تعداد مطالب : 356
تعداد نظرات : 293
زمان آخرین مطلب : 2782روز قبل
من خدا هستم . امروز من همه مشكلاتت را اداره میكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نیاز ندارم .
اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید كه قادر به اداره كردن آن نیستی ،برای رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق بگذار . همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو .
وقتی كه مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال (پیگیری) نكن .
در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی كه الان در زندگی ات وجود دارد تمركز كن .
اگر در یك ترافیك سنگین گیر كردی ، ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند كه رانندگی برای آنها یك امتیاز بزرگ است .
شاید یك روز بد در محل كارت داشته باشی : به مردی فكر كن كه سالهاست بیكار است و شغلی ندارد .
ممكنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری :
به زنی فكر كن كه با تنگدستی وحشتناكی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار میكند تا فقط شكم فرزندانش را سیر كند.
وقتی كه روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی :به انسانی فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده .
وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن كمك مایلها پیاده بروی : به معلولی فكر كن كه دوست دارد یكبار فرصت راه رفتن داشته باشد .
ممكنه احساس بیهودگی كنی و فكر كنی كه اصلا برای چی زندگی میكنی و بپرسی هدف من چیه ؟
شكر گذار باش . در اینجا كسانی هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافی برای زندگی كردن نداشتند .
وقتی متوجه موهایت كه تازه خاكستری شده در آینه میشی :به بیمار سرطانی فكر كن كه آرزو دارد كاش مویی داشت تا به آن رسیدگی كند .
ممكنه خودت را قربانی تندی ، جهل ، پستی یا تزلزلهای مردم یبینی :به یاد داشته باش ، همه چیز میتواند بدتر هم باشد . تو هم میتوانستی یكی از آنها باشی ...

پنج شنبه 4/4/1388 - 16:38
گم شده ام!: - میان خطوط خسته ی کاغذ...- میان هق هق باران...- میان دریایی که شن های ساحل را دست می کشد...- میان هجوم شهاب های مست... دلم خسته است؛ مثل همیشه لحظه هایم را می شمارم، با انگشت... اینجا منم! ایستاده ام به امید آنکه دستی پنجره ام را به روی آشنایی بگشاید... ایستاده ام! در کنار دریای دلم و باران چه سرمستانه نبض هق هقش را در زلال آب ها رها می کند... حالم اصلاً خوش نیست... زیر هجوم درد قد خمیده ام... و خسته ام از امید های واهی...، انتظار بیهوده...، گریه های بی مجال... اینجا منم! ایستاده ام! چوب به دست، نام تو را حک می کنم روی شن های نرم ساحل! دلم خوش بود که می آیی؛تنها نه... با دلم! تمامش کن! بشکن آن غرور مردانه را... بشکن سکوت را... کسی از دور دست ها نامت را فریاد می کشد... فریاد می کشد نامت را: ای عشق!!!» برداشت از وبلاگ « من بی تو هیچم »
چهارشنبه 3/4/1388 - 11:58

صبر کن خدا بزرگه دل من

یه روزی همون که می خواستی میشه میشه

یه روزی همون خدای مهربون مهربون

واسه مرغ آرزوت پر میکشه میکشه

دل من تو تنها نیستی دل من من

نگو از تنهایی ودلواپسی دلواپسی

قصه های غصه هات تموم میشه میشه

صبر کن یه روز ، یه جایی ، یه کسی کسی

صبر کن دنیا کوچیکه دل من من

یه روزی بهاری میشه این خزون خزون

دل من چشماتو واکن و ببین ببین

ستاره میاد رو بوم آسمون آسمون

یکی هست که تو رو باور میکنه میکنه

یکی هست که غصه هاتو فهمیده فهمیده

یه روزی دستاتو آروم میگیره میگیره

یه جوری راهو بهت نشون میده میده

دیگه تنها نمی مونی دل من من

نگو از تنهایی و دلواپسی دلواپسی

قصه های غصه هات تموم میشه

صبر کن یه روز ، یه جایی ، یه کسی

شهرزاد خامدا

سه شنبه 2/4/1388 - 11:17
English : I Love You
Persian : To ra doost daram
Italian : Ti amo
German : Ich liebe Dich
Turkish : Seni Seviyurum
French : Je t"aime
Greek : S"ayapo
Spanish : Te quiero
Hindi : Mai tumase pyre karati hun
Arabic : Ana Behibak
Iranian : Man doosat daram
Japanese : Kimi o ai shiteru
Yugoslavian : Ya te volim
Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida
Russian : Ya vas liubliu
Romanian : Te iu besc
Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak
Syrian/lebanese : Bhebbek
Swiss-German : Ch"ha di ga"rn
Swedish : Jag a"Iskar dig
Africans : Ek het jou li
Chinese : Woo ay ni

سه شنبه 2/4/1388 - 0:16
همه ی ما شیارها و برجستگی های روی حاشیه ی سکه ها را دیده ایم، اما شاید تاکنون فکر نکرده بودید کارکرد آنها چیست و چرا هنگام ضرب سکه ها چنین شیارهایی را ایجاد می کنند؟ این شیارها برای زیبایی تعبیه نشده اند بلکه یک دلیل مهم تاریخی پشت این موضوع نهفته است.
در قدیم سکه ها از طلا و نقره ضرب می شدند و ارزش آنها برابر مقدار طلا و نقره ی به کار گرفته شده در آنها بوده. به همین دلیل برخی افراد سودجو مقداری از حاشیه ی سکه ها را می تراشیدند و از طلا و نقره ی آن استفاده می کردند بدون اینکه در ظاهر سکه تغییر چشمگیری ایجاد شود! بدین ترتیب به مرور زمان از ارزش سکه ها کاسته می شد. بنابرین حاکمان تصمیم گرفتند شیارهایی روی لبه ی سکه ها ایجاد کنند تا در صورت تراشیده شدن به سادگی قابل تشخیص باشند.
امروزه دیگر سکه ها از طلا و نقره ضرب نمی شوند، اما چون مردم به ظاهر سکه ها عادت کرده بودند دیگر تغییری در آنها بوجود نیامد .
دوشنبه 1/4/1388 - 10:25
در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی و لبخندی كه وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.
او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم"
پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟"
به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یك شوهر پولدار پیدا كنم، ازدواج كرده یك جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."
پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.
به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یكی دارم."
پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یك كافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كردیم، او در طول یكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پیدا می‌كرد، او عاشق این بود كه به این لباس درآید و از توجهاتی كه سایر دانشجویان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اینگونه زندگی می‌كرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت كردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمین افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی میكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسیار وحشتزده شده‌ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهید كه تنها چیزی را كه می‌دانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنیم چون كه پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا كه از بازی دست می‌كشیم، تنها یك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا كنید."
"ما عادت كردیم كه رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می‌دهیم، می‌میریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یكسال در تخت خواب و بدون هیچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد كردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است."
"متأسف نباشید، یك فرد سالخورده معمولاً برای كارهایی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهایی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم.
شنبه 30/3/1388 - 12:34

چوب کبریت های نیمه سوخته

و چشم هایی ...

در حسرت دوباره دیدنت .

به امتحانش می ارزید

ولی ای کاش

قصه های زمان کودکی

براساس واقعیت بود !!!

میلاد تهرانی
شنبه 30/3/1388 - 12:26

آن گاه که باد مخالف می وزد ،

 پناه می بریم بر سنگ ها

 دیوار ها ، نقاب ها

 و فراموش می کنیم از همین باد است

 پرواز بی نظیر عقاب ها !!!

 میلاد تهرانی 

شنبه 30/3/1388 - 12:14
گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشكیل زندگی و رسیدن به موقعیت های خوب كاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یكی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعی آن ها خیلی زود به گله و شكایت از استرس های ناشی از كار و زندگی كشیده شد. استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یك قوری قهوه و تعدادی از انواع قهوه خوریهای سرامیكی، پلاستیكی و كریستال كه برخی ساده و برخی گران قیمت بودند بازگشت. سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی كنند. پس از آنكه همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشید حتما متوجه شده اید كه همگی قهوه خوریهای گران قیمت و زیبا را برداشته اید و آنها كه ساده و ارزان قیمت بوده اند در سینی باقی مانده اند. البته این امر برای شما طبیعی و بدیهی است. سرچشمه همه مشكلات و استرس های شما هم همین است. شما فقط بهترین ها را برای خود می خواهید. قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوریهای بهتر را انتخاب كردید و البته در این حین به آن چه دیگران برمی داشتند نیز توجه داشتید. به این ترتیب اگر زندگی قهوه باشد، شغل، پول، موقعیت اجتماعی و ... همان قهوه خوری های متعدد هستند. آنها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگی اند، اما كیفیت زندگی در آنها فرق نخواهد داشت. گاهی، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوریهاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمی فهمیم. پس دوستان من، حواستان به فنجانها پرت نشود... به جای آن از نوشیدن قهوه خود لذت ببرید .
شنبه 30/3/1388 - 12:2
روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت

هر كسی غصه ی اینكه چه میكرد نداشت

چشمه ی سادگی از عمق زمین می جوشید

خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت
جمعه 29/3/1388 - 15:24