تعداد مطالب : 214
تعداد نظرات : 473
زمان آخرین مطلب : 2779روز قبل

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود اما به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین مشکلش را بی آبی نامیدند.

دکتر علی شریعتی

دوشنبه 29/9/1389 - 18:14

سلام

این سلام با بقیه ی سلام ها فرق میكنه بچه ها.

اسمش سلامه اخره

خیلی سخته واسه خودم.خیلی بهم تویه این 4 ماه خوش گذشت كناره شماها بودن خیلی خوب بود

فقط دلم هنوز از دسته... پره .كه این همه برنامه ریختیم وتوهیچ كدوم مارو یاری نكردن.ایشالله كه از این بعد

(تا تابستون بعدی اگه زنده باشیم) دلم نمیخواد بگم اما خداحافظ

 

چهارشنبه 7/7/1389 - 20:0

روزی یک پری که در درخت انجیری خانه داشت به "لستر " آرزویی جادویی پیشنهاد کرد تا هرچه میخواهد آرزو کند. لستر آرزو کرد علاوه بر این آرزو ،دو آرزوی دیگر هم داشته باشد .و با زیرکی به جای یک آرزو صاحب سه آرزو شد .بعد با هریک از این سه آرزو ، سه آرزوی دیگر در خواست کرد!وبا این حساب ، افزون بر سه آرزوی قبلی ، مالک نه آرزوی دیگرهم شد!آنگاه با زرنگی تمام ،با هریک از دوازده آرزو سه آرزوی تازه طلب کرد!که میشود چهل و شش تا ... یا پنجاه و دوتا ؟!خلاصه با هر آرزوی تازه،آرزو های بیشتری کرد.تا سرانجام مالک پنج میلیاردو هفت میلیون وهجده هزار و سی وچهار آرزو شد!آن وقت آرزو هایش را کنار هم روی زمین چید و آواز خواند و پای کوبید. بعد نشست و باز آرزو کرد !بیشتر و بیشتر و بیشتر ... وآرزو ها روی هم تلنبار شدند .در حالیکه مردم لبخند میزدند ، می گریستند ،عشق می ورزیدند و حرکت میکردند ،لستر میان ثروتهایش _ که چون کوه از دورو برش بالا رفته بود _نشسته بودو می شمرد و می شمرد وهی پیرتر و پیرتر میشد.تا سرانجام یک شب وقتی به سراغش رفتند ،او را دیدند که میان انبوهی از آرزو مرده است.آرزو هایش را که شمردند ، معلوم شد حتی یک آرزو کم و کسر ندارد .همگی ترو تازه!...بیایید ، بیایید ، از این آرزوها چند تایی بردارید و به لستر بیاندیشید که در دنیا ی سیب ودوستی و زندگی تمام آرزو هایش را به خاطر آرزوی بیشتر تباه کرد

………………………..

 

آیا میدانید:خشایارشاه درحین لشگرکشی به دلف ( یکی از شهرهای مملوءجواهرات یونان بود)اجازه به هیچ کدام از افرادخود نداد که مقداری از جواهرات شهر رابردارند زیراجواهرات این شهر درموبد آنان بودوخشایارشاه این حرکت را بی احترامی به موبد میدانست.

جمعه 2/7/1389 - 21:46

منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و برروی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند
.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت
.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد
.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟
»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد
.
این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست
!
او حسابی عصبانی شده بود
.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده
!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود
.
آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد
...
در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود
...

یادمون باشه كه چهار چیز هست که نمی‌شه اونها رو بازگردوند:


سنگ ... پس از رها کردن


حرف ... پس از گفتن

موقعیت... پس از پایان یافتن

زمان... پس از گذشتن

.............................................................

آیا میدانید:اولین بار خشایارشاه درخت زیتون را به ایران اورد.

در لشگركشی كه به آتن كرد درخت زیتون را به عنوان غنیمتی به ایران آورد.

سه شنبه 30/6/1389 - 11:33
روزی دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی،پس ازبردن مسابقه وبردن چک قهرمانی وپس از گذشت از مقابل دوربی خبرنگاران وارد رختکن شد.پس از ساعتی اودر پارکینگ تک وتنهابه طرف ماشینش می رفت.که زنی به اونزدیک شدو قهرمانی اش را تبریک گفت وگفت که پسر مریضی دارد که مشرف به مرگ است وپولی برای درمان پسرش ندارد.

بعد از آن روبرت دوونسنزو چک قهرمانی اش را به دست زن داد ودرحالی که دست زن رو به گرمی میفشرد گفت که آرزویه سلامتی وتندرستی برای فرزندتان میکنم.

یک هفته پس از آن واقعه درحالی که دوونسنزو درحال ناهار خوردن دریک رستوران بود یکی از مقامات عالی رتبه گلف بازان به اونزدیک شد وگفت:به من خبر دادند که شما بعداز قهرمانیتون با زنی درپارکینگ صحبت کرده اید وچک قهرمانی خودرا به اودادید میخواستم بگویم آن زن شمارا فریب داد واصلا ازدواج نکرده که فرزندی مشرف به مرگ داشته باشد.

دوونسنزو گفت:منظورتان این است که مریضی ومرگ هیچ بچه ای درمیان نبوده است؟

بله همین طور است دوست عزیز.

دوونسنزو گفت:درتمام این روزها این بهترین خبری بود که شنیدم.

 

کمتر بترس،بیشترامیدوار باش

کمتر ناله کن،بیشتر نفس بکش

کمتر حرف بزن،بیشتر بگو

کمترمتنفرباش،بیشترعشق بورز

ودراین صورت است که تمام چیزهای خوب جهان آزآن توخواهدبود.

><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><

 

آیا میدانید:اولین سیستم استخدام دولتی به صورت لشگری وکشوری به مدت 40سال خدمت وسپس بازنشستگی وگرفتن مستمری دائم را کوروش کبیردر ایران پایه گذاری کرد.

><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><

امیدوناامیدی

سه شنبه 23/6/1389 - 2:2

این چه حرفیست كه در عالم بالاست بهشت ؟!؟
هر كجا وقت خوش افتاد، همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود،
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
«صائب تبریزی»


............................................................... 

انسان به میزانی که می اندیشد ، انسان است، به میزانی که می آفریند انسان است نه به میزانی که آفریده های دیگران را نشخوار می کند

»دكتر علی شریعتی«

...............................................

بخوانید با دقت!

آیا میدانید:27 آبان ماه مصادف است با تاج گذاری کوروش کبیر وبنیان سلسله ی پارسیان درتقویم ایرانیان وجود ندارد ولی درتقویم غربیان این تاریخ وجود دارد که به پادشاه عدالت معروف است!

چهارشنبه 17/6/1389 - 14:58

راهروی بیمارستان – روز – بخش داخلی

مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب. در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل".

چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج می شود. مرد نفسش را در سینه حبس می کند. دکتر به سمت او می رود. مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند...

دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم... باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی، روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی... اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده...

با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود.

با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد و می گوید:

هه هه! شوخی کردم... زنت همون اولش مُرد.

 

......................................................................................

آیا میدانید:پس از لشگرکشی خشایارشاه به آتن تمامی مردم را اسیر کردوبعداز یک روز آزادکرد وآرزوی سلامتی به آنهارا رهاکرد وازآن به بعدآتنی ها لقب سخاوتمند رابه خشایارشاه دادند.

جمعه 12/6/1389 - 18:37

یا علی! رفتم بقیع، اما چه سود؟

هرچه گشتم فاطمه آنجا نبود.

یاعلی! قبر پرستویت کجاست؟

آن گل صدبرگ خوشبویت کجاست؟

هر چه باشد من نمک پرورده ام

دل به عشق فاطمه خوش کرده ام

حج من بى فاطمه بی حاصل است

فاطمه حلال صدها مشکل است

من طواف سنگ کردم دل کجاست؟

راه پیمودم، بگو منزل کجاست؟

کعبه بى فاطمه مشت گل است

قبر زهرا کعبه اهل دل است

 

«التماس دعا»

><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><

 

آیا میدانید:درجنگ خشایارشاه با ایران بانوان هم بالباس رزم میجنگیدن که یکی ازاین بانوان «آرت میز»نام داشت که کشتی این بانو اولین کشتی بودکه به مرز یونان رسیدوآنجارا تصرف كرد.

دوشنبه 8/6/1389 - 14:34

بغض ترانه

ندونستم که چرا شبا ستاره میشمارند

گل یاس و رازقی تو گلدونا نمیکارند

نمی دونستم که چرا خورشید شهر آدمها

جای شب روز نمیاد بشینه در کنار ماه

ندونستم که چرا دفتر مشق بچه ها

همشون پر شده از خطهای بی مهر و سیاه

ندونستم چطوری لحظه ها رو آب میبره

ندونستم چطوری آبرا یهو سیاه میشن

گمونم عذاداران لباس سیاه میپوشند

ندونستم چطوری مرغک عشق همسایه

در نبود جفتشم خوشحاله و گریه نداره

ندونستم که چرا مردم شهر تیرگی

می بالند به زندگی نحسشون با بردگی

ندونستم چطوری مهر و وفا عتیقه شد

عاشقی به جرم دل داشتنم جریمه شد

ندونستم که چرا بازی گرگم به هوا

جاشو داد به بازی خنجر و دشنه تو دلا

ندونستم چطوری تنهایی میشه زنده موند

به گیتار چنگی زدو با سوز دل ترانه خوند

ندونستم چطوری با کور سوی عشق و امید

میشه جاده ی وفا رو تا به مقصدش دوید

ندونستم یکی اون بالا نگاهم میکنه

تا جلو میام به لب خنده نثارم میکنه

ندونستم اگر اینچنینم توی راه

خدایی دستم گرفته و میگه بیا

میدونم عشقی بنا شه اون ته قلب منه

خدایی نگام بکن "دوست دارم یه عالمه "

خدایا دوست دارم

><><><><><><><><><><><><><><><><><

آیا میدانیدکه چگونه خشایارشاه به یونان حمله کرد؟:طناب هایی به کشتی ها بسته شد کشتی ها بر روی آب شناور شدندسر دیگر این طناب ها قطور به محلی که اقامت داشتند بسته شد ووقتی کشتی ها به مرز یونان رسیدند واز دریای سیاه عبورکردنداطلاع رساندند بعداز آن به دستور خشایارشاه روی طناب ها تخته چوب هایی گذاشته شد روی تخته چوب را قیراندود کردند پس از آن مقداری خاک بر روی قیرها پاشیدند.از دوطرف پل نرده هایی کشیده شد تا اسب ها بادیدن دریای خروشان نهراسند ورم نکنند.سپس سپاه پیاده ی خودرا از روی آن عبور داد وبه یونان لشگر کشید.که اسم این پل را داردانل گذاشتند زیرا آخر این پل به صخره های داردانل یونان به اتمام می رسید.

این لشگرکشی زیرکانه ی خشایارشاه اروپاییان رو خمشگین کرد وهنوز هم دراین عصر ازاین کار خشایارشاه درعذابند که اینو میتونیم از فیلم 300 که برای خشایارشاه ساختن بفهمیم.

يکشنبه 7/6/1389 - 13:29
 
 خدا می فرماید:تو ای زیباتر از خورشید زیبایم
تو ای والاترین مهمان دنیایم
بدان آغوش من باز است
شروع کن، یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من

 

پنج شنبه 4/6/1389 - 12:56