تعداد مطالب : 32
تعداد نظرات : 93
زمان آخرین مطلب : 2450روز قبل
به نام یکتای بی همتا

شیخ بهائی (ره) در بازار اصفهان دید سقائی آب به مردم می دهد و می گوید:بگو سلام بر حسین، لعنت بر شیخ بهائی. شیخ جلو رفت و ظرف آبی گرفت ،همین که خواست آب را بخورد ، سقا گفت :ای آخوند ! بگو سلام بر حسین ، لعنت بر شیخ بهائی.شیخ گفت:حرفی ندارم ،ولی من که شیخ بهایی را نمی شناسم ،چطور می توانم بر او لعن کنم ؟آخر مگر لعن بر مسلمان واهل کتاب شرعاً جایز است ؟سقا گفت : این شیخ کیمیا گر است و خدا نشناس است ؛زیرا من کاغذی به اونوشتم که عیالوارم و هر چه زحمت می کشم ، در آمدم کفاف خرج عیالات مرا نمی دهد ، تواین علم کیمیا را به من یاد بده تا شاید از این فلاکت نجات پیدا کنم . آن ملعون نه علم کیمیا را به من یاد داد ونه جواب کاغذم را فرستاد .

 

شیخ بهائی گفت: لابد این از بد جنسی نبوده ، شاید می ترسیده تو این سرّ کیمیا را نتوانی نگهداری و آن سرّ به دست یک نا اهلی بیفتد . حال آنکه مقصود تو کیمیا گری نیست و می خواهی راه دخل وخرج بیشتری داشته باشی ،من یک چیز را به تو یاد می دهم که در ایران معمول نیست ،این از مصنوعات خوراکی شامات و لبنان است و اگر این کار را پیشه کنی ، هم نزد اعیان و رجال معرفی می شوی و هم اگر برای شیخ بهائی ببری ،چون خیلی به این خوراک علاقه دارد، جایزه خوبی به تو می دهد ؛در نتیجه در اندک زمانی متمول خواهی شد،به شرط اینکه به کسی چیزی نگویی . مرد سقا قبول کرد و قول داد این سرّ را به کسی بروز ندهد ،شیخ بهائی هم فالوده سازی را به او یاد داده و سرمایه اولیه را نیز نقداً ًبه مرد سقا داد .سقا رفت و پس از تهیه مقدمات ،فالوده را درست کرد و اول برای شیخ بهائی فرستاد. شیخ دستور داد مبلغ هزار ریال انعام به سقا بدهند و سقا هم مرتب فالوده می ساخت ، سر بازار می برد و می فروخت . کم کم وضع مالی اش خوب شد و به هیچ کس نمی گفت چه می کند . عیال سقا شوهرش را در تنگنای زندگی قرارد اد و شوهر هم با هزاران قسم که او به کسی نگوید،رمز فالوده را به زنش بازگو کرد ؛زن سقا به خواهرش گفت ،خواهرش به برادرش گفت و همین طور دهان به دهان گشت . در اندک زمانی افراد زیادی دست از شغل هایی که داشتند کشیدند و فالوده فروشی را اختیار کردند . به فاصله کمی رونق بازارش گرفته شدواز طرفی چون عادت به ولخرجی کرده بود  ودر حال حاضر درآمد نداشت ،به فلاکت افتاد واز فالوده فروشی دست کشید.

 

وی دوباره به همان شغل سقائی پرداخت و به مردم آب می داد ومی گفت :بگو سلام بر حسین لعنت بر شیخ بهائی . شیخ خبردار شد،باز آمد پیش سقا و گفت:ای رفیق چرا شغل به آن خوبی را رها کردی ؟سقا گفت:ابتدا که مشغول شدم خوب بود ،ولی بعداً همکار زیاد پیدا کردم ،لذا چون دیدم فایده ندارد ،از آن کار دست کشیدم و به همان شغل سابقم مشغول شدم .شیخ فرمود :پس بدان ای مرد، که شیخ بهائی من هستم و من می گویم :بگو سلام بر حسین ولعنت بر تو وهفت کست . ای مردک نا حسابی!مگر من به تو تأکید نکردم این سرّ را به کسی نگو آخر چرا گفتی که به این سرنوشت مبتلا شوی ؟سپس فرمود تو که نمی توانی سرّیک فالوده را پیش خودت نگه بداری ، چگونه می توانی سرّ کیمیا را نگه بداری؟آخر این چه توقعی است که از من داری ؟تو برو و لعنت به خودت بفرست نه بر شیخ بهائی .

 
يکشنبه 24/6/1387 - 1:59
یکی از زاهدان خواست تا همسرخویش را طلاق دهد. او را گفتند:عیب او چیست؟گفت:آیا کسی هست که عیب زن خویش گوید؟چون او را طلاق داد و زن با  دیگری همسر شد ، گفتند اکنون بگو عیب او چه بود؟ گفت او زن دیگری است و مرا با او کاری نیست.  
شنبه 23/6/1387 - 0:48

حضرت محمّد (ص) به سن ٢٥ سالگی رسیده بود . از آنجا که ابو طالب خود در تنگی معیشت بود،برای سامان دادن به زندگی  برادرزاده اش تصمیم گرفت،ایشان را در کاری مشغول کند. به همین سبب به آن حضرت گفت :«برادر زاده!روزگار سخت است و من تهیدست شده ام . کاروان قریش آمادۀ رفتن به شام است. خدیجه دختر خُوَیلد که از ثروتمندان قریش است و دامنۀ تجارت او به مصر وحبشه کشیده شده است به دنبال مرد امینی  می گردد که سرپرستی تجارت اورا به عهده بگیرد و از طرف وی در کاروان قریش شرکت کرده ،مال التجاره را در شام به فروش برساند . ای محمّد !چه بهتر که خود را به او معرفی نمایی.»

 

روح بلند پیامبر (ص) به او اجازه نمی داد که خود مستقیم به نزد خدیجه برود و از او طلب کار کند . از این رو به ابو طالب پاسخ داد :«شاید خود خدیجه دنبال من بفرستد.»

 

خدیجه از این مذاکره مطلع شد. کسی را نزد حضرت محمّد (ص) فرستاد و این پیغام را داد: «چیزی که مرا شیفتۀ تو کرده است ،همان راستگویی ،امانت داری و اخلاق پسندیدۀ توست. من حاضرم دو برابر آنچه به دیگران می دهم ، به تو بدهم و دو غلام خود را به همراهت بفرستم که درهمۀ مراحل فرمانبردارت باشند.»

 

حضرت محمّد (ص) هم پذیرفت . از این سفر سود فراوانی عاید خدیجه شد و وضع مالی پیامبر (ص)را نیز تا حدودی بهتر کرد .

 

خدیجه که از کاردانی و سود سرشار کاروان تجاری خویش مسرور شده بود ،خواست به آن حضرت جایزه ای دهد؛ولی حضرت محمّد (ص) به در یافت اجرت خود کفایت کرد .و آنچه به دست آورده بود ،در اختیار عمویش ابو طالب گذاشت تا گشایشی در زندگی او پدید آید .

 

در این شرایط بود که حضرت محمّد (ص)،در صدد انتخاب شریک زندگی و همسری بر آمد . از سوی دیگر خدیجه نیز می خواست برای خودش شوهری پرهیزگار و درست کردار اختیار کند، درستکاری ،امین بودن،درایت ،تدبیر و همچنین شنیده های او از کسانی چون ورقة بن نوفل دانای عرب و برخی حکمای ساکن مکّه که حضرت محمّد (ص)را مردی با آیندۀ درخشان و پیامبر عرب می دانستند ، نظر خدیجه را جلب کرد که به آن حضرت پیشنهاد ازدواج دهد. سن خدیجه را در این هنگام چهل گفته اند ،هر چند احتمال داده می شود که با توجه به *فرزندانی* که به دنیا آورده است سن وی کمتر بوده باشد.

 

حضرت محمّد (ص)با عموی خود ،ابو طالب ،موضوع را مطرح وسپس دعوت خدیجه را اجابت کرد. آن گاه در مجلس با شکوهی که بزرگان قریش در آن شرکت کرده بودند،خطبه عقد جاری شد و خدیجه به ازدواج ایشان درآمد . مهریه آنان نیز چهار صد دینار یا به گفته برخی بیست شتر معین شد.

 

حضرت خدیجه (س) نخستین زنی بود که به رسول اکرم (ص) ایمان آورد . در حدود ده سال پس از بعثت ،وزمانی که تازه اندکی از فشارهای  قریش کاسته شده بود ،خدیجه همسر و یاور پیامبر (ص) در سن شصت وپنج سالگی در گذشت . بیست و پنج سال زندگی مشترک چنان ایشان را به یکدیگر وابسته ساخته بود که تصور زندگی بدون خدیجه (س) برای حضرت امری دشوار می نمود .

 

*خدیجه (س) از پیامبر (ص) شش فرزند آورد،دو پسر به نامهای  قاسم و عبدالله که به این دو طیب و طاهر نیز می گفتند . چهار دختر به نامهای رقیه ،زینب،ام کلثوم وفاطمه (س) . پسران پیامبر (ص) قبل از بعثت بدرود حیات گفتند.*

 منبع:کتاب سیمای حضرت محمّد (ص) در آیینه تاریخ
پنج شنبه 21/6/1387 - 15:59

رسول اکرم (ص) فرمود:در ثلث آخر هر شب، خداوند ملکی را به آسمان دنیا می فرستدکه با صدای بلند ندا می دهد:

 

«آیا حاجتمندی هست تا حاجتش را روا کنم ؟»

 

«آیا توبه کننده ای هست تا توبه اش را قبول کنم ؟»

 

«آیا کسی هست آمرزش بطلبد ،تا او را بیامرزم؟»

 

حضرت فرمود:شبهای جمعه استثنائیست،چون در تمام طول شب ،آن ملک مردم را به خدا دعوت می کند .

 (از طرف دیگر شبهای جمعه، شیطان ، لشکریانش را بسیج می کند و به هر اقدامی متوّسل می شود تا مردم این فرصت استثنائی را از دست بدهند ،شاید به همین جهت است که آدمی بیش از شبهای دیگر احساس سنگینی می کند ،خواب شبهای جمعه ،خواب «حسرت»نام دارد ،چون روز قیامت ،مردم برای خواب ماندن شب جمعه،بسیار افسوس می خورند .) 
پنج شنبه 21/6/1387 - 0:57
مرحوم مقدس اردبیلی در حجره ای تنها زندگی می کرد . یکی از طلاب مدرسه مایل شد که با مقدس هم حجره باشد و در این باره با شیخ حرف زد،شیخ قبول نکرد . او زیاد اصرار و التماس نمود . شیخ فرمود :قبول می کنم با این شرط که هر چه از حال من اطلاع پیدا کنی به کسی نگویی و اظهار نکنی .آن مرد قبول کرد. مدّتی با هم بودند تا آنکه زمانی رسید که هر دو مبتلا به تنگی معاش شدند  به حدی که قوت لا یموت هم نداشتند و به کسی اظهار نمی کردند،تا آنکه آثار ضعف و نا توانی از چهره آن مرد نمودار شد. درآن حال کسی از کنار آن مرد عبور کرد . حال اورا دید وعلّت ضعف وبی حالی او را پرسید، او چیزی نگفت ولی عابر اصرار ورزید و التماس نمودکه علت را بگوید .آن مرد قضیه را فاش کرد که ما دو نفر طلبه علم دین ، مدت زیادی است غذا نخورده ایم . آن شخص تا مطلع شد رفت غذایی تهیه کرده با مقداری وجه به آن طلبه دادو گفت :نصف این غذا وپول مال تو و نصف دیگر را به رفیقت بده . وقتی که مقدس وارد حجره شد و آنها را دید ،سؤال کرد که از کجا رسیده ،آن طلبه حکایت را نقل کرد . مقدس فرمود دیگر هنگام جدایی ما شد.  
شنبه 16/6/1387 - 14:52

 

 

 

عکاس :رضا خوش لهجه

جمعه 15/6/1387 - 6:18

 

بی همگان به سر شود ،بی تو به سر نمی شود

 

                                                داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

 

دیدۀ عقـل مست  تو ،  چـرخۀ چـرخ پست  تو 

 

                                         گوش طرب به دست تو ، بی تو به سر نمی شود

 

جان زتو جوش می کند ،دل زتو نوش می کند

 

                                               عقل خروش می کند ،بی تو به سر نمی شود

 

خمر من و خمار من ،باغ من وبهار من

 

                                               خواب من وقرارمن ، بی تو به سر نمی شود

 

جاه و جلال من تویی ،ملکت ومال من تویی

 

                                                آب زلال من تویی،بی تو به سر نمی شود

 

بی تو اگر به سر شدی ،زیر جهان زبر شدی

 

                                                باغ ارم سقر شدی بی تو به سر نمی شود

 

گر تو سری قدم شوم ،ور تو کفی علم شوم

 

                                               ور بروی ،عدم شوم ،بی تو به سر نمی شود

 

خواب مرا ببسته ای ، نقش مرا بشسته ای

 

                                             وزهمه ام گسسته ای،بی تو به سر نمی شود

 

بی تو نه زندگی خوشم ،بی تو نه مردگی خوشم

 

                                             سر زغم تو چون کشم؟بی تو به سر نمی شود

 

 

 

 

پنج شنبه 14/6/1387 - 6:59

پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم :

 

شخص روزه دار در عبادت است گر چه در رختخوابش باشد ، مادامی که غیبت مسلمانی را نکند .

  بحارالانوار جلد 77 صفحه 150
سه شنبه 12/6/1387 - 18:3

به نام یکتای بی همتا

 

درد دل یکی از دوستان ، باعث شد تا من هم سر درد دل و بازکنم  .حقیقت اینه موضوعی که می خواهم در موردش بنویسم ، دربارۀ کسانیه که من وتو خیلی به اونها مدیونیم . بله ! می خوام درمورد جوونهای زمان دفاع مقدس بنویسم ،همونهایی بهترین دوران زندگیشون رو وقف آرامش وآسایش امروز  ما کردند ،همونهایی که برای جلو گیری از تجاوزدشمنان به  کشورعزیزمون ایران از همۀ چیزهایی که بهش علاقه داشتند گذشتند.

 

  در طول مدّت زمان دفاع مقدس بیش، از پانصد هزار شهید، از جون خودشون گذشتند ،هزاران جوون بهترین زمان زندگیشون رو در اسارت گذروندند، هزاران جوون تا آخر عمر محکوم به نشستن روی صندلی چرخدار شدند ،هزاران جوون سخت ترین کار زندگیشون، نفس کشیدن شده،وهزارن جوون ....

 

.وهمۀ این رشادتها و دلاوریهای  این جوونها برای این بوده که  اجازه ندهند حتی یک وجب از خا ک ایران عزیزمون به دست دشمنان تجاوز گر بیفته ! امّا حالا بعد گذشت سالها بعضی از ما نا آگاهانه با زیر پا گذاشتن همه اون رشادتها و دلاوریها ، خودمون با دستهای خودمون دشمن رو ، وارد خونه وزندگیمون کردیم . بله دشمن!

 

همین ماهواره هایی که، دیشش، تو پشت بوم بعضی از خونه ها ،چندتا چندتا وجود داره !

 

همین ماهواره هایی که، شبکه های مختلفش  از طرف کسانی مدیریت می شه که می خوان فرهنگ غلط خودشون رو به جوونهای پاک ایران عزیز، القا کنند .

 

ـــ در واقع پوشش نا مناسب بعضی از خانمها وآقایون ، نشأت گرفته ازوجود   همین دشمن ،تو خونه هاست !

 

ــ آرایش نامناسب مو بعضی از جوونها به خاطر القای فرهنگ غلط مدیران همین شبکه های ماهواره ایه !

 

ــ گرایش بعضی از جوونها به گروهها ی منحرف گمراه مثل شیطان پرستها و...به دلیل وجود همین دشمن تو خونه هاست .

 

ــ.........

 

ـــ........

 

وما چه غیر منصفانه رشادتها، دلاوریها و اعتقادات جوونهای دورۀ دفاع مقدس رو زیر پا گذاشتیم.

 

ای کاش همۀ دختر خانمهای ایرونی می دونستند که رنگ سیاه چادراونها،دفاع از سرخی  خون شهداست .

 

ای کاش همۀآقا پسر های ایرونی می دونستند غیرت وتعصب اونها دفاع از دلاوریها و رشادتهای جوونهای ٨ سال دفاع مقدسه!

 

وای کاش همه ما ، از دانش آموز،  گرفته تا مسؤلین و دولتمردان کشور ، قدر این همه ایثار واز خود گذشتگی رومی دونستیم .ای کاش .

  
سه شنبه 12/6/1387 - 13:33

حضرت علی (ع) دروقت افطار این دعا را می خواند:

 

اللّهُمَّ لَکَ صُمنا وَ عَلی رزقِکَ اَفطَرنا فتَقَبَّل مَنّا اِنَّکَ اَنتَ السَّمیع العلیمُ.

 

خدایا برای تو روزه گرفتیم و به روزی تو افطار کردیم پس از ما قبول کن زیرا تو شنوای دانایی.

 *********************************************************************
دوشنبه 11/6/1387 - 14:31