تعداد مطالب : 233
تعداد نظرات : 50
زمان آخرین مطلب : 2820روز قبل

دوستی با مردم دانا چو زرین کاسه ای است

نشکند، ور بشکند، از نو توان پرداختن

دوستی با مردم نادان سفالین کاسه ای است

بشکند، ور نشکند، باید به دور انداختن

دوشنبه 5/5/1388 - 15:28

با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو.در انزوا پاك ماندن,نه سخت است و نه با ارزش

دوشنبه 22/4/1388 - 14:15

چه ساده با گریستن خویش زاده می شویم و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا می رویم و میان این دو سادگی معمایی می سازیم به نام زندگی!

دوشنبه 22/4/1388 - 12:14
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم مرد.
دوشنبه 22/4/1388 - 12:10

رفاقت به معنی حضور در كنار فردی دیگر نیست بلكه به معنی حضور در درون اوست !

شنبه 20/4/1388 - 13:57
کسی که از بزرگان پند نگیرد روزگار با سیلی به او می آموزد
شنبه 20/4/1388 - 13:53

دروازه را می توان بست ولی دهان مردم را نمی توان بست

هر گاه کسی از عیب جویی و خرده گیری دیگران در مورد اعمال و رفتار خود احساس تألم و ناراحتی کند عبارت بالا از باب دلجویی و نصیحت گفته می شود تا رضای وجدان و خشنودی خالق را وجهۀ نظر و همت قرار دهد و به گفتار و انتقادات نابجای عیب جویان و خرده گیران وقعی ننهد و در کار خویش دلسرد و مأیوس نگردد.
اکنون ببینیم این عبارت مثلی از کیست و چه واقعه ای آن را بر سر زبانها انداخته است.بعضی از داستان نویسان عبارت مثلی بالا را از ملانصرالدین می دانند در حالی که ملانصرالدین و یا ملانصیرالدین یک شخصیت افسانه ای است که هنوز وجود تاریخی وی مشخص نگردیده و به عقیدۀ صاحب ریحانة الادب، این کلمه ظاهراً از تخلیط نام چند تن از هزل گویان و لیطفه پردازان بوده است. حقیقت مطلب این است که ذوق لطیف ایرانی از یکی از مواعظ و نصایح حکیمانه لقمان به فرزندش استفاده کرده آن را به شکل و هیئت عنوان این مقاله در افواه عمومی مصطلح گردانیده است.

تاریخچۀ احوال و آثار این حکیم متفکر و خاموش و پاک و نهاد در مقالۀ لقمان را حکمت آموختن مذکور افتاد که خوانندۀ محترم می تواند به مقالت مزبور در این کتاب مراجعه کند. لقمان حکیم را نصایح آموزنده ای است که اگرچه روی سخن با فرزند دارد ولی مقصودش جلب توجه عمومی است تا نیک و بد را بشناسند و زشت و زیبا را از یکدیگر تمیز دهند.

یکی از نصایح حکیمانۀ لقمان به فرزندش این بود که در اعمال و رفتارش صرفاً خشنودی خالق و رضای وجدان را منظور دارد. از تمجید و تحسین خلق مغرور نشود و تعریض و کنایۀ عیب جویان و خرده گیران را با خونسردی و بی اعتنایی تلقی کند. پسر لقمان که چون پدرش اهل چون و چرا بود برای اطمینان خاطر شاهد عینی خواست تا فروغ حکمت پدر از روزنۀ دیده بر دل و جانش روشنی بخشد.

چون نویسندۀ دانشمند آقای صدر بلاغی در این مورد حق مطلب را به خوبی ادا کرده است علی هذا بهتر دانستیم که دنبالۀ مطلب را در رابطه با ضرب المثل بالا به دست و زبان این روحانی گرانقدر بسپاریم:
«...لقمان گفت:«هم اکنون ساز و برگ سفر بساز و مرکب را آماده کن تا در طی سفر پرده از این راز بردارم.» فرزند لقمان دستور پدر را به کار بست و چون مرکب را آماده ساخت لقمان سوار شد و پسر را فرمود تا به دنبال او روان گشت. در آن حال بر قومی بگذشتند که در مزارع به زراعت مشغول بودند. قوم چون در ایشان بنگریستند زبان به اعتراض بگشودند و گفتند:«زهی مرد بی رحم و سنگین دل که خود لذت سواری همی چشد و کودک ضعیف را به دنبال خود پیاده می کشد.»

«در این هنگام لقمان پسر را سوار کرد و خود پیاده در پی او روان شد و همچنان می رفت تا به گروهی دیگر بگذشت. این بار چون نظارگان این حال بدیدند زبان اعتراض باز کردند که:«این پدر مغفل را بنگرید که در تربیت فرزند چندان قصور کرده که حرمت پدر را نمی شناسد و خود که جوان و نیرومند است سوار می شود و پدر پیر و موقر خویش را پیاده از پی همی ببرد.» در این حال لقمان نیز در ردیف فرزند سوار شد و همی رفت تا به قومی دیگر بگذشت. قوم چون این حال بدیدند از سر عیب جویی گفتند:«زهی مردم بی رحم که هر دو بر پشت حیوانی ضعیف برآمده و باری چنین گران بر چارپایی چنان ناتوان نهاده اند در صورتی که اگر هر کدام از ایشان به نوبت سوار می شدند هم خود از زحمت راه می رستند و هم مرکبشان از بارگران به ستوه نمی آمد.»

«دراین هنگام لقمان و پسر هر دو از مرکب به زیر آمدند و پیاده روان شدند تا به دهکده ای رسیدند. مردم دهکده چون ایشان را بر آن حال دیدند نکوهش آغاز کردند و از سر تعجب گفتند:«این پیر سالخورده و جوان خردسال را بنگرید که هر دو پیاده می روند و رنج راه را بر خود
می نهند در صورتی که مرکب آماده پیش رویشان روان است، گویی که ایشان این چارپا را از جان خود بیشتر دوست دارند.»
«چون کار سفر پدر و پسر به این مرحله رسید لقمان با تبسمی آمیخته به تحسر فرزند را گفت: این تصویری از آن حقیقت بود که با تو گفتم و اکنون تو خود در طی آزمایش و عمل دریافتی که خشنود ساختن مردم و بستن زبان عیب جویان و یاوه سرایان امکان پذیر نیست و از این رو مرد خردمند به جای آنکه گفتار و کردار خود را جلب رضا و کسب ثنای مردم قرار دهد می باید تا خشنود وجدان و رضای خالق را وجهۀ همت خود سازد و در راه مستقیمی که می پیماید به تمجید و تحسین بهمان و توبیخ و تقریع فلان گوش فرا ندهد.» 

چهارشنبه 3/11/1386 - 15:37

 

 

 

  در گذرگاه کویر، برکه ای خشکیده ، تشنگی بود و سراب

 

  خاطری پوسیده ، باد بود و برهوت ، صخره بود و خارا

 

  ریگهای تفته ، زوزه های صحرا

 

  دیده ام از آغاز پی چشمی می گشت ، پای بستی می خواست

 

  چهره ای می جویید ، پاک ، بی رنگ و زلال

 

  بدرخشد چون روز ، دل بخواهد چون راز

 

  تا زپا افتادن ، لحظه ای بیش نبود ، پا نمی آمد راه ، طاقتم می فرسود

 

  هاجر مهجوری ، خاک را می کاوید ، جگرش سوخته بود ، ابرها را پرسید :

 

  راه دریای بهار ؟ جهت گنج جمال ؟

 

  هیچکس هیچ نگفت ، سایۀ یأس انگار ، باز می شد تا دور

 

  راه برگشت نبود ، بود آنشب دیجور

 

  خستگی ، خواب ، شکست ، از بیابانها بیم ، آرزوهایی پست

 

  عطش جامی عشق ، جرعه ای مروارید ، نرمی ناز نسیم ، دست افشانی بید

 

  این تمنا و خیال ، تاب برد از ماندن ، وقت کوچیدن بود ، تا گلستان سحر

 

  آمدی دستم را بستی آندم با کمند ، لب گشودی گل سرخ ، سخنی در لبخند

 

 

  مکن از خار هراس ، باغ ما دارد یاس...

 

 

  آن ثانیه ها ، در و دیوار گواه ، آه رسمی دشوار ، بود با من همراه

 

  دره ها دهشتناک ، صحنه ها حیرتزا ، در کمینت ابلیس

 

  دامها بر سر راه رستن از آن دشوار

 

  پرتگاه تردید ، تلۀ لنگیدن ، تنگنایی از عشق ، سهم خود را دیدن

 

  یأس از سحر ، تا گریز از صیاد ، نا سپاسی ، غفلت ، از جدایی فریاد

 

  نفرت از چهرۀ شهر ، تا بیابان رفتن ، کوه را پیمودن ، در خلوت بستن

 

  باز هم صبح که شد  ،  چشم ، تا کردم باز ، خط به خط رخسارت

 

 می سرود این آواز :

 

 

  مکن از خار هراس ، باغ ما دارد یاس ...

 

 

  بحر مسجور ببار ، این حباب  این کف را ، بر لب خویش پذیرایی کن

 

  دلم از آتش چشمان خود انباشته ساز ، کاسه ام را لبریز، از یم عاطفه کن

 

  لحظۀ نفخۀ صور ، که همه می میرند ، باز از ژرفایت ، قطره ای نور بر این

 

 صورت تاریک بپاش

 

  زنده دارم باز ، نوشداروی پس از مرگ بده ، برگ باش ، شبنم اشک بغلتان بر روی

 

  نفسم را به غبارقدمت جا آور ، و مرا مثل همان اول راه ، که به خود می خواندی

 

 به تبسم وا گو

 

 

 او جوابم این داد :

 

 

  من اگر از تو نگاه نگران ، چشم بر هم زدنی بردارم

 

 من اگر دامن خویش بکشم از دستت

 

  من اگر یاد تو را دست زمان بسپارم

 

 من اگر بغض تو را بگذارم ، بگذرم از اشکت

 

  می گدازی از غم ، می شکافی از ترس ، می شوی نیست ، تباه

 

  پس کنارم بنشین ، دل قوی دار به عشق

 

 سر به پایم بگذار ، خوف از فتنه مدار

 

 

  مکن از خار هراس ، باغ ما دارد یاس ... 

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

پنج شنبه 13/10/1386 - 8:17

 

 

        آمده ایم تا به او بگوییم که : ای عزیز !

                                                               باز آی که آماده فرمان تو هستیم

       آمده ایم تا به او بگوییم که : ای جان جهان !

                                                            ما بر آن عهد که بودیم ، بر آنیم هنوز

      آمده ایم تا تک تک زمزمه کنان بگوییم که :

                                                            من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

 

پنج شنبه 13/10/1386 - 8:14

چون دل راست اندیش و زبان راستگو باشد در کاستی و نادرستی بسته می شود .

بزرگمهر

پنج شنبه 13/10/1386 - 8:2