تعداد مطالب : 296
تعداد نظرات : 82
زمان آخرین مطلب : 3069روز قبل
 

اعصابم خيلي از دست اين روزگار خراب شده. تنها آرزوم اينه كه يه مدت برم توي كما تا چشمم به اين روزگار لعنتي نيفته. احساس مي كنم سرم داره رو به انفجار ميره. ديگه طاقتم طاق شده. هر موجودي يه ظرفيت خاصي داره. من مطمئنم كه اگه حضرت ايوب هم بود و شرايط زندگي من رو پيدا مي كرد او هم صبرش لبريز مي شد.

 

 

سه شنبه 20/6/1386 - 15:23
 

آنا به نرمي و ملايمت گفت: انديشه آزاد است، بابا.

پدر سرش را بلند كرد. لبخندي به او زد كه اين بار كاملا جدي و واقعي بود،‌ دست كوچك او را در دست بزرگ خود گرفت و آن را به گرمي فشرد.

پدر به او قول داد : آناي من،‌ هر اتفاقي كه بيافتد،‌ من فكرم را به خاطر تو آزاد نگاه خواهم داشت.

آنا نمي دانست كه منظور او از اين حرف چيست. مگر او مجبور بود چكار كند؟ منظورش صحبت كردن با خانم هافمن بود يا منظور ديگري داشت؟

آنا پاسخي براي پرسش خود پيدا نكرد، اما خوب مي دانست كه حرف درستي زده است. نه رودي،‌ نه گرچن و نه فريتز و فريدا،‌ بلكه او،‌ آنا! با خوشحالي لقمه ي ديگري برداشت.

پايان بخش اول.

 

سه شنبه 20/6/1386 - 15:18
 

با اين همه پدر هنوز هم نگران بود. آنا نمي دانست چطور به نگراني پدرش پي برده است. شايد دليلش آن بود كه خود او در بيشتر مواقع مي ترسيد. شايد به شكلي مي توانست او را تسلي بدهد!

آنا سخت به فكر فرو رفته بود. يك لقمه ي بزرگ توي دهانش گذاشت. آن وقت چيزي به نظرش رسيد. مطمئن نبود كه خوب است يا نه، پدرش هم در آن لحظه سرگرم خوردن بود. آنا براي اينكه توجه او را دوباره به خود جلب كند. دستش را دراز كرد و آهسته به دست او زد. دوست نداشت ديگران صدايش را بشنوند. ممكن بود به او بخندند. رودي مي گفت كه او عقلش كم است.

اما دلمه ي كلم مادر به قدري خوشمزه بود كه همه بدون توجه به بدي اوضاع سخت سرگرم خوردن بودند و هيچ كس به جز پدر به او توجه نداشت.

ادامه دارد ...

 

سه شنبه 20/6/1386 - 15:17
 

مادر كه بيشتر از آنا منظور پدر را درك مي كرد،‌ وحشت زده فرياد كشيد: ارنست، منظورت از اين حرف چيست؟

پدر گفت: فعلا مهم نيست كلارا، الان وقت مناسبي براي صحبت نيست.

اما آنا به خود لرزيد. پدرش مي ترسيد. پس او نمي توانست پدرش را تصلي بدهد. تازه خيلي چيزها را هم به پدرش نگفته بود.

آن وقت گفت: خانم هافمن از گردا خواست كه از آقاي كپلر كمك بگيرد،‌ اما ماكس پيش او نرفته،‌ گردا هم دلش نمي خواهد اين كار را بكند. بابا آنها چكار بايد بكنند؟

- آقاي كپلر كمكي نخواهد كرد. گرفتگي اي كه چند دقيقه پيش در صورتش ديده مي شد، در صدايش هم منعكس بود، بعد به آنا لبخند زد. لبخندي از روي عشق كه اثري از اميد و دلگرمي در آن به چشم نمي خوردم.

به آنا قول داد: من پيش خانم هافمن مي روم تا ببينم چه كاري از دستم بر مي آيد.

ادامه دارد ...

سه شنبه 20/6/1386 - 15:16
 

پدر روي صندلي بزرگ خود نشست. بقيه هم سر جايشان نشستند، همه براي دعا سرشان را پايين گذاشتند. فكر مي كردند كه پدرشان دعايش را تمام كرده كه او اضافه كرد: خدايا امشب به خانواده ي هافمن، به اين كشور بلا زده و به همه ي بچه ها رحم كن ... آمين.

همه سر خود را بلند كردند و مشغول خوردن شدند.

مادر به حرف آمد.

- ارنست،‌ اين حرفها چيست؟ درست است كه خيلي از مردم بيكار هستند و همه چيز گران  شده،‌ اما همه مي دانند كه دوره مشكلات به سر آمده.

آنا به پدرش نگاه كرد.پدر از همه چيز اطلاع داشت و مي توانست ترس و وحشت آنا را فرو بنشاند. مگر مي شد تمام روز كنار پنجره چشم به راه بابا بنشيند و از او خبري نشود. اين فكر تمام روز او را زجر داده بود. پدر به آهستگي چنگال خود را برداشت.

گفت: دوره ي ناراحتي ها ... به نظر من تازه شروع شده. ما فقط سايه اي كمرنگ از تاريكيهايي كه تهديمان مي كند، جلوي چشممان مي بينيم.

ادامه دارد ...

 

سه شنبه 20/6/1386 - 15:14
 

پدر خيلي جدي به حرفهاي آنا گوش مي داد. او هم مثل آنا احساس نگراني مي كرد، اما مادر خنديد.

- پليس گوشش از اين حرفها پر است، فكر نمي كنم مادر گردا اولين زني باشد كه براي پيدا كردن شوهر سربه هوايش به آنها مراجعه كرده.  خوب،‌ لابد دلش نمي خواسته به خانه برود، مگر ... تصادفي،‌ حمله ي قلبي اي‌، چيزي برايش اتفاق افتاده باشد. حتما به همه ي بيمارستانها سر زده اند،‌ نه؟

آنا زير لب گفت: فكر مي كنم.

در واقع او چيز زيادي نمي دانست.

فريتز گفت: من هم كه همين را گفتم.

مادر موضوع را به فراموشي سپرد. ظرفي را كه از آن بخار بلند مي شد، روي ميز گذاشت و گفت: پس تصادفي در كار نبوده.

بعد رو به بقيه كرد و گفت:‌ زود باشيد. آقاي هافمن را فراموش كنيد و تا غذا داغ است و از دهان نيفتاده، بياييد بخوريد. شايد او هم همين الان دارد جايي يك غذاي خوب نوش جان مي كند. آن روبان را ول كن آنا. بعدا درستش مي كنم.

ادامه دارد ...

سه شنبه 20/6/1386 - 15:14
 

مادر : واي، آنا سولدن، موهايت را نگاه كن! آنا كه تمام حواسش پيش گردا بود توجهي به اين حرف نكرد. او مي بايست چشم آنها را باز مي كرد، بايد به آنها مي فهمانيد،‌ بلكه پدر بتواند كاري برايشان بكند.

-خانواده ي هافمن مي خواستند شام بخورند و سر ميز منتظر او نشسته بودند. اما هر چه صبر كردند از آقاي هافمن خبري نشد. آن وقت خانم هافمن به اداره پليس رفت، گردا مي گفت كه آنها اصلا توجهي به حرفهاي او نشان نداده اند و گفته اند كه به خانه برود و راجع به اين موضوع با كسي حرف نزند.

ادامه دارد ...

سه شنبه 20/6/1386 - 15:12
 

گرچن كه معمولا خونسرد و آرام بود، با بغض گفت: به نظر من خيلي هم معني دارد. او كه فقط با من آن طور صحبت نكرد. تو كه نديدي به دوشيزه براون چطوري نگاه مي كرد. دستها ي دوشيزه براون طوري به لرزه افتاده بود كه فكر كردم ديگر نمي تواند سرود ملي را بزند.

فريتز نتوانست جلوي خودش را بگيرد: من هم همين را مي گويم،‌ امروز اتفاقات بدتر از اين هم افتاده. يعني منظورم اين است كه اين اتفاق خاص امروز نيست، پدر ماكي هافمن گم شده! غيبش زده! سه روز است كه خبري از او نيست.

بعد منتظر واكنش تعجب آميز بقيه شد. اين موضوع فريتز را خيلي به هيجان آورده بود، اما هنوز اصل قضيه كاملا روشن نبود.

او خودش با ماكس در اين باره صحبت نكرده بود. پسر ديگري به او گفته بود، اما آنا با گردا خواهر ماكس،‌ حرف زده بود. چشم هاي گردا كه از شدت گريه پف كرده بود، جلوي چشم هاي آنا مجسم شد.

ادامه دارد ...

سه شنبه 20/6/1386 - 15:11
 

آنها از پله ها بالا رفتند.  مادر با اينكه از ايجاد مزاحمت براي كودك همسايه كمي ناراحت شده بود، خنده ي بلندي سرداد. از طبقه ي پايين صداي جيغ و فرياد كودك از خواب پريده نمي آمد، پس در اين صورت جاي نگراني نبود.

پدر به مادر گفت: دوره ي خوشي به سررسيده كلارا. اين سرود را براي آقاي كپلر مي خواندم، او هنوز نمي تواند مانع آواز خواندن من و بچه هايم شود.

مادر خود را كنار كشيد و با تمسخر گفت: چه بي معني!

گرچن فرياد كشيد: آنا به شما گفت،‌ مگر نه پدر؟

آنا سرش را پايين انداخت، اما از اينكه توانسته بود ماجرا را براي پدرش تعريف كند، خوشحال بود.

پدر با لحني سنگين و خسته گفت: بله. همين طور است. زنگ تفريح به پايان رسيده بود.

رودي پرسيد: اما اين موضوع معني خاصي ندارد، مگر نه بابا؟

او تا چند لحظه پيش به اين فكر اطمينان داشت، اما الان صدايش مي لرزيد.

ادامه دارد ...

سه شنبه 20/6/1386 - 15:11
 

گرچن به حرف آمد،: بابا،‌آنا به شما گفت كه...؟ اما پدر همچنان آوازخوانان به سوي خانه مي رفت.‌ آنها طوري از پي او مي رفتند كه گويي او فلوت زن سحرآميز شهر هاملين است و همگي در آخرين تپه ي آن سرود شگفت انگيز با او هم صدا شدند:

اگر زورگويان مرا بگيرند و

به زندانم افكنند

انديشه هاي من همچون شكوفه هاي موسمي

آزاد و سرفراز خواهند شكفت

ستونها درهم مي شكنند

بناها فرو مي ريزند

و مردان آزاده فرياد سرخواهند داد

انديشه آزاد است!

سرود آنها پاي پله هاي سرسرا به پايان رسيد.

مادر آنا سرش را از بالاي پلكان مارپيچي بيرون آورد،‌ به آنها خيره شد و ملتمسانه به پدر گفت: مگر عقلت را از دست داده اي ارنست ؟ ترودي گرومسن كوچولو از صبح تا حالا حالش بد است،‌ مينا تازه توانسته او را بخواباند. براي چه اينطور جاروجنجال به راه انداخته اي؟

ادامه دارد ...

سه شنبه 20/6/1386 - 15:9