اما تقریباً بدون مبارزه تسلیم شد. سمرقند آخرین شهرى بود كه مى توانست از ورود مغولان به خراسان جلوگیرى كند، چرا كه پادگان سمرقند در اختیار ۴۰ هزار نظامى ترك بود. متأسفانه تركها تصمیم به تسلیم كردن شهر گرفتند و این مسأله سبب شد تا آنها نه تنها جان خود را (به دلیل قتل عام) از دست بدهند، بلكه تسخیر شهر با ارزش و آباد سمرقند، قدرت مغولان را دوچندان كند. چرا كه آنها از این شهر ۳۰ هزار سرباز جدید و ۳۰ هزار صنعتگر به كار گرفتند. همچنین فتح سمرقند، دره معروف و حاصلخیز زرافشان را نیز در اختیار مهاجمان قرار داد.

چهارشنبه 12/12/1388 - 19:32