تعداد مطالب : 227
تعداد نظرات : 28
زمان آخرین مطلب : 3005روز قبل
 

هر که گناه نکرده است!

 

 

 

آورده اند که در شهری مردمی خشن زندگی میکردند. زن گناهکاری وارد شهر شد. مردم به سمت او سنگ پرتاب کردند. پیام آوری از سوی مرد خدا پیامی خواند: هر کس گناه نکرده است سنگ پرتاب کند. اهالی شهر به فکر فرو رفته، از عمل خود پشیمان شده، سنگ ها را جمع کرده و عطوفت پیشه کردند. آن زن شاکر به خاطر رحم خداوند، دست از گناه برداشت.

چهارشنبه 14/9/1386 - 6:41
 

دت زمانی پیش در یکی از اتاقهای بیمارستانی دو مرد که هر دو حال وخیمی داشتند بستری بودند.یکی از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت یک ساعت به منظور تخلیه ششهایش از مایعات روی تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشیند.

 

اما مرد دیگر اجازه تکان خوردن نداشت و باید تمام اوقات به حالت دراز کش روی تخت قرار گرفته باشد.

 

 

 

دو مرد برای ساعاتی طولانی با هم حرف می زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازی و تعطیلاتشان خاطراتی برای هم نقل می کردند.

 

 

 

هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت یک ساعت بنشیند؛برای مرد دیگر تمام مناظر بیرون را همان طور که می دید تشریح می کردو آن مرد هر روز به امید آن یک ساعت که می توانست دنیای بیرون و رنگهایش را در فکر خود تجسم کند به سر می برد.

 

 

 

 پنجره مشرف به یک پارک سرسبز است  با دریاچه ای طبیعی که چند قو و اردک در آن شنا می کنندو بچه ها نیز قایق های اسباب بازی  خود را در آب شناور کرده و بازی میکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از میان گل های زیبا و رنگارنگ عبور می کنند .منظره زیبای شهر زیر آسمان آبی در دور دست به چشم می خورد و...

 

 

 

در تمام مدتی که مرد کنار پنجره این مناظر را توصیف می کرد؛ مرد دیگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبیعت زیبا را تجسم می کرد.در یک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازانی که از پایین پنجره عبور می کردند را برای مرد دیگر شرح دادو مرد دیگر با باز سازی آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را می دید.

 

 

 

روزها وهفته ها گذشت.....

 

یک روز صبح زمانی که پرستار وسایل استحمام را برای آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بی جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود؛سراسیمه به مسئولان بیمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بیرون ببرند  پس از مدتی همه چیز به حال عادی بازگشت.

 

 

 

مردی که روی تخت دیگر بستری بود از پرستار خواهش کرد که جای او را تغییر داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود.

 

پرستار که از این تحول در بیمارش خوشحال بود این کار را انجام داد؛و از راحتی و آسایش بیمار اطمینان حاصل کرد . مرد به آرامی و تحمل درد و رنج بسیار خودش را کم کم از تخت بالا کشید تا بتواند از پنجره به بیرون و دنیای واقعی نگاه کند به آرامی چشمانش را باز کرد ولی روبروی پنجره تنها یک دیوار سیمانی بود.

 

 

 

مرد بیمار تعجب زده از پرستار پرسید: چه بر سر مناظر فوق العاده ای که مرد کنار یشپنجره برای او توصیف می کرد آمده است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره ای را برای تو وصف کرده است در حالی که خودش نابینا بود؟او حتی این دیوار سیمانی را نیز نمی توانسته که ببیند. شاید او تنها می خواسته  است که تو را به زندگی امیدوار کند.

 

موهبت عظیمی است که بتوانیم به دیگران شادی ببخشیم علیرغم این که خودمان در زندگی رنج ها و سختی های زیادی را تحمل می کنیم.در میان گذاشتن مشکلات زندگی با دیگران شاید کمی از رنج ما بکاهد اما زمانی که شادی ها تقسیم شوند.اثری مضاعف را خواهد داشت.

 

اگر می خواهی احساس ثروتمند بودن و توانگری کنی ؛چیزهایی را به خاطر بیاور که پول قادر به خرید آن ها نیست.

 

 با پول میتوانی همسری زیبا داشته باشی اما عشق واقعی را هرگز*****با پول میتوانی خانه ای  مجلل داشته باشی اما آسایش را هرگز****با پول میتوانی کتابخانه ای مجهز داشته باشی ولی استعداد ومعلومات را هرگز**** با پول میتوانی زیباترین تختخواب را داشته باشی اما خواب راحت را هرگز****و با پول میتوانی مقام داشته باشی اما احترام را هرگز******************ضرب المثل چینی

 

 

 

فراموش نکن: امروز وهر چیزی که داری یک هـدیه و نـعمت الـهی اســـــت

چهارشنبه 14/9/1386 - 6:35

عجايب بارگاه خسروپرويز
از «هفت گنج» يا عجايب بارگاه خسروپرويز بارها در منابع مختلف نامى به ميان آمده است. «ساسانيان» اثر «كريستين سن» يكى از منابعى است كه به اين عجايب اشاره كرده است و از گنج گاو، دستمال نسوز، تاج ياقوت‌نشان، تخت طاقديس، طلاى مشت افشار، گنج بادآورد و شطرنجى از ياقوت و زمرد به عنوان عجايب هفت‌گانه بارگاه پادشاه ساسانى نام برده است. فردوسى نيز در قصيده اي، از «هفت گنج» خسروپرويز نام مى برد. هنديان بودايى هم به تقليد از «هفت گنج» خسروپرويز، پادشاه ساسانى ، «هفت گوهر» را ترتيب داده بودند.

گنج گاو

كشاورز مثل هر روز، «غباز» (خيش گاو آهن) را برداشت و به سوى مزرعه حركت كرد. به مزرعه كه رسيد توشه ظهر را زير درختى گذاشت و با «غباز» به سمت راست مزرعه رفت. تا «غباز» را در زمين فرو كرد متوجه شيئى سخت شد. با دست شروع به كندن زمين كرد و ناگاه با ظرف قديمى برخورد كرد. آن را بيرون آورد، ولى باورش نمى شد. ظرف پر از سكه بود. سكه را كه نگاه كرد نام اسكندر روى آن حك شده بود. كشاورز براى نشان دادن حسن نيت خود نسبت به پادشاه خسروپرويز ظرف را نزد او برد. شاه فورا دستور داد تا مزرعه را بكنند و ظروف ديگر را از خاك بيرون بكشند. صد كوزه نقره و طلا كه مهر اسكندر بر آن حك شده بود، از خاك بيرون آمد. خسرو پرويز، اين گنجينه را كه يكى از عجايب هفت گانه كاخش بود، گرفت و يكى از كوزه ها را به كشاورز داد. گنج را در جايى از كاخ مخفى كرد و آن را «گنج گاو»ناميد.

دستمال نسوز خسرو‌پرويز
يكى ديگر از عجايب بارگاه خسروپرويز دستمال او بود. شاه بعد از هر غذا خوردن با دستمال، دست هاى خود را پاك مى كرد و چون كثيف و چرب مى شد آن را درون آتش مى انداخت تا آتش آن را تميز كند، دستمال پاك مى شد ولى نمى سوخت. به احتمال قوى جنس اين دستمال از پنبه كوهى بوده است.

تاج ياقوت‌نشان خسرو پرويز
از ديگر عجايب كاخ او تاج خسرويى بود. تاج خسرو پرويز از مقدار زيادى طلا و مرواريد ساخته شده بود. ياقوت هاى به كار رفته در تاج طورى مى درخشيد كه به جاى چراغ در شب از آن استفاده مى كردند و ياقوت هايش همه جا را روشن مى كرد. زمردهايش چشم افعى را كور مى كرد. اين تاج آنقدر سنگين بود كه زنجيرهايى از طلا را از سقف آويزان كرده بودند و تاج را بر اين زنجيرهاى طلا بسته بودند، طورى كه تاج به هنگام نشستن شاه روى سرش قرار بگيرد و سنگينى تاج را احساس نكند.

تخت طاقديس بارگاه خسروپرويز
يكى ديگر از عجايب بارگاه خسرو تخت طاقديس اوست. شكل اين تخت مانند طاق بود و جنسش از عاج و نرده هايش از نقره و طلا بود. سقف اين تخت از زر و لاجورد بود. صور فلكي، كواكب، بروج سماوي، هفت اقليم، صورت هاى پادشاهان، مجالس بزم و شكار، بر اين سقف، حك شده بود. روى آن وسيله اى براى تعيين ساعت روز نصب شده بود. چهار ياقوت، هر يك به تناسب يكى از فصول سال ديده مى شد. بر بالاى آن وسيله اى بود كه قطراتى مانند قطرات باران را فرو مى ريخت و صدايى رعدآسا به گوش مى رسيد.

 

طلاى مشت افشار
خسروپرويز قطعه طلايى اعجاب انگيز داشت كه به طلاى مشت فشار يا مشت افشار معروف بود . اين قطعه طلا به اندازه مشت پادشاه و چون موم نرم بود. اين قطعه زر به هر شكلى حالت مى گرفت.اين قطعه طلا را از معدنى در تبت براى خسرو استخراج كرده بودندو200 مثقال وزن داشت.

گنج بادآورد
«گنج بادآورد» از عجائب ديگر دستگاه پرويز است. هنگامى كه ايرانيان اسكندريه را محاصره كردند، روميان ثروت شهر را در كشتى هائى نهادند تا به مكانى امن بفرستند، اما باد به جهت مخالف وزيد و كشتى به سمت ايرانيان آمد .ثروت را به تيسفون بردند و« گنج باد آورد» ناميدند.

شطرنجى از ياقوت و زمرد
از عجايب ديگر دستگاه پادشاه ساساني، شطرنج مخصوصى از جنس ياقوت و زمرد بود.

خسروپرويز شايد از معدود پادشاهانى باشد كه از همسرش نيز در برخى از منابع تاريخى به عنوان يكى از عجايب دربار او نامبرده شده است. در تاريخ ثعالبى به جز آنچه كه در بالا اشاره شد ، از زن او شيرين، قصرش تيسفون، درفش كاوياني، رامشگران دربار ساساني، اسب خسرو به نام شبديز و فيل سفيد دربار نيز به عنوان گنج‌هاى خسرو و عجايب دربار او ياد شده و درباره برخى از آنها توضيحاتى آمده است. در تاريخ ثعالبى آمده است: «شيرين وخسرو در جوانى دلباخته يكديگر شدند، اما وقتى خسرو به پادشاهى رسيد شيرين را فراموش كرد. شيرين كه بار ديگر در پى جلب عشق خسرو برآمده بود، روزى در سر راه شكار او قرار گرفت و آتش عشق فراموش شده در دل خسرو روشن شد.اودر همان لحظه او را به زنى گرفت.شيرين بعد از راهيابى به كاخ پس از چندى مريم بانوى اول زرتشتيان را مسموم كرد و خود زن اول دربار شد.»

اسب خسرو «شبديز» هم از ديگر عجائب كاخ اوست كه در تاريخ ثعالبى از آن نامى به‌ميان آمده است .خسرو گفته بود اگر كسى خبر مرگ «شبديز» را بدهد او را خواهد كشت .هنگامى كه« شبديز» مرد تنها «باربد» جرات كرد نغمه اى را بخواند و در آن خبر مرگ شبديز را بدهد. او خواند: «ديگر شبديز نمى‌خواند و نمى‌چرد.» شاه گفت:«مگر او مرده است.» وباربد گفت:« شاه چنين فرمايد.»

«باربد» خود نيز از عجائب دستگاه پرويز بود .«سركس» از خنياگران دربار كه به او حسادت مى كرد در فرصتى مناسب او را كشت. خسرو وقتى دانست باربد به دست سركس كشته شده است دستور قتل«سركس»را هم داد.
 
تخت طاقديس . تخت خسرو پرويز را که از فريدون به وي رسيده بود طاقديس ميگفتند. گويند جميع حالات فلکي و نجومي در آن ظاهر ميشده و آن سه طبقه بوده و در هر طبقه جمعي از ارکان دولت او جابجا قرار ميگرفته اند و خسرو پرويز بر آن تخت ملحقات و تصرفات کرده بود. (برهان ). طول آن تخت يکصد و هفتاد ذراع و عرض آن يکصد و بيست ذراع و مکلل بجواهر بود. (غياث اللغات ). و در حاشيه چاپ جديد برهان که به اهتمام دکترمعين منتشر شده آمده است : هرتسفلد رساله ممتعي در باب تخت طاقديس نوشته اشاره بقول مورخ بيزانسي کدرنوس کرده که او از يکي از کتب تئوفان (نيمه دوم قرن هشتم م .) روايت کرده است . کدرنوس گويد هرقل قيصر پس از انهزام خسرو پرويز در سال 624 وارد کاخ گنزک شد.
 
«بت خسرو را ديد که هياتي مهيب داشت و تصوير پرويز را هم مشاهده کرد که بر بالاي کاخ بر تختي قرار گرفته بود. اين تخت بکره بزرگي مانند آسمان شباهت داشت و در گرداگرد آن خورشيد و ماه و ستارگان نمودار بودند که کافران آنها را مي پرستيدند و تصوير رسولان شاه نيز در گرد آن بود که هر يک عصايي در دست داشت . در اين گنبد بفرمان دشمن خدا (يعني خسرو) آلاتي تعبيه کرده بودند که قطراتي چون باران فروميريخت و آوايي رعدآسا بگوش ميرسانيد...» (کريستنسن ايران در زمان ساسانيان ص 466 ببعد):

ز تختي که خواني ورا طاقديس
که بنهاد پرويز در اسپريس ...
بياورد پس تخت شاه اردشير
وز ايران هر آن کس که بد تيز وير
بهم درزدند آن سزاوار تخت
بهنگام آن شاه پيروز بخت
ورا درگر آمد ز روم و ز چين
ز مکران و بغداد و ايران زمين
هزار و صد و بيست استاد بود
که کردار اين تختشان ياد بود...
بفرمود تا يکزمان دم زدند
بدو سال تا کار بر هم زدند...
به رش بود بالاش صد شاه رش
چو هفتاد رش بر نهي از برش ...
برويش ز زرين صد و چل هزار
ز پيروزه بر زرّ کرده نگار
همه نقره خام بد ميخ و بش
يکي ز آن بمثقال بد شصت و شش ...

جمعه 25/8/1386 - 16:54

 

 
        
1. مسواك را آب سرد خيس كنيد . سپس با تكان دادن ، آب اضافي آن را بگيريد و به اندازة يك نخود خميردندان روي آن قرار دهيد.
 
استفاده از خمير دندان زياد باعث ايجاد كف زياد در دهان شده و در نتيجه فرد قبل از اينكه دندانها را كاملا مسواك كند، مجبور به شستن دهان مي شود. براي اينكه خميردندان در تماس با همه دندانها قرار گيرد، خمير دندان را به داخل موهاي مسواك فشار دهيد.
 
2. موهاي مسواك را به طور مايل (با زاويه 45 درجه) روي سطح خارجي دندانها قرار دهيد. به طوري كه نصف موهاي مسواك روي لثه قرار گيرد. به اين ترتيب موهاي وسط مسواك روي طوق دندانها قرار مي گيرد. در هر بار سعي كنيد مسواك روي دو دندان رابه طور كامل بپوشاند.
 
3. مسواك را از روي طوق دندان 10 تا 15 بار به سمت سطح جونده بكشيد.
 
4. اين كار را براي سطح خارجي تمام دندانهاي آن فك انجام دهيد.
 
5. كارهايي را كه در رديفهاي 2 و 3 گفته شد، در سطح هاي زباني (داخلي) دندانهاي آن فك هم انجام دهيد.
 
6. براي سطح داخلي دندانهاي جلو مسواك را به صورت عمودي بر روي دندانها قرار دهيد و با حركات بالا و پائين اين سطح را تميز كنيد.
 
7. بعد از اينكه سطح داخلي و خارجي دندانها را مسواك كرديد، سطح جونده دندانها را مسواك كنيد. براي اين كار مسواك را بر روي سطح جونده دندانها كمي فشار دهيد تا موهاي مسواك به خوبي به داخل شيارهاي سطح جونده وارد شود. بعد چند بار، مسواك را به جلو وعقب بكشيد تا سطح جونده به خوبي تميز شود.
 
8.         تمامي اعمالي كه گفته شد، در فك ديگر نيز تكرار كنيد تا تمام دندانهاي آن فك نيز با استفاده از مسواك تميز گردد.
 
9. چون خرده هاي مواد غذايي و ميكروبها روي سطح زبان جمع مي شود بهتر است روي زبان را هم با مسواك تميز كنيد. براي اين كار مسواك را در عقب زبان قرار دهيد و به طرف جلو بكشيد. اين كار را چند بار انجام دهيد. تميز كردن زبان نقش مهمي در از بين بردن بوي بد دهان دارد.
 
10. پس از مسواك كردن دندانها و زبان، دهان را چند بار با آب بشوئيد. ماساژ دادن لثه ها با انگشت پس از مسواك كردن مفيد مي باشد.
 
11. وقتي مسواك كردن دندانها تمام شد مسواك را خوب با آب بشوييد و در جايي دور از آلودگي نگهداري كنيد.
 
توجه داشته باشيد كه هيچ وقت مسواك خيس را در جعبه سربسته نگذاريد، چون مرطوب ماندن مسواك باعث رشد ميكروب ها روي آن مي شود.
 
آيا همه افراد بايد با يك روش دندانها را مسواك بزنند؟
     روشهاي متعددي براي مسواك زدن وجود دارند. دندانپزشكان براي اطفال و بيماران معلول جسمي و ذهني روشهاي خاصي را توصيه مي كنند. در مورد اشخاص بالغ نيز روشهاي متعددي براي مسواك زدن وجود دارد.ولي روش را كه متخصصين لثه بيشتر توصيه مي كنند روش Bass مي باشد كه مسواك بطور مايل تقريباً با زاوية 45 درجه نسبت به محور طولي دندانها در ناحيه اتصال لثه به دندان قرار ميگيرد، بطوريكه احساس شود قسمتي از موهاي مسواك به داخل شيار لثه اي فرو رفته است. سپس در همين حالت، حركات لرزشي كم دامنه اي در جهت جلو عقب (حداقل 10 بار در هرناحيه) انجام مي شود. مزيت اين روش آن است كه علاوه بر لبه لثه و سطح دندان حتي الامكان داخل شيار مابين لبه لثه و دندان كه پناهگاه خوبي براي ميكروبهاست، نيز تميز مي گردد. بهتر است پس از اين نحوه مسواك زدن، چند بار نيز مسواك از روي لثه به طرف لبه دندان بصورت چرخشي و جاروئي كشيده شود. براي تميز كردن سطح پشتي دندانهاي قدامي و دندانهاي عقل مي توان از روبرو مسواك را داخل دهان برده و مسواك نمود.
 
راهكارهايي براي افراد با ناتواني اندام كه در گرفتن مسواك مشكل دارند:
1) از يك نوار الاستيك براي گرفتن مسواك با دست استفاده كنيد.
2) دسته مسواك را با اسفنج، توپ لاستيكي يا دسته دوچرخه ضخيم نمائيد.
3) طول دسته مسواك را با يك تكه چوب يا پلاستيك مثلاً يك خط‌ كش يا يك چوب زباني افزايش دهيد.
4) نخ دندان را به شكل حلقه درآوريد تا راحت‌تر در دست گرفته شود.
5) از مسواك‌هاي الكتريكي يا نگهدارنده‌هاي نخ دندان كه بطور تجاري در دسترس مي‌باشند، استفاده نمائيد.
چهارشنبه 23/8/1386 - 20:14


قديمي‌ترين دانشگاه جهان( جندي شاپور دزفول) را شاهپور يكم ساساني، در شهرهم نام با آن، كه در نزديكي دزفول بود، بنا نهاد. در آن يك دانشكده پزشكي نيز وجود داشت و تا سده‌هاي بسيار پس از آن، مركزي براي جذب و پرورش دانشمندان بود. دانشمندان ايراني، يوناني، هندي و رومي در آن به تحقيق و مطالعه مي‌پرداختند.


در كنار اين مجموعه بيمارستان بزرگي نيز وجود داشته است. پس از سقوط ساسانيان و ايالت‌هاي حيره و اراك(عراق)، خوزستان و سپس پارس، به دست مسلمانان افتاد و اين دانشگاه تا اندكي به زندگي خود ادامه داد.


اين دانشگاه در اندك زماني پس از سقوط ساسانيان، با سرپرستي ايرانيان به كار خود ادامه مي‌داده است. شهر جندي شاپور نيز پس از چند سده رو به نابودي رفت و در مهاجرت بزرگي، خيل نوادگان اين دانشمندان به شهرهاي دزفول و شوشتر رفتند. هم اكنون از اين دانشگاه جز آثار خرابه‌اي كه در موقعيت كنوني شهر جندي شاپور - روستاي شاه آباد دزفول - چيزي نمانده كه آن‌ها هم، در اثر فعاليت هاي كشاورزي در خطر نابودي كامل هستند.


كتاب‌هايي كه از فعاليت در اين دانشگاه باقي مانده است، در دنيا هنوز نيز مرجعي براي بسياري از موضوعات علمي بويژه پزشكي است.

ويل دورانت، تمدن ايراني را، بواسطه داشتن اين دانشگاه مي ستايد.


انيشتن، در غياب شاگردش پروفسور حسابي، او را بخاطر تعلق به كشوري كه در ‌1700 سال پيش دانشگاهي آنچنان داشته است، مي ستايد و به او مي‌بالد.

انيشتن اينچنين مي‌گويد: در زماني كه پيشينيان من در جنگل‌هاي اروپا همديگر را مي خورده‌اند، در سرزمين ايشان دانشگاه برقرار بوده است.

جالب اينجاست، كمتر كسي حتي نام اين دانشگاه را مي‌داند.

 

 

 

 

 

شنبه 19/8/1386 - 0:16
 
 
 
 
روزي كه من مريض نبودم
منوچهر احترامي
 
يك روز كه من مريض نبودم، حوصله‌ام سر رفته بود و هي نق‌نق مي‌كردم.
مامان دستش را گذاشت روي پيشاني من. دستش داغ بود. گفت: «انوشه ضعف دارد. بايد برايش يك سوپ خوشمزه درست كنيم
بابا داشت لامپ اتاق را عوض مي‌كرد. از صندلي پريد پايين و دستش را گذاشت روي پيشاني من. دستش سرد بود. گفت: «انوشه تب كرده است. بايد پاشويه‌اش كنيم
مامان گفت: «بچه شده قالب يخ. صبح تا حالا چيزي نخورده است
بابا گفت: «بچه دارد مثل كوره مي‌سوزد. احتمالاً سرما خورده است
مامان گفت: «وا! حالا چه وقت سرما خوردن است
بابا گفت: «حتماً «گرمه‌چا» شده است
بابا و مامان حرارت‌سنج آوردند و درجه حرارت بدن من را اندازه گرفتند.
بابا گفت: «حرارت‌سنج خراب است؛ كم نشان مي‌دهد
مامان گفت: «حرارت‌سنج خراب است؛ زياد نشان مي‌دهد
بابا ـ مامان مي‌خواست حرفشان بشود، اما نشد. بعد، من را بردند پيش آقاي دكتر.
آقاي دكتر من را گذاشت روي ترازو. گفت: «سيصد گرم كم دارد
مامان گفت: «مربوط به ضعف است
بابا گفت: «مربوط به تب است
آقاي دكتر گفت: «مربوط به هر دو است
مامان گفت: «ما هر دو مقصريم
بابا هيچي نگفت.
آقاي دكتر شربت داد. گفت: «تا سه روز، روزي سه قاشق مرباخوري
شربت تلخ بود و من دوست نداشتم. مامان هي يك قاشق مي‌خورد و مي‌گفت: «به‌به! چقدر شيرين است
بابا گفت: «خانم! آن شربت مال بچه است. مال آدم بزرگ كه نيست.» بعد، شيشه شربت را از مامان گرفت و گفت: «من بهتر بلدم بچه را گول بزنم
بعد با بابا رفتيم از دكان آقا فرهاد بقال پفك خريديم. بابا گفت: «يك پفك، من؛ يك پفك تو. يك قاشق شربت، من؛ يك قاشق شربت، تو
بعد همه پفكها را من خوردم؛ همه شربتها را بابا خورد.
بعد كه به خانه برگشتيم. مامان دست گذاشت روي پيشاني من. گفت: «حالش بهتر شده
بابا دست گذاشت روي پيشاني من. گفت: آره، خيلي بهتر شده.
 
 
 
چاپ شده در شماره 365بچه ها...گل آقا
 
 
چهارشنبه 16/8/1386 - 16:31


حاشيه اي بر سريال اغماء؛

شيطانِ ساخته دست صدا و سيما!

 

شيطاني كه سريان اغما آن را به تصوير كشيده است، تا چه حد به واقعيت نزديك است و با آموزه هاي ديني و قرآني همخواني دارد؟


به نظر شما آيا واقعاً شيطان اين طور كه در سريال اغما نشان داده شده است، به همين راحتي با افراد عادي و هر كه بخواهد معاشرت مي كند ؟ از همه اين ها هم كه بگذريم آيا شيطان اين چنين قدرتمند و صاحب اختيار است كه هر كاري مي خواهد مي تواند انجام دهد؟ آيا تا اين حد راه براي جولان شيطان باز است؟ دائماً در اين سريال حضور پر رنگ و همه جانبه شيطان را شاهد بوديم و نظارت او بر آدميان را ديديم. اما خداوند شاهد و ناظر بر بندگانش را نديديم. پس نقش او كجاست؟


همان خداوندي كه مي گويد از رگ گردن به شما نزديك ترم! خداوندي كه هميشه و در هر جايي حضور دارد. خدواندي كه مراقب بنده هاي خويش است؟ آيا خداوند چنين بندگانش را به امان خودشان رها كرده است؟ چه دنيايي است كه شيطان آن به راحتي مي تواند تجسم يابد ولي هيچ نقشي براي خداي آن وجود ندارد؟! آيا خداوند شما اين است! و شيطان شما چنين قدرتمند است؟


آن قسمت از فيلم دكتر پژوهان مي گويد حضور خدا را احساس مي كنم، اين توهيني بزرگ است به حضور پاك خداوند و كوچك شمردن آن. در كدامين دين و كتاب آسماني آمده است كه نعوذبالله شيطان مي تواند حضور خداوند را در وجود انساني القا كند و فرد مي تواند در كنار شيطان، خدا را احساس كند؟ چرا اين فيلم تا اين حد سعي دارد كه بگويد هر جا كه حضور خدا احساس شد، پس در آنجا شيطان حضور دارد؟ مشكوك و عجيب به نظر نمي رسد؟!


شيطان «اغما» با شيطاني كه قرآن توصيف مي كند، در تناقض است


آيا واقعاً همين طور كه سريال اغما نشان مي دهد، به همين راحتي شيطان مي تواند سراغ هر كسي برود و آن را اين چنين تحت نفوذ قرار دهد يا القاي مستقيم شيطان تحت شرايط معلومي است؟


«وان الشياطين ليوحون الي اوليائهم»«شيطان به دوستان خود و كساني كه آماده پذيرش دستورات آنها هستند، وحي مي كنند»


آيا شيطان سراغ بنده هاي خوب و مومن خدا مي رود پس ديگر چه فرقي ميان انسان هاي مومن و كافر مي ماند؟


اگر اين طور باشد بسياري ديگر از اصول اعتقادي زير سوال نمي رود؟


اما قرآن اين ها را نمي گويد بلكه مي فرمايد:


«بِمَآ أَغْوَيْتَنِي لأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الأَرْضِ وَلأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاَّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ » «گفت پروردگارا به سبب آنكه مرا گمراه ساختى من [هم گناهانشان را] در زمين برايشان مى‏آرايم و همه را گمراه خواهم ساخت مگر بندگان خالص تو از ميان آنان را»

و خداوند مي فرمايد كه:


«إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ» «در حقيقت تو را بر بندگان من تسلطى نيست مگر كسانى از گمراهان كه تو را پيروى كنند»


از نظر سازمان آفرينش، شيطان تنها تحت شرايط معلوم و زماني كه به آن اجازه داده شود وارد مي شود. ورود مستقيم شيطان، براي افراد با ايمان وآنها كه مي خواهند راه حق رابپويند، به راحتي امكان پذير نيست. 1


اگر اين طور نباشد يعني همانطور كه در سريال اغما نشان مي دهد، پس نقش خداوند در هدايت بندگانش و رحمتش نسبت به آنها چه مي شود؟ پس معناي اغوذ بالله من الشيطان الرجيم و بسم الله الرحمن الرحيم چه مي شود؟


«و بگو : پروردگارا! از وسوسه هاى شياطين به تو پناه مى برم . و پروردگارا! از اين كه آنان نزد من حاضر شوند.»


«پس ، چون خواهى قرآن بخوانى از شيطان رانده شده به خدا پناه ببر»


«وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»«و اگر از شيطان وسوسه‏اى به تو رسد به خدا پناه بر زيرا كه او شنواى داناست» (أعراف200)


«إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ» «در حقيقت كسانى كه [از خدا] پروا دارند چون وسوسه‏اى از جانب شيطان بديشان رسد [خدا را] به ياد آورند و بناگاه بينا شوند» (أعراف201)


حجت‌الاسلام «احساني‌فر»: شيطان سريال «اغماء» مروج خرافه‌گرايي است


حجت‌الا‌سلام‌و‌المسلمين«محمد احساني‌فر» مدير گروه پژوهش‌هاي تفسير حديثي در پژوهشگاه دار‌الحديث در گفت‌و‌گو با خبرگزاري قرآني ايران(ايكنا) گفت: با وجود شيطان انسي ديگر نيازي به نشان دادن شيطان جني نيست. مسلم است كه شيطان مي‌تواند در قالب‌هاي گوناگون تجسم پيدا كند، اما اين نوع تصوير‌كشيدن شيطان براي جامعه كه درگير خرافات است نوعي تبليغ خرافه‌گري به حساب مي‌آيد كه بسيار ناشيانه است، اصلاً بايد گفت كه با وجود اين همه انسان كه خود نمونه بارز شيطان انسي است چه لزومي دارد كه سراغ شيطان جني برويم.


«احساني‌فر» براي روشن‌تر شدن موضوع به مثال‌هاي قرآني در مورد شيطان اشاره ‌كرد و گفت: اگر مي‌بينيم كه در قرآن از جن و شيطان صحبت شده است جنبه حقيقي آن نيز مورد توجه قرار گرفته و سعي شده از خرافي‌گري پرهيز شود، اما در سريال اغماء به طور مثال شيطان به وسيله ذهن با تلفن همراه افراد تماس برقرار مي‌كند. اين نوع نگاه در برخي موارد براي مخاطبان سيما و جامعه بازخورد منفي نيز داشته است.


يك كارشناس علوم قرآني: شيطان سريال «اغماء» در جامعه امروزي نمود واقعي ندارد


«احمد‌رضا اخوت» مدرس دانشگاه و كارشناس علوم قرآني در گفت‌و‌گو با خبرگزاري قرآني ايران(ايكنا) گفت: شيطاني كه در سريال «اغماء» به تصوير كشيده شده است را نمي‌توان به جامعه امروزي تعميم داد چراكه شياطين امروزي بيشتر انسي هستند.


منظور اين است كه بدانيم شيطاني كه در سريال «اغماء» به تصوير كشيده شده سعي دارد به واسطه يك نماد انساني به فرد مورد نظر اطلاعات بدهد و اين نوع نگاه به شيطان صحيح نيست.


اين كارشناس در تكميل توضيحات فوق اظهار داشت: منظور از توضيحات فوق اين است كه بدانيم شيطاني كه در سريال «اغماء» به تصوير كشيده شده سعي دارد به واسطه يك نماد انساني به فرد مورد نظر اطلاعات بدهد و اين نوع نگاه به شيطان صحيح نيست، چراكه بايد ببينيم در جامعه امروزي چند درصد از افراد با چنين شياطيني رو‌به‌رو مي‌شوند.


انگار خود شيطان توصيه به ساخت چنين اثري كرده است!


وي افزود: البته انتقاد اصلي من به فيلمساز نيست، بلكه به كارشناس مذهبي اين اثر است كه چگونه اينچنين تجسمي را از شيطان ترسيم كرده است و اگر مي‌خواستم افراطي به اين موضوع نگاه كنم مي‌توان گفت كه انگار خود شيطان توصيه به ساخت چنين اثري كرده است.


«اخوت» در پايان توضيحاتش گفت: شايد برخي افراد براي توجيهات خود رواياتي را نقل كنند كه با كردار آنها مطابقت دارد، اما بايد توجه داشت روايات را بايد با قرآن مطابقت داد.


با وجود چنين تناقضات آشكاري، اين سوال پيش مي آيد كه آيا اين فيلم به راستي مي خواهد ويژگي هاي واقعي شيطان و انحرافات موجود را نشان دهد يا قصد دارد كه بگويد، ديگر به هيچ كس نبايد اعتماد كرد و هميشه در توهم توطئه و حضور شيطان به سر برد؟ بالاخره اين سريال مي خواهد بگويد، شيطان زيباست، يا هر كه زيباست شيطان است؟! آيا جز اين است كه سريال اغما مي خواهد بگويد كه هر كس آمد كه زيبا و جوان بود و حضور خدا را گسترش داد، شيطان است؟!


امري قابل قبول است كه شيطان گمراه مي كند اما نه به خاطر اينكه خودش زيباست. بلكه به اين خاطر كه اعمال زشت را زيبا جلوه مي دهد. كجاي قرآن آمده است كه شيطان زيباست. بلكه زيبايي صفت خداوند است. اين خداوند است كه سخنانش شيرين و جذاب است و همه را به سوي خود بازمي گرداند.


شيطان گمراه مي كند چون دروغ مي گويد، فريب مي دهد. حقيقت را وارونه مي كند. نشانه هاي حق و باطل را درهم مي آميزد و برخي از نشانه ها را جابه جا مي كند. تا معيار تشخيص حق و باطل براي مخاطب دشوار شود. تحريف و وارونه جلوه دادن حقيقت. در هم آميختن حق و باطل. القاي شك و ترديد و ترس و نااميدي. اين ها نشانه هاي اصلي شيطان است كه اين سريال نيز اين ويژگي ها را به وضوح به همرا خود دارد.


تصوير سازي كه از شيطان در فيلم اغما صورت گرفته است، يك تصوير ساختگي است. شيطاني كه در فيلم اغما به تصوير كشيده شده است، كاملاً توهمي و غير واقعي است. و بيشتر از آنكه شيطان را زير سوال ببرد، اهداف منحرف سازندگان و دست اندركاران آن را نشان مي دهد. متاسفانه آنچه در سريال اغما شاهد آنيم، شيطاني قدرتمند و پر حضور. و حضوري بي خداوند!


در اين سريال، شيطان، خداي جهانيان جلوه داده شده است و خداي جهانيان، شيطان! هر چند اين موضوع نا محسوس باشد اما بر ذهن مخاطب بي تاثير نيست.


واقعيت اين است كه «الياس» شيطان نيست. «الياس» پيامبر خدا و بر حق است. بلكه ساختن چنين فيلم هايي شيطاني و مروج شيطان پرستي است.


1 شيطان شناسي از ديدگاه قرآن (دكترمحمد بيستون)
http://www.tiknews.org/display/?ID=46216&page=1

سه شنبه 24/7/1386 - 4:47

با وجدان راحت مي خوابم

گفت وگو با سيروس مقدم كارگردان سريال اغما
 


 

 

 

آثار سيروس مقدم همواره در مناقشه ميان دو تفكرند؛ يك سو سير صعودي آمار و ارقام مربوط به استقبال مخاطبان عام است و ديگر سو حرف و حديث منتقدان و كارشناسان و مخاطبان خاص كه ضعف و عوام پسندي آثارش را گوشزد مي كنند. اما او تكليف خودش را در اين ستيز معلوم كرده است و دل به حرف و حديث و شعور مخاطبي داده كه تماشاي «نرگس» برايش از نان شب هم واجب تر بود. در «اغما» او ادامه همان راهي را مي رود كه از تله فيلم «هما» آغاز شده است. نوعي گرايش به آثار مذهبي كه اغلب از طريق تجسم بخشيدن به نيروهاي ماورايي شكل مي گيرد. موج ترديدها و اما و اگرها، موجب خوب و بد گفتن ها درباره اثر جديد او هنوز «اغما» را با خود مي برد. اما در كنار همه اينها آنچه به دور از آمريت انديشه هاي منتقدانه نسبت به آثارش مي توان گفت اين است كه سيروس مقدم سال هاست خودش را وقف جعبه جادو كرده است و تلاشش ستودني است حتي اگر گاه حوصله رفتن و رسيدن به عمق را پيدا نكرده باشد

********************************

 

چطور شد سراغ سريالي با تم مذهبي و رويكرد ماورايي رفتيد؟

قبلاً هم چنين تجربه يي را در زمينه كار ماورايي در تله فيلم «هما» داشته ام. به نظرتان آن كار چطور بود؟

به نظرم آن كار آن طور كه بايد، درنيامده بود.

اما كار خيلي خوبي بود. تماشاچي از آن كار راضي بود.

كيفيت كارها را با رضايت مخاطب ارزيابي مي كنيد؟

بله، چون چيزي كه براي من مهم است اين است كه مخاطب با اثر ارتباط برقرار كند. احساس كند كه با ديدن آن سريال يا فيلم وقتش را به بطالت نگذرانده است. چيز تازه يي ببيند كه ارزش ديدن داشته باشد.

به مخاطب عام بيشتر اهميت مي دهيد يا مخاطب خاص؟

مخاطب عام.

منتقدان و روزنامه نگاران را جزء كدام دسته مي دانيد؟

روزنامه نگاران گروه خاصي هستند كه به دليل ارتباط با عامه مردم از نظرات آنها بيش از روشنفكران ديگر باخبرند.

با اين حساب آنها را به طور مطلق در دسته يي كه اهميت كمتري برايتان دارد قرار نداديد. در زمينه بحث مخاطب در سينما و تلويزيون همواره اين تناقض بوده كه عده يي از عدم استقبال مخاطب عام به عنوان برگ برنده اثرشان به عنوان يك كار هنري و خاص استفاده كرده اند و عده يي ديگر هم تنها به استقبال اين مخاطب گسترده اكتفا كرده و هر ديدگاه ديگري غير از آن را از طرف منتقدان و كارشناسان برنمي تابند.

به نظر من هر كارگرداني در هر جاي دنيا اگر اثري خلق مي كند براي اين است كه در معرض ديد همگان قرار بگيرد. من اين را نمي پذيرم كه كسي بخواهد براي يك مخاطب محدود اثري را بسازد. همه تلاش مي كنند مخاطب بيشتري داشته باشند و حتي اگر يك نفر بيش از آنچه تصور مي كنند اثر را ببيند، باعث آرامش خاطر و لذت سازنده اش مي شود اما بعضي ها نمي توانند اين ارتباط را برقرار كنند و دچار شكست مي شوند و بعد اين توجيه را مي آورند كه من اصلاً كاري به مخاطب عام نداشتم و مثلاً مي خواستم 200 نفر مخاطب خاص كارم را ببينند. اما معمولاً در دنيا اين طوري نيست. همه دلشان مي خواهد كارشان ديده شود و مورد قضاوت قرار بگيرد.

يك ديدگاه ديگر هم وجود دارد. اينكه كارهاي بد سطح سليقه مخاطب عام را پايين آورده است. براي همين پذيرش يا عدم پذيرش آنها معيار مناسبي براي كارها نمي تواند باشد.

من اين را نمي پذيرم. هر كاري كه با صميميت، صداقت و بدون فخرفروشي با مخاطب حرف بزند مي تواند با آنها ارتباط برقرار كند. شما به سريال هايي مثل «دوران سركشي»، «صاحبدلان» و... نگاه كنيد. اينها همه پيام هاي سنگين و دلنشيني داشته اند و حرفشان را هم خوب زده اند. درام، فضاسازي و قصه گويي، همه چيز در آنها شكل داشته است. يا مثلاً سريالي كه حاتمي كيا مي سازد به نظرم هم مخاطب از آن لذت مي برد و هم گستردگي دارد و اثر خوبي به شمار مي رود.

فكر مي كنيد مي شود «اغما» را هم از نظر ساختار و ارائه مفهوم در گروه آثاري كه نام برديد جاي داد؟

من زماني مي توانم در اين باره قضاوت كنم كه حرف هاي مردم، روزنامه نگاران، روشنفكران و به طور كلي مخاطبم را بشنوم. آنچه تا به حال به من رسيده اين بوده كه «اغما» از آن دسته كارهايي است كه توانسته با طيف مختلفي از مخاطب ارتباط برقرار كند و آنها را درگير كند. همين كه شما درگير يك اثر شوي يعني روي شما تاثير گذاشته است.

اما برخي مواقع قصه با يك جذابيت فريبنده مخاطب را فقط براي رمزگشايي دنبال خودش مي كشاند و بار معنايي اش در سايه قرار مي گيرد.

اين هم خودش يك هنر است و خيلي سخت است بتواني قصه ات را به گونه يي تعريف كني كه ايجاد جذابيت كند و تماشاچي را به گمراهي تصويري بكشاند نه گمراهي بينشي، و بعد وقتي جذبش كردي حالا حرف اصلي ات را بزني. من در اغما از اين روش استفاده كردم وگرنه «اغما» تبديل مي شد به يك ملودرام خانوادگي مثل خيلي از ملودرام هاي ديگر. اينكه زني دارد مي ميرد و حالا شوهرش بايد نجاتش بدهد، بعد سر دوراهي مي ماند. عملش مي كند و زن مي ميرد و بعد از آن مرد دچار افسردگي مي شود. اين قصه خيلي تكراري است. من آمدم اين قصه را دچار تعليق كردم. يعني همان جذابيت بصري كه تماشاگر با آن درگير مي شود. ما قصه را از منظر سوم شخص مي بينيم و مخاطب مي خواهد ببيند داستان از زبان چه كسي دارد تعريف مي شود.

اين جلوه هاي بصري برخي مواقع اثر را به ژانر وحشت نزديك مي كند. اين هم از عناصري است كه تنها قرار است ايجاد جذابيت كند؟

اصولاً شما وقتي وارد فضاي متافيزيكي مي شويد خود به خود ژانر دلهره و اضطراب و وحشت چاشني اش مي شود. يعني آن بعد و لايه هايي وارد كار مي شود كه با چشم عقل و منطق ديده نمي شود و با فلسفه زمانه و تفكر ما همخواني ندارد. براي همين خود به خود اثر از حالت رئال خارج مي شود. ما در قصه يك شخصيت ماورايي داريم كه كارهاي خارق العاده انجام مي دهد و نيرويي فراتر از نيروي انسان دارد. همين مساله به خودي خود ايجاد وهم مي كند.

در مبحث آثار ديني و معنوي يك رويكرد اين است كه به ارائه ارزش هاي اخلاقي در قالب يك داستان بپردازيم و رويكرد ديگر كه چند سالي است در كارهاي مناسبتي شايع شده ارائه مفاهيم متافيزيكي در قالب تصوير است. كدام شيوه را براي كار آسان تر مي دانيد؟

سعي كردم در اين كار تلفيقي از هر دو شيوه داشته باشم يعني نه اينكه بعد خرافي و شعبده بازي ماجرا را آنقدر پررنگ كنيم كه اثر باورناپذير شود و نه اينكه خودم را درگير يك قصه رئال روزمره و تكراري بكنم. شما در اين كار با يك موضوع ماورايي روبه رو مي شوي و خود به خود انتظار اتفاقاتي را داري كه يك انسان فيزيكال نمي تواند انجام بدهد. از آن طرف بعد عرفاني و مذهبي ماجرا از طريق تخريب شخصيتي مثل پژوهان كه اسطوره خوبي و مهرباني است شكل مي گيرد. در واقع آنچه مي خواستم تصوير كنم اين است كه الياس كسي نيست مگر شخصيت نهفته دكتر پژوهان يعني آن بعد شروري كه در هر آدمي وجود دارد ولي ممكن است امكان بروز پيدا نكند.

به نظر من در اين نوع كار به دليل اينكه مخاطب با شخصيت ها و وضعيتي روبه رو مي شود كه تا به حال لمس نكرده بنابراين كارگردان در زمينه قصه گويي و هر نوع اغراقي راحت تر عمل مي كند تا يك كار رئال كه براساس نمونه هاي عيني و مشابه ساخته مي شود.

من فكر مي كنم كاري كه ما مي كنيم سخت تر است چون ما قصه را از بعد متافيزيكي مي بينيم و باوراندن آن به تماشاچي آسان نيست. حالا شايد براي ديگران آسان باشد. ولي براي خود من واقعاً نشان دادنش به مراتب سخت تر است.

اگر بپذيريم كه اين ژانر از نظر ساخت دشواري هاي بيشتري دارد، به نظر شما از نظر ارائه پيام و القاي بار معنايي اثر آيا مخاطب نسبت به آنچه از روابط عادي و ملموس زندگي نمايش داده مي شود تاثيرپذيرتر نيست؟

به نظرم زود است قضاوت كنيم. بايد صبر كنيم سريال تمام شود.

ولي ما مدل هاي مشابهي هم داشته ايم كه مي شود براساس آنها قضاوت كرد.

اگر منظور شما سريال «او يك فرشته بود» است كه بايد بگويم تاثير خوبي داشت. اگر شما به آمار و ارقام اعتقاد داشته باشيد آنها نشان مي دهند كه اتفاقاً اين گونه پيام هاي مذهبي در قالب كارهاي نمايشي ماورايي بيشتر اثرگذار است.

و البته حاشيه هاي بسياري هم خواهد داشت مثل همين بحث تجسم شيطان به صورت انسان و پسماندهاي ذهني خوب و بد.

بله. اين بحث ها هم خواهد بود. ولي طي جلسات متعددي كه با كارشناسان داشته ام دلايل، نشانه ها و احاديثي يافته ام كه براساس آنها مي توانم ثابت كنم كه شيطان قادر است عينيت و تجسم انساني پيدا كند. من حتي در سخنراني دكتر قمشه يي شنيدم كه شيطان در زيباترين و فريبنده ترين شكل خود به عنوان يك استاد شطرنج، شطرنج باز ديگري را به عرصه مي كشاند و با آگاهي در اين بازي مي بازد تا آن حريف را به يك اوج خودخواهي و غرور برساند و همين پاشنه آشيل او براي سقوط مي شود. در مورد اين مساله اتفاق نظر وجود ندارد ولي آن دسته يي كه تجسم شيطان را قبول دارند دسته قوي تري است.

يكي ديگر از مشكلات اين نوع كارها عدم ارتباط مخاطب با شخصيت هاي خوب داستان است. دليلش هم اين است كه اغلب آدم ها براي نشان دادن مقابله بين خير و شر به صورت سياه و سفيد نمايش داده مي شوند. حتي گاهي آدم هاي بد دوست داشتني تر مي شوند.

ما در اغما آدم خوب و بد نداريم. مثلاً براي دكتر پژوهان نمي توانيد يك چارچوب خوب يا بد تعريف كنيد.

مي شود پري را مثال زد يا در كارهاي قبلي تان نرگس را. به نظرتان مردم اين شخصيت ها را دوست دارند؟

خيلي زياد،

نمونه عيني اش را هم داريم؟ آدم هايي كه خوبي يكدست و مطلق آنها آدم را دلزده مي كند.

واي به حال جامعه يي كه ما در آن شخصيتي مثل نرگس نداشته باشيم. بايد براي چنين جامعه يي تاسف خورد. از طرفي من معتقدم ما نه در بهشت مطلق هستيم و نه در جهنم مطلق. ما در برزخيم و آدم ها هم خوبند و هم بد. حتي خود نرگس هم دچار اشتباهات فاحشي مي شد و در يكي از قسمت ها توسط خانم روانشناس مورد نقد قرار گرفت. اصلاً ريشه اختلاف نرگس و خواهرش از اينجا شروع شد كه نرگس به خودش اجازه داد اتاق خواهرش را بگردد چون احساس مي كرد او فكر برتر است و خواهرش فكر بدتر.

اين همه ماجرا نيست. گسست ديگري كه بين اثر و مخاطب يا اثر و واقعيت به وجود مي آيد، رستگاري پايان داستان است. چه توجيهي مي شود براي اين تحولات ناملموس و يك شبه پيدا كرد؟

آيا در پرواز در حباب قهرمان ما به رستگاري رسيد؟

نه، ولي به نظر مي رسد چنين پاياني را در اغما داشته باشيم. مثل آنچه در «نرگس» اتفاق افتاد.

قطعاً بايد به اينجا برسيم. بايد بگوييم كه خوبي بر بدي چيره خواهد شد. ما نمي توانيم جامعه را به سمت بدبيني ببريم. به عنوان كسي كه براي طيف وسيعي از مردم كار مي كند بايد وقتي خوب و بد را تفكيك مي كنيم ارزش هاي آن را هم بگوييم.

صرف نظر از بحث تئوريك آيا اين شيوه داستان گويي پاسخگوي ابهامات مخاطب امروز خواهد بود؟

من مي گويم اگر قصه خوب تعريف بشود آن اتفاقي كه شما مي گوييد نمي افتد. در سريال «پرواز در حباب» قصه خوب تعريف شد. آدم منفي ما به رستگاري نرسيد و از بين رفت. در «گوشه نشينان» خانواده خوب ما در پايان داستان به يك سردرگمي و درماندگي دچار شد. حتي در نرگس هم ما اين ترديد را لحاظ كرديم كه اگر بهروز دوباره با نسرين زندگي كند شايد زندگي بهتري داشته باشند و شايد هم نداشته باشند. يعني ما سرنوشت آدم ها را با عروسي و شيريني و گل تمام نكرديم. در اغما هم اگر دكتر پژوهان كه ما ارزش هاي زيادي مثل خانواده دوستي، كمك به بيماران محتاج و ... برايش گذاشته ايم، در طول قصه اين ارزش ها را از دست مي دهد، بايد ما يك جايي او را به خودش بياوريم. بايد تكاني بخورد و ببيند كه چه مسير قهقرايي را طي كرده است. همه چيزش را از دست داده و تنها ته مانده يي از خصلت هاي خوب در او باقي مانده است.

به تزكيه انسان توسط هنر معتقديد؟

من فكر مي كنم هنر معجزه نمي كند. قرار نيست يك شبه جامعه را خوب يا بد كند. گاهي از من مي پرسند شما كه دو تا سريال «مسافر» و «پرواز در حباب» را ساختيد آيا اين دو اثر تاثيري هم در جهت ترك اعتياد بيماران و كم شدن ميزان مصرف آنها داشته است.من مي گويم نبايد از يك اثر هنري چنين انتظاري را داشت. يك اثر هنري تنها كاري كه مي تواند بكند اين است كه يك گوش شنوا يا يك چشم بينا را براي لحظه يي به خود بياورد. همين كه آمار خانواده هايي كه جوان هايشان را به مراكز بازپروري ترك اعتياد مي برند بعد از نمايش «پرواز در حباب» صد درصد مي شود فكر مي كنم كافي است. حالا ممكن است از اين صد درصد فقط يك درصد آنها جواب بدهد. اما همين كه يك موج و يك نگاه متفاوتي را ايجاد كند يعني تاثير خودش را گذاشته است.

سريال هاي مناسبتي تلويزيون در اين سال ها چقدر در راستاي اهداف معنوي شان تاثيرگذار بوده اند؟ با توجه به اين مساله كه اغلب آنها به دليل بالا بودن سرعت كار از كيفيت خوبي هم برخوردار نبوده اند و برخي از آنها عملاً به نمايشي براي پركردن زمان افطار مخاطب در ساعات اوليه شب تبديل شده اند.

شما بايد اين آثار را از آثار ديگري مثل اغما كه من مي دانم مخاطب زمانش را براي ديدن آن تنظيم مي كند تفكيك كنيد. مثلاً سال گذشته خيلي ها برنامه شان را با سريال «صاحبدلان» تنظيم مي كردند يا سريال هايي مثل «شب دهم». اينها مجموعه هاي مناسبتي بودند كه كارشان تنها سرگرمي و وقت پر كردن نبود و به نظر من اغما هم در همين راستا حركت مي كند.

سرچشمه هاي گرايشي كه از «مجلس آخر» و «هما» شروع شد و امروز به «اغما» رسيده بر مي گردد به سفري كه به خانه خدا داشتيد؟

بله. شايد چيزي كه مي خواهم بگويم براي شما شعاري به نظر برسد، اما واقعيت اين است بعد از مشرف شدن به خانه خدا براي من اتفاقات عجيبي افتاد. نشانه هايي ديدم كه انگار اين نشانه ها داشت سمت و سوي حركت بعدي مرا نشان مي داد.

اولين كاري كه به من پيشنهاد شد همان ذبح اسماعيل «مجلس آخر» بود كه خودم بسيار تعجب كردم و بعد از ساخته شدن هم مردم به خوبي پيام اثر را گرفتند و بعد از آن هم فيلم 90 دقيقه يي «هما» كه همان بحث هميشگي مرگ را عنوان مي كرد. احساس مي كردم نيرويي دائما مرا به سمت اين جنس از كارها مي كشاند. بعد از آن هم «گوشه نشينان» بود كه بحث مهدويت را عنوان مي كند و آدم هايي كه از همه جا بريده اند و احتياج به يك تكيه گاه دارند. در مورد سريال اغما هم از بين سريال هايي كه به من پيشنهاد شد احساس كردم اين يك ژانر جديد است كه مدت ها بود دلم مي خواست كار گسترده يي روي آن انجام بدهم. در آن زمان من قرارداد يك فيلم سينمايي را هم داشتم كه به خاطر اين سريال و با هماهنگي تهيه كننده آن قرارداد را فسخ كردم. مي خواستم خودم را محك بزنم كه آيا مي توانم بدون استفاده از تروكاژهاي كامپيوتري و ترفندهاي پرده آبي و از طريق آنچه در دوربين و فضاسازي اتفاق مي افتد، يك قصه ماورايي تعريف كنم، اما آنچه بيش از هر چيز مرا به «اغما» وصل كرد بعد مذهبي و معنوي قصه بود تا يك فضاسازي تازه در كار. ولي به هر حال فضاسازي هم بايد در خدمت قصه قرار بگيرد. براي همين است كه شكل كار با همه كارهاي قبلي من فرق دارد. اصلاً خود قصه انگار جاي دوربين، اندازه نما و سايه ها را نشان مي دهد.

فكر مي كنيد اين دوره كاري تان چقدر طول بكشد؟

نمي دانم اما فكر مي كنم با تمام شدن اغما بار مسووليت سنگيني كه روي دوشم بود زمين گذاشته ام.

به عنوان يك كارگردان آيا هميشه وجدانتان بابت اينكه به مخاطب دروغ نگفته ايد يا با احساسات او بازي نكرده ايد راحت بوده است؟

بله، تنها چيزي كه باعث مي شود من شب راحت بخوابم نگاه قدردان مردم، لبخند پرمحبت همسايه، راننده يي كه دنبال من مي آيد، كارمند شهرداري و كارمند بانكي است كه در آن حساب دارم. نگاه اين آدم ها مي گويد كه به آنها خيانت نكرده ام. اوقاتشان را به بطالت نگذرانده ام. ميهمان مزاحمي نبوده ام و دلشان نمي خواسته كه مرا زودتر بيرون بيندازند.

براي آن مخاطبي كه ممكن است معتقد باشد آثارتان سطحي، اغراق آميز يا دچار احساساتي گري است چه پاسخي داريد؟

پاسخ من براي آنها اين است كه دارم تلاش مي كنم حرف سطحي نزنم. ميهمان مزاحم نباشم. دروغ نگويم. گاهي خيلي از همين بيننده هاي عام انتقادهايي كرده اند كه ديده ام درست است. ديده ام چقدر مردم آثارم را با دقت تماشا مي كنند و گاه اشكالاتي را در كار مي بينند كه خود ما نديده ايم و من هم واقعاً سعي كرده ام در كارهاي بعدي رعايت كنم.چون آنها بدون بغض و غرض كارهاي مرا ديده اند يعني وقتي در مجلسي به من مي گويند اين بچه نوزاد در سريال نرگس چقدر درست بود من احساس مي كنم كه اينجا دروغ گفته ام و سعي مي كنم دفعه بعد هر طور شده يك نوزاد بياورم تا مخاطب چنين احساسي نداشته باشد.دارم تلاش مي كنم صداقت داشته باشم و دل آن مخاطبي را كه فكر مي كند دارم به شيوه يي كاذب سرگرم اش مي كنم به دست بياورم. ولي به هر حال سليقه ها متنوع است.در يك كار نمايشي هم قطعاً يك نظر واحد وجود ندارد و من سعي مي كنم منطقي ترين شان را رعايت كنم.

 

سه شنبه 24/7/1386 - 4:44


رها شدن در عالم وحدت

گفت وگو با هانيه توسلي؛ هستي « ميوه ممنوعه »
 

 

 

 

 

هانيه توسلي دختري است گرم، صميمي و شوخ و شنگ اما در لحظه محكم و قاطع، دقيقاً به همين دليل هم هست كه بسياري وي را خودخواه مي دانند كه اصلاً درست نيست. اين بازيگر ايراني متولد ماه خرداد است و به همين دليل بر دو لايه يي بودن وجود خويش معترف است؛ گرم و صميمي اما در همان دم قاطع. تقريباً مي توان گفت بازي خانم توسلي ريشه درهمين پارادوكس نهاد وجود وي دارد. بعد از گرفتن سكانس بازجوي «ميوه ممنوعه» با وي به گفت وگو نشستيم اما سرشار از انرژي بود. اين بازيگر حرف هاي بسياري براي گفتن دارد، رمان «دميان» شاهكار هرمان هسه را از بر است. اعتراف هم بايد كرد شخصيتي چون مادر دميان در او متبلور است هرچند خود اين گفته را قبول ندارد.


********************************************

 

قبل از هرچيز از نحوه ورودتان به سريال ميوه ممنوعه بگوييد؟

آقاي كيومرث مرادي با من تماس گرفتند و پيشنهاد بازي در سريال را دادند، اول گفتم نه اما بعداً كه فهميدم كارگردان آقاي فتحي است بيشتر تعمق كردم، دو هفته يي طول كشيد تا بر ترديدم فائق شدم. در اين مدت با آقاي فتحي بحث هاي زيادي كرديم و تصميم به حضور در سريال گرفتم.

تاثيري هم روي نوشتن نقش داشتيد؟

بله بعد از خواندن چند قسمت اوليه، من هم پيشنهادات خودم را دادم، پيشنهادات من روي كليت شخصيت تاثيري نداشت و در همان حد جزئيات شخصيت هستي بود، مثلاً من پازل نقاشي جيغ مانش را اضافه كردم.

حالا به نظر خودتان در عالم واقعيت امكان دارد هستي تا بدين حد مثبت باشد؟

مثبته؟، اينكه به حاج يونس مي گويد بايد زنت را طلاق بدهي يا همه اموالت را خيرات كني... هستي شرايطي را پيش پاي حاجي مي گذارد كه وي بگويد نه، اما در عين حال مي خواهد از او انتقام هم بگيرد، شخصيت هاي صددرصد مثبت در اين كار غزاله و مصطفي هستند كه ديگر خيلي آرماني و مثبت اند كه باورپذير نيستند. ولي من اين شخصيت هستي را خيلي دوست دارم و جاه طلبي، مهرباني، اخم و... رفتار خاص خويش را دارد.

نترسيديد از اينكه كاري اينچنين سريع و مناسبتي انجام بدهيد؟

ترس وجود داشت به دليل وجود سريال هاي سطح پايين. هرچند تك و توك سريال هاي خوبي چون وفا را داشتيم. البته كار ضعيف در سينما هم وجود دارد ولي نه به اندازه تلويزيون. وقتي كارگردان كار خود را بلد است، وقتي آقاي عليرضا كاظمي پور و عليرضا نادري دو نويسنده قدر در حال نوشتن هستند و وقتي گروه همگي مچ هستند ديگر ترديدي باقي نمي ماند. زودتر هم سريال وفا را تجربه كرده بودم.

در كنار بازيگر قدري چون علي نصيريان قرار گرفتن چگونه تجربه يي است؟

حقيقتاً بازي شان فوق العاده است. حركات ريز صورت و كنش هاي به موقع ايشان عالي است. خودم در حال ديدن سريال با تمام وجود از بازي ايشان لذت بردم. واقعاً شانس آوردم در اين سريال هم بازي ايشان شدم. شور و شوق و انرژي بسياري در بازي با آقاي نصيريان دارم، پشت صحنه هم مردي فوق العاده مودب، سنگين و منضبط هستند. بعضي هنرپيشه ها بدجنسي هايي دارند كه باعث لطمه خوردن به بازي طرف مقابلشان مي شود اما آقاي نصيريان با كمال ميل فضا را آماده واكنش بازيگر مقابلش مي كند؛ بي هيچ هراسي...

الان كه كار در حال پخش است كار خود را مي پسنديد؟

كار را دوست دارم و فكر مي كنم يكي از بهترين سريال هاي مناسبتي چند سال اخير بوده. شخصيت هستي را دوست دارم و ديالوگ هاي كار خيلي خوب است. دكوپاژ، ميزانسن و كارگرداني فتحي با توجه به فشار كار عالي بوده يا طراحي صحنه آقاي فروتن و فيلمبرداري آقاي احمدي، نمي گويم كار بي نقصي است اما در كل خوشحالم كه در آن بازي كردم.

در سينما و به خصوص تلويزيون هميشه بانوان بازيگر انگار مكمل بودند، يعني فرع در مقابل اصل يا همان قانون مردسالاري جامعه...

من اصلاً اين نظر را قبول ندارم، اين چيزي كه شما مي گوييد تا نيمه هاي دهه 70 غالب بود اما از نيمه هاي دهه 70 تا به امروز اين مردسالاري نمانده، ما مي بينيم چقدر كارمند و تحصيلكرده خانم در كشور داريم حتي در رده هاي بالاي مديريتي كشور، همين تغيير و تحول در سينما و تلويزيون هم اتفاق افتاده است. در فيلم هايي مثل سارا، دوزن، شوكران، كافه ستاره و خيلي از فيلم هاي ديگر خانم ها نقش محوري اند. بيننده ديگر نمي تواند قبول كند زن در فيلم تنها چاي بياورد و از كادر خارج شود. زن ها به شدت باهوش تر شدند. در همين سريال، هستي يك كارخانه را مي چرخاند و فكر مي كنم موجي از بانوان هنرمند و تحصيلكرده در كشور خلق شدند كه در آينده نزديك بسيار بيشتر نمود خواهند داشت.

شما موافق اينكه يك نفر هم خواننده است هم بازيگر هم كارگردان و هم نويسنده و... و اين رويه در حال تبديل شدن به اپيدمي و جريان است، هستيد؟ جرياني كه همه چيز را غيرعلمي و سطحي كرده است؟

مردم ايران كلاً راجع به همه چيز نظر مي دهند، راجع به سياست، اقتصاد، هنر و همه چيز... طبيعتاً اين روحيه در حوزه هاي تخصصي هم به راحتي رسوخ مي كند. اما نظر شخصي خودم اين است كه تخصص و متمركز شدن روي يك كار نتيجه بسيار بهتر و عميق تري را مي دهد. كساني كه دست به هر كاري مي زنند شايد وسعت آنها مثل اقيانوس شود ولي عمقي به اندازه بند انگشت خواهند داشت، اما اين نظر شخصي من است كه هيچ چيز در اين دنيا مطلق نيست، آلن رب گري يه مي گويد من تا سي سالگي نوشتم از چهل سالگي نقاشي مي آموزم و شايد در 50 سالگي مجسمه سازي را ياد بگيرم. خود كاندينسكي تا 35 سالگي وكيل بود و از آن به بعد نقاشي را شروع كرد و به يكي از بزرگ ترين نقاشان جهان هم تبديل شد. مطلق گرايي نكنيم. هر كي هر كاري دوست دارد انجام دهد.

كساني كه شما گفتيد استثنا هستند اما مساله جريان كلي است كه علمي كار كردن ديگر بي اهميت شده است، مثلاً فلاني 30 سال است تخصصي موسيقي كار مي كند و يكي به او مي گويد من نظر تو را قبول ندارم چون نظر شخصي من اين است. يك كودك هم مي تواند نظر شخصي داشته باشد ولي آيا درست و علمي است؟ اينجا بحث سر مطلق گرايي نيست، بحث سر سطحي شدن حوزه هاست كه هر كس از راه نرسيده خود را صاحب كمالات مي داند.

اين جريان خاصيت فرهنگي جامعه ماست كه بايد تفكيك حوزه ها و علمي كار كردن در جامعه ما هم عرف شود ولي نمي توانيم براي ديگران تعيين تكليف كنيم.

مثل اينكه از سريال قطعاتي سانسور شدند؟

نمي دانم چه دليل منطقي دارد بعضي ديالوگ ها كه هيچ مشكلي هم ندارند حذف مي شوند، مي دانيد ما الان سه ماه است پشت سر هم روزي 15 ساعت با فشار كار كرديم بعد پلاني كه اين همه انرژي برايش صرف كرديم تلويزيون مي گويد بايد در بياوريد، اين همه انرژي صرف كرديم، من هم قبول دارم تلويزيون رسانه گسترده يي است و بايد بسيار محتاط بود اما نكته اينجاست چيزهايي كه حذف شدند مشكلي نداشتند، مثلاً در ملاقات هستي و قدسي؛ خانم قدسي ديالوگي را مي گويد و من واكنش نشان مي دهم وقتي ديالوگ قدسي حذف مي شود پس من به چه چيزي واكنش نشان دادم يعني بازي ام خراب مي شود. فكر مي كنم اگر مي خواهند حذف كنند بهتر آن است كه كل سكانس را حذف كنند.

خب فكر مي كنيد دليل اين كار چيه؟

اين مساله را ديگر شما خبرنگارها بهتر از همه بايد بدانيد، حالا نمي دانم چقدر واقعي است ولي مي گويند بسياري از خانواده ها از ديدن اين سريال نگران شدند، براي اينكه حاج يونس از زنش مي خواهد كه طلاق بگيرد. نگاهي به اطراف خويش بكنيم چند درصد مردهاي جامعه ما اين كار را پنهاني مي كنند؟، اتفاقاً حاج يونس خيلي آدم پاكي است كه صادقانه پيش زنش اعتراف مي كند ولي بسياري از مردان جامعه ما زندگي دوگانه پنهاني دارند، من فكر مي كنم اگر كساني ترسيدند، همين مرداني هستند كه پنهاني تجديد فراش كردند تا ظاهر را حفظ كنند و رياكارانه كار خود را ادامه دهند، متاسفانه فكر مي كنم اينقدر ريا در جامعه ما جاري است كه اگر رو شود اتفاقات ريشه يي رخ خواهد داد.

خود همين حاج يونس به نظر شما كار اشتباهي نمي كند، آخر چگونه مي توان چنين ناعدالتي را قبول كرد بعد 30 سال زندگي مشترك، خانم قدسي طلاق بگيرد...

نه، به نظر من مشكل نيست، حاج يونس اين سريال خيلي پاكه... او خود پيش قدسي اعتراف مي كند، من اصلاً نمي خواهم از اين موقعيت كه بسيار دردناك است دفاع كنم ولي موقعيتي است كه پيش آمده. مردي پاك و باايمان عاشق دختري هم سن بچه خودش شده است. يك زن و شوهر بعد از 30 سال زندگي ديگر دوست هم مي شوند و از عالم عشق خارج مي شوند و چنين موقعيت هاي دردناكي پيش مي آيد،

كه زن ناچاراً بايد قبول بكند، نه؟، اين كجا كاري انساني و عادلانه است؟،

وقتي حاج يونس با قدسي درد دل مي كند كه من عاشق شدم يعني اينكه دوست خوبم به من بگو كه من چه خاكي به سرم بريزم، من نمي خواهم از اين موقعيت دفاع كنم ولي اين تنگنايي است كه درام سريال را شكل داده است. من هم از جمله خودتان استفاده مي كنم استثنا اتفاق مي افتد.

خيلي ها مي گويند شما خودخواهيد كه اينگونه نيست، فكر مي كنم شما شبيه شخصيت مادر دميان رمان هرمان هسه هستيد؟

شما به من لطف داريد ولي مادر دميان يك زن اثيري است و در عالم واقع نمي تواند وجود داشته باشد، اين كه مي گويند من خودخواه هستم را هم زياد شنيدم. به نظر من رمان «دميان» رماني رئال نيست كه شخصيت هايش در جامعه حضور داشته باشند...

اگر خبر داشته باشيد رمان «دميان» به نوعي زندگينامه خود هرمان هسه است؟

بله اين را مي دانم اما نويسنده اين سه شخصيت را در درون خويش پرورانده است و حتي مي توان گفت هر سه شخصيت يك نفرند، همان آنيما و آنيموس خود نويسنده است پس نمي توان اين شخصيت ها را در عالم واقع جست وجو كرد و با كسي ديگر مقايسه اش كرد.

از آدم هايي كه با من هم برخورد كردند بپرسيد واقعاً خودخواه نيستم. به طور كلي اين اتفاق براي بازيگران مي افتد يعني مردم هميشه آنان را خندان مي خواهند خب ما هم آدميم و بعضي وقت ها از چيزي ناراحت هستيم. من چون خردادي هستم دو لايه را در خودم كاملاً كشف كردم، زماني بسيار شوخ و خوشحالم و زماني هم تو خودم مي روم و در تنهايي به فكر فرو مي روم. در لحظه زندگي مي كنم و به هيچ وجه اگر از كسي خوشم نيايد رياكاري نمي كنم، همان چيزي هستم كه هستم.

جايي گفتيد بازيگري براي شما محل درآمد است، به نظر شما اين حسن نيست و نشان دهنده حرفه يي بودن شما؟

چرا قبول دارم ولي من گفتم شايد اگر نياز مالي ام كمتر بود بعضي كارها را انجام نمي دادم، اتفاقاً خيلي هم مواظب كار و حرفه ام بودم. بعضي جاها هم اعتراف مي كنم آنچه مي خواستم نشده ولي در نهايت من بايد به شدت مواظب باشم چون واقعاً بازيگري كار بسيار سختي است و اگر با گروه هماهنگ نباشي انرژي زيادي از آدم هدر مي دهد، در مورد همين سريال بي هيچ تعارفي بايد بگويم، گروه بسيار عالي و هماهنگ بودند يعني من با هيچ كس مشكلي نداشتم و بعد از سه ماه كار فشرده احساس خستگي از بعضي كارها كه اتفاقاً زمان كمتري هم بردند، نداشتم. يكي از بهترين گروه هايي بوده كه من با آن كار كردم.

خب چقدر فكر مي كنيد تلويزيون بايد چنين گروه هايي را تقويت كند تا پراكنده نشوند؟

فكر مي كنم وظيفه تلويزيون نيست، وظيفه تهيه كننده ها است. تلويزيون مستقيم در اين كارها دخالت نمي كند. اتفاقاً خوب هم هست كه كار به نوعي به حوزه خصوصي و حرفه يي منتقل شده است. تلويزيون در انتخاب كارگردان و تهيه كننده حرفه يي مسوول است و نبايد اجازه دهد كسي كار را در دست گيرد كه كاري ضعيف و سطحي را تحويل مي دهد.

در كتاب خواندن به كدام كتاب ها علاقه داريد؟

من علاقه بسياري به اسطوره شناسي دارم و كتاب هاي اسطوره شناسي را تجزيه و تحليل مي كنم مثل آثار جوزف كمبل، توي روانشناسي يونگ و رمان هم كه بسيار دوست دارم.

خب اين همه به اسطوره علاقه داريد چه ربطي به زمان حال دارد؟

عجب سوالي پرسيديد، اين سوال جوابش چندين كتاب است ولي من فقط گفته كمبل را به شما مي گويم؛ «اسطوره ها روياي جهان اند.» ساختار جامعه احتياج به قوانين نانوشته يي دارد كه ما به آنها عرف مي گوييم، كه باعث همبستگي جامعه مي شود يعني اعتقادات و باورها... يك جامعه سالم نيازمند آئين هاي درست است، مثل شب احيا كه افراد از نظر رواني تخليه مي شوند البته براي خيلي از افراد جامعه ما فضاي مناسب براي تخليه رواني وجود ندارد و اين باعث ناهنجاري هاي اجتماعي مي شود. اسطوره به دنياي جديد كاملاً مربوط مي شود چون در يك كلمه تمام ذرات و انرژي جهان يكي است...

پس شما چون مولانا وحدت الوجودي هستيد؟

ببينيد اين وحدت در سطحي ديگر به كثرت تبديل مي شود و باز اين كثرت در سطحي ديگر به وحدت تبديل مي شود...

همان چرخه وحدت الوجودي...

بله يك چرخه در جريان است و ما جزيي از اين كل هستيم، يعني همان ناخودآگاه جمعي كه يونگ از آن صحبت مي كند. تمام اسطور ه هاي آدمي در همين ناخودآگاه جمعي وجود دارند. اين هم بحث بسيار بزرگي است و در چند جمله نمي توانم شرح دهم.

بنيامين فيلسوف مكتب فرانكفورت مي گويد كه انسان در اين دوره نيازمند آن است تا اين بار سنگين سنت (يا همان اسطوره) را از روي دوشش زمين بگذارد، باري كه كمرش را خم كرده تا دمي در آسايش و رهايي دوباره به خود بينديشد و تاريخش...

آخه مساله اينجا است كه من بار عظيمي روي دوش آدمي نمي بينم، اصلاً بار نيست. كل جهان هستي شعوري منظم و در حال چرخش است كه ما نيز جزيي از آن هستيم و بايد خودمان را به آن بسپاريم. من كاملاً مي فهمم كه در يك نظم باشعور بي عيب زندگي مي كنم.

پس چرا وضعمان اينقدر آشفته است، چرا دنيا اينقدر پريشان است؟،

من مي گويم حتماً لازم است براي جهان كه الان اينقدر آشفته باشد چون هميشه بعد از آشفتگي، نظم و سامان شكل مي گيرد.

 

سه شنبه 24/7/1386 - 4:42


شيطان را زندگي مي كنم

گفت وگو با حامد كميلي بازيگر سريال اغما
 


 

 

 

اين مرد درباره شيطان با كسي حرف نمي زند. 8 روز زمان مي برد كه در ميان كار شبانه روزي گروه، فرصت گفت وگو پيدا كنيم و 8 ساعت هم در روز قرارمان زمان مي برد تا او ديالوگش را كه همان روز به دستش رسيده حفظ كند، بي آنكه حس اش به هم بريزد، سكانس اش را به آخر برساند، سريال اغما را با بچه هاي گروه ببيند . ساعت 10 شب است كه در خانه باغ از بازي هايش مي گويد كه كار دل بوده است نه غم نان. از سيروس مقدم كه سابقه ستايش او را پيش از اين هم داشته است و از امين تارخ كه به گفته او بي واسطه و بي منت مهر مي ورزد و مي آموزد و در كنار همه اينها از شيطان، كه حالا در تنهايي هم دست از سرش برنمي دارد. اين مرد مي گويد كه نقش هايش را زندگي مي كند. پس نام حامد كميلي تا اطلاع ثانوي «الياس» است.

************************

 

دليل فرارتان از مصاحبه چه بود؟ نمي خواستيد از حامد كميلي حرف بزنيد يا الياس؟

به دو دليل، اول اينكه از مطبوعات گله دارم. چون من خيلي محدود مصاحبه انجام مي دهم اما در يك سري مجلات ديده ام كه مصاحبه هايي از قول من چاپ كرده اند. قبلاً اين طوري بود كه مصاحبه ها را از روي مصاحبه هاي ديگري برمي داشتند. ولي حالا ديگر اين كار را هم نمي كنند و هر كس هر چيزي كه مي خواهد مي نويسد. من هميشه از همان اول تصميم گرفته بودم كه روش مسالمت آميزي را با مطبوعات در پيش بگيرم تا هم من موقعيت آنها را درك كنم و هم آنها موقعيت مرا. متاسفانه وقتي ديدم اين اتفاق نمي افتد تصميم گرفتم كمي جدي تر با قضيه برخورد كنم. دليل دوم هم اينكه شخصيت من در اغما وجهه هاي متفاوتي پيدا مي كند، يك سري كاراكترهاي جديد به آن اضافه مي شد كه من نمي خواستم پيش از نمايش درباره آنها حرفي بزنم تا براي تماشاگر جذابيت داشته باشد.

پس حالا وقتش است كه درباره «الياس» حرف بزنيم. سيروس مقدم اولين بار درباره نقش به شما چي گفت؟ گفت بايد نقش شيطان را بازي كني؟

در زمان پيش توليد كار سيروس مقدم كه هميشه به من لطف دارد با من تماس گرفت. آن موقع هنوز چيز نوشته شده يي درباره نقش وجود نداشت و تنها چيزي كه باعث شد نقش را بپذيرم اعتماد كامل و بدون شكي بود كه به سيروس مقدم داشتم. چون بايد راكورد ريش ام را نگه مي داشتم و هيچ قراردادي ديگري امضا نمي كردم.

دقيقاً نگفتيد چه توضيحي درباره نقش داد؟

گفتند يك شخصيت خاص و متفاوت با آنچه ديده يي.

پس هنوز نمي دانستيد كه قرار است شيطان بشويد؟

تا اين حد مي دانستم كه اين آدم قرار است تفكرات شيطاني خودش را نشان بدهد. اما همه چيز در حد يك طرح و حرف بود.

اولين تصويري كه از الياس در ذهنتان نقش بست چه شكلي بود، مثلاً يك موجود ترسناك؟

نه، اصلاً، همان طور كه ديده ايد در قسمت هاي اوليه تماشاگر اصلاً نمي دانست كه اين فرشته است يا شيطان؟ اصلاً برنامه ما اين بود كه جنس بازي قسمت هاي اوليه الياس با اين تفكر انجام بشود كه بازيگر را در يك برزخ قرار بدهيم و اين اتفاق هم افتاد. تماشاگر مي دانست كه با يك موجود عجيب و غريب و ماورايي طرف است اما نمي دانست كه يك نيروي مثبت است يا منفي.

در اين زمينه به آثار ساخته شده ديگر هم مراجعه كرديد؟

من اصولاً براي نقش ارزش قائلم. يادم است به من گفتند اين يك كاراكتر فوق العاده سخت با بازي متفاوت است. يعني ما با يك شخصيت انساني طرف نبوديم كه نمونه اش را در جامعه ببينيم و بخواهيم الگوبرداري كنيم. بعد از آن من به نمونه هاي خارجي كه كار شده مراجعه كردم براي اينكه جنس بازي ها و نگاه هاي متفاوتي را كه به اين شخصيت شده ببينم.

بعد از آن بايد به يك تصوير كلي از نقش رسيده باشيد. اين تصوير با آنچه سيروس مقدم انتظار داشت، مطابقت مي كرد؟

من نمي خواستم الگوبرداري كنم. فقط مي خواستم وسعت ذهنم را نسبت به اين شخصيت و نگاه هايي كه به آن شده بيشتر كنم.

و شايد در واقع مي خواستيد راهتان را از شيوه بازي آنها جدا كنيد؟

دقيقاً، سعي كردم تا حد زيادي متفاوت از آنچه قبلاً بازي شده نقش را اجرا كنم. دليل ديدن فيلم هاي متفاوت هم اين بود كه نمي خواستم ناخودآگاه شبيه يكي از آنها باشم و جنس فيلمنامه افخمي و كار سيروس مقدم هم اين تفاوت را مي طلبيد.

چطور به جزئياتي مثل لحن، حالت گرفتن دست و... رسيديد؟

نوع شخصيت پردازي الياس كه به عنوان يك آدم مذهبي وارد اين فضا مي شود، ما را درگير يك لحن و شكل اجرايي مي كرد كه براي تماشاگر آشنا باشد. بعد از آن از يك جايي سعي كرديم اين مرز را بشكنيم و هويت واقعي شيطاني او را در جلد ظاهر زيبا و معصومانه نشان بدهيم. يعني در مرحله اول نوعي تفكر مثبت نمايي بود و بعد در زير پوسته اين ظاهر فريبنده تفكر منفي را حس مي كنيم. چيزي كه بايد مورد توجه قرار مي داديم قابل باور بودن اين آدم و حركات اوست. دوست داشتيم هر كسي در زندگي خودش اين احساس را داشته باشد كه شيطان مي تواند وارد زندگي اش بشود. نمي خواستيم الياس را در حد يك موجود متافيزيك نشان بدهيم كه تماشاگر اصلاً با آن همذات پنداري نداشته باشد. اين وظيفه سنگيني بود كه نويسنده بر عهده داشت و به خوبي هم از پس آن برآمد.

تا قبل از اين سريال تجسم انساني شيطان براي خود شما قابل باور بود؟ يعني به وجود شخصيتي كه قرار بود بازي كنيد ايمان داشتيد؟

به هر حال من مطالعات جزئي در اين زمينه داشتم. تفكري در اسلام هست كه مي گويد شيطان براي گول زدن بعضي از آدم ها نياز به چيزي ندارد چون آنها خيلي راحت تفكرات شيطاني پيدا مي كنند. در مورد آدم هايي كه ايمان قوي تري دارند شيطان خودش دست به كار مي شود. دكتر پژوهان قصه ما هم يك آدم مثبت بوده كه شيطان شخصاً تصميم مي گيرد در ظاهر يك آدم مثبت او را فريب بدهد. در ظاهر الياسي كه خود آن هم واقعاً آدم مثبتي بوده و حالا اينكه چه سرنوشتي پيدا نكرده بايد صبر كنيم تا قصه به پايان برسد. به هر حال اين واقعيت دارد كه شيطان در برخي مواقع از ظاهر آدم هاي ديگر براي فريب استفاده مي كند. اين در تفكر اسلامي هست و من هم اطلاعاتي داشتم و بعد از اين كار اطلاعات بيشتري هم به دست آوردم.

حالا بعد از اين نقش اعتماد كردن به آدم هاي دورو برتان سخت نيست؟

اتفاقاً چرا. البته نمي خواهم بگويم آدم شكاك و منفي بيني شده ام، اما جهان بيني ام دچار تغييرات زيادي شده است. از وقتي فهميدم كه اين اتفاق مي تواند براي هر كسي پيش بيايد يك كم ريزبين تر شده ام. به خاطر همين معتقدم تمام اصول و رفتار و اخلاقيات ما بايد برگرفته از يك سري ريشه هاي اخلاقي و ارزش هاي دروني باشد. اگر بر مبناي اين باورها و ارزش ها حركت كنيم، كمتر تحت تاثير آدم هاي خوب و بد اطراف مان قرار مي گيريم.

در مورد گذشته چطور؟ تو اين مدت اتفاق افتاده به كارهاي گذشته فكر كنيد يا بخواهيد برخي از آنها را به گردن شيطان بيندازيد؟

يك عادت بدي كه ما انسان ها داريم اين است كه دوست داريم اشتباهات مان را به گردن كس ديگري بيندازيم. اين به خاطر راحت طلبي ما است. من دلم نمي خواهد الان هيچ كس وقتي به گذشته خودش برمي گردد در مورد هر اشتباهي كه كرده بگويد پس لابد تقصير شيطان بوده است. شايد بشود گفت الياس برگرفته از درون شخصيت پژوهان است. چون دقيقاً زماني وارد مي شود كه او شك كرده است. با اين زاويه ديد اگر نگاه كنيم همه چيز به خودمان برمي گردد يا در رابطه با «رز»، در واقع اين شخصيت چيزي را مي شنود و دوست دارد بشنود كه آن پسر به او مي گويد. آدم ها بعضي مواقع چيزهايي مي شنوند كه خودشان مي خواهند انجام بدهند ولي مي اندازند گردن يكي ديگر و چه ديواري كوتاه تر از ديوار شيطان.

به نظر مي آيد جذابيتي كه شخصيت الياس و بعد ماورايي داستان ايجاد كرده، پيام اصلي داستان را در سايه قرار داده است.

به هر حال ما داريم درباره يك كار تصويري حرف مي زنيم كه اولين شرط آن ايجاد جذابيت براي نگه داشتن مخاطب است. شما بايد اول تماشاگر را به دست بياوري. فرق يك كار تصويري با موعظه و خطابه هم همين امكان ايجاد جذابيت است. با اين جذابيت تماشاگر را كنجكاو مي كني و هرچه تماشاگر كنجكاوتر بشود، ريزبين تر مي شود و اين باعث مي شود به بطن كار شما برسد. ما با ايجاد اين ساختار تماشاگر را مي نشانيم و بعد آن معنا را زير پوستش تزريق مي كنيم.

جز شما كانديداهاي ديگري هم براي اين نقش بود؟

مسلماً بوده است. دوستان ديگري كه شايد اگر جاي من بودند خيلي بهتر مي توانستند اين نقش را ايفا كنند و شايد شخصيت اصلاً شكل ديگري پيدا مي كرد. ولي من سعي كردم آن را به بهترين شكل دربياورم.

معمولاً بازيگران تلويزيون را در سطح پايين تري از بازيگران سينما مي بينند. اين در تمام دنيا وجود دارد. شما خودتان در مورد تلويزيون چه نظري داريد؟

شايد اگر چند سال پيش اين سوال را از من مي پرسيديد من هم همين نظر را داشتم. ولي الان ما كارهاي فاخري در تلويزيون داريم كه بايد حسرت آن را در سينما بخوريم. اين را به اين دليل نمي گويم كه خودم در تلويزيون بازي مي كنم. به هر حال تا امروز دوستان لطف داشته اند و كارهاي سينمايي زيادي هم به من پيشنهاد شده است و خودم هم واقعاً كار در سينما را دوست دارم. اما بعضي وقت ها متن هايي به دستم مي رسد كه بعد از خواندن شان به خودم مي گويم چه كسي قرار است اين كار را ببيند؟ اصلاً چه مي خواهد بگويد؟ من يك كار خوب تلويزيوني را هميشه به يك كار متوسط و ضعيف سينمايي ترجيح مي دهم. اين را تا امروز ثابت كرده ام و در حد شعار هم نيست. از طرفي اولين كار سينمايي هم برايم خيلي مهم است. به هر حال امروز تلويزيون براي من ارزش زيادي دارد همان طور كه تئاتر دارد.

با شرايط اقتصادي كه سينماي امروز ما دارد خيلي ها به تلويزيون به عنوان منبع درآمد نگاه مي كنند.

ببينيد رشته تحصيلي من سينما نيست. من دارم فوق ليسانس مديريت بازرگاني مي گيرم.

وقتي تازه كار تئاتر را شروع كرده بودم، يكي از استادانم به من گفت؛ در زمينه تصوير و سينما مطالعه كن و اطلاعات تخصصي داشته باش. اما سعي كن هيچ وقت هنرپيشه نشوي بلكه هنرمند باشي. حالا كار من طوري است كه هيچ وقت مجبور نمي شوم به خاطر غم نان كاري را انجام بدهم. هر كاري كرده ام از دل بوده است. مثلاً بعد از آخرين كارم مدت ها بيكار بودم. چون واقعاً كاري نبود كه احساس كنم با ايفاي آن يك پله بالاتر رفته ام. من با بازيگري عشقبازي مي كنم. وارد زندگي ام مي شود. شايد اين اليناسيون شخصيتي از تئاتر به من رسيده باشد. براي همين بيشتر از يك نقش را نمي توانم قبول كنم. هنوز مثل بازيگرهاي ديگر آنقدر حرفه يي نشده ام كه چند كار را با هم انجام بدهم چون خيلي درگير نقش مي شوم.

يعني تا مدت ها بايد با اين شيطان دست و پنجه نرم كنيد؟

بله. الان شديداً از لحاظ روحي تحت تاثير نقش هستم. خصوصاً نقشي مثل شيطان كه وقتي تنها هستي و به آن فكر مي كني فوق العاده اذيتت مي كند. البته نه اينكه بگويم روحيات شيطاني پيدا كرده ام، اما به هر حال سختي هاي خودش را دارد. اصولاً دوست ندارم يك شخصيت را بازي كنم. دلم مي خواهد زندگي اش كنم. احساس مي كنم قابل باور بودن آن شخصيت زماني اتفاق مي افتد كه تماشاگر احساس كند اين بازي نيست. خودش است و اين در مورد نقش هاي منفي سخت است. ولي به هر حال وقتي چيزي را پذيرفتي بايد به بهترين شكل آن را انجام بدهي.

در مورد صحبت قبلي تان مي خواهم بپرسم آيا تنها مرزي كه بين هنرپيشه و هنرمند مي گذاريد غم نان است؟

نه، من هنرمند نيستم. ولي خيلي دوست دارم باشم. چون براي هنرمند ارزش، اعتبار و احترام خاصي قائلم كه هم جلوي دوربين و هم پشت آن و زندگي شخصي مصداق پيدا مي كند. غم نان فقط يك تفاوت است. تفاوت هاي زيادي هست و من سعي دارم واقعاً از اين تفاوت ها عبور كنم و به نقش هاي خوب برسم.

وقتي درباره نقش خوب حرف مي زنيد چه معيارهايي در ذهن تان است؟

من سليقه ام را در انتخاب نقش ها تا به امروز به تماشاگران نشان داده ام. اصلاً درگير كليشه شدن در نقش خاصي نيستم و با بازي در نقش هاي متفاوت فرصت ابراز اين مساله را پيدا كردم. چون الان خودم را در دوره تجربه مي دانم. اما اين بدان معني نيست كه هر كاري را بپذيرم.

يك بار جمله يي از اليا كازان خواندم كه مي گفت بازيگر تكه هايي از زندگي خودش را به ما عرضه مي كند. نسبت به كارهايي كه انجام داده ايم اين احساس را داريد؟

دقيقاً همين است. همين كه گفتم اگر بازيگرهاي ديگري مي آمدند شايد اين شخصيت شكل ديگري پيدا مي كرد، تاييد همين حرف است. اين تفاوت من با آن آدم ها است. تفاوت استنباط من و آن آدم ها است. نمي شود منكر اين مساله شد كه رد پايي از من حامد كميلي در نقش باقي مانده است. به هر حال حضور حامد كميلي، نگاهش و جسمش در اين شخصيت حلول كرده است.

به شانس در بازيگري معتقديد؟

نه، من معتقد به باور و طرز فكر هستم. شما اگر سراغ آدم هاي بيچاره و بدبخت بروي، مي گويند ما شانس نياورديم. اما وقتي سراغ آدم هاي قدرتمند مي روي، مي گويند اين قدرت ما و انرژي است كه خداوند به ما داده است. در روانشناسي نوين هم اين مساله هست كه زندگي آدم ها برمي گردد به چيزي كه فكر مي كنند

 


 

سه شنبه 24/7/1386 - 4:40