تعداد مطالب : 137
تعداد نظرات : 56
زمان آخرین مطلب : 2956روز قبل
(فرهنگ شیرازى 1242 -1309 ه ) (14)

هله شمع بزم صفوت در برج لافتایى ----- گل گلشن ولایت مه برج هل اتایى
كه وسیله نجاتى و صحیفه وجودى ----- و خلیفه رسولى و لطیفه خدایى
همه خلعت و صفایى كه خلیل را سلیلى ----- همه رفعت و علائى كه على مرتضایى
هله برفراز، شاها! به فلك لواى دولت ----- كه خدا پس از پیمبر به تو داده كدخدایى
بفراز چتر میرى بفروز تخت شاهى ----- كه به جز تو كس نزیبد به بزرگى و كیایى
بگذار شهر غربت بدر آز چاه عزلت ----- بنشین به تخت عزت كه عزیر مصر مایى
تو شهاب دیوسوزى بستان ز دیو خاتم ----- مگذار تا نشیند به سریر پادشایى
بشكن شكوه دیوان بنشین به صدر ایوان ----- به فراز چرخ كیوان بفروز چتر شایى
ز فلك فرشته آید به تو تهنیت بگوید ----- كه خجسته باد امیرا به تو منصب كیایى
همه شب به چرخ ناهید سراید این ترانه ----- كه مبارك است تشریف جناب كبریایى
ز زلال عمر بخشت قدحى به تشنگان ده ----- نه ره است تشنه مردن چو تو مى كنى سقایى
نه عجب بودكه نسرین فلك شكار سازم ----- چو كبوتر دلم شد به هواى تو هوایى
نه ز موج بحر ترسم نه ز انقلاب دریا ----- به سفینه اى نشستم كه در او تو ناخدایى
چو نداى فقر و فخرى بشنیدم از پیمبر ----- ندهم به سلطنت دولت فقر و بینوایى
به همه دیار رفتم ز همه نشان گرفتم ----- نه كس از توام نشان داد و نگفت از كجایى
ز كست نشان چه جویم كه تو در میان جانى ----- ز دلم سراغ گیرم كه تو با دل آشنایى
يکشنبه 15/10/1387 - 20:59
فهم كن گر مؤمنى فضل امیرالمؤمنین ----- فضل حیدر، شیر یزدان مرتضاى پاكدین
فضل آن كس كز پیمبر بگذرى فاضلتر اوست ----- فضل آن ركن مسلمانى ، امام المتقین
فضل زین الاصفیا داماد فخر انبیا ----- كافریدش خالق خلق آفرین از آفرین
اى نواصب ، گر ندانى فضل سر ذوالجلال ----- آیت قربى نگه كن و آن اصحاب الیمین
قل تعالوا ندع بر خوان ، ور ندانى گوش دار ----- لعنت یزدان ببین از نبتهل تاكاذبین
لافتى الا على برخوان و تفسیرش بدان ----- یا كه گفت و یا كه داند گفت جزروح الامین ؟
آن نبى ، وز انبیا كس نى به علم او را نظیر ----- وین ولى ، وز اولیا كس نى به فضل او راقرین
آن چراغ عالم آمد، وز همه عالم بدیع ----- وین امام امت آمد، وز همه امت گزین
آن قوام علم و حكمت چون مبارك پى قوام ----- وین معین دین و دنیا، وز منازل بى معین
از متابع گشتن او حور یابى با بهشت ----- وز مخالف گشتن او ویل یابى با انین
اى به دست دیو ملعون سال و مه مانده اسیر ----- تكیه كرده بر گمان ، برگشته ازعین الیقین
گر نجات خویش خواهى ، در سفینه نوح شو ----- چند باشى چون رهى تو بینواى دل رهین
دامن اولاد حیدر گیر و از طوفان مترس ----- گرد كشتى گیر و بنشان این فزع اندرپسین
گر نیاسایى تو هرگز، روزه نگشایى به روز، ----- وز نماز شب همیدون ریش گردانى جبین ،
بى تولا بر على و آل او دوزخ تو راست ----- خوار و بى تسلیمى از تسنیم و از خلدبرین
هر كسى كو دل به نقص مرتضى معیوب كرد ----- نیست آن كس بر دل پیغمبر مكى مكین
اى به كرسى بر، نشسته آیت الكرسى به دست ----- نیش زنبوران نگه كن پیش خان انگبین
گر به تخت و گاه و كرسى غره خواهى گشت ، خیز ----- سجده كن كرسیگران را درنگارستان چین
سیصد و هفتاد سال از وقت پیغمبر گذشت ----- سیر شد منبر ز نام و خوى تگسین وتگین
منبرى كالوده گشت از پاى مروان و یزید ----- حق صادق كى شناسد و ان زین العابدین ؟
مرتضى و آل او با ما چه كردند از جفا ----- ما چه خلعت یافتیم از معتصم یا مستعین
كان همه مقتول و مسموم اند و مجروح از جهان ----- وین همه میمون و منصورندامیرالفاسقین
اى كـسـایـى هـیـچ مـنـدیـش از نـواصـب وز عـدو ----- تـا چـنـیـن گویى مناقب ، دل چرا دارى حزین؟(6)

كسایى مروزى (ت : 341 ه )
يکشنبه 15/10/1387 - 20:58

من كتاب له علیه السلام

إلى أهل الكوفة، عند مسیره من المدینة إلى البصرة

مِنْ عَبْدِ اللهِ عَلِیٍّ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ إلَى أَهْلِ الْكُوفَةِ، جَبْهَةِالاََْنْصَارِ وَسَنَامِك الْعَرَبِ.

أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّی أُخْبِرُكُمْ عَنْ أَمْرِ عُثْمانَ حَتَّى یَكُونَ سَمْعُهُ كَعِیَانِهِ إِنَّ النَّاسَ طَعَنُوا عَلَیْهِ، فَكُنْتُ رَجُلاً مِنَ الْمُهَاجِرِینَ أُكْثِرُ اسْتِعْتَابَه وَأُقِلُّ عِتَابَهُ، وَكَانَ طَلْحَةُ وَالزُّبَیْرُ أَهْوَنُ سَیْرِهِمَا فِیهِ الْوَجیِفُ وَأَرْفَقُ حِدَائِهِمَاگ الْعَنِیفُ، وَكَانَ مِنْ عَائِشَةَ فِیهِ فَلْتَةُ غَضَبٍ، فَأُتِیحَ لَهُ قَوْمٌ فَقَتَلُوهُ، وَبَایَعَنِی النَّاسُ غَیْرَ مُسْتَكْرَهِینَ وَلاَ مُجْبَرِینَ، بَلْ طَائِعِینَ مُخَیَّرِینَ.

وَاعْلَمُوا أَنَّ دَارَ الْهِجْرَةِقَدْ قَلَعَتْ بِأَهْلِهَا وَقَلَعُوا بِهَا وَجَاشَتْ جَیْشَ الْمِرْجَلِك، وَقَامَتِ الْفِتْنَةُ عَلَى الْقُطْبِ، فَأَسْرِعُوا إِلَى أَمِیرِ عَدُوِّكُمْ، إِنْ شَاءَ اللهُ.


1
از نامه‏هاى امام علیه السلام‏به اهل كوفه هنگام حركت از مدینه به سوى بصره[1]
از بنده خدا امیر مؤمنان علی علیه السلام به اهل كوفه،گروه یاران شرافتمند،و بلند پایگان عرب! [2]
اما بعد:من از جریان‏«عثمان‏»آنچنان شما را آگاهى دهم كه شنیدن‏آن همچون دیدن باشد. مردم به او عیب گرفتند و طعنه زدند،و من یكى ازمهاجران بودم كه بیشتر براى رضایتش(در راه خدا)مى‏كوشیدم و كمترسرزنشش مى‏نمودم،ولى‏«طلحه‏»و«زبیر»آسانترین فشارى كه بر او وارد مى‏كردند همانند تند راندن شتر بود و خواندنهاى ناراحت كننده،(كه هرچه زودتر خسته شود)و از ناحیه‏«عایشه‏»نیز(عثمان)ناگهانى مورد غضب‏قرار گرفت.
عده‏اى به تنگ آمدند و او را كشتند،و مردم بدون اكراه و اجبار بلكه بااختیار و با رغبت،با من بیعت نمودند.
آگاه باشید!سراى هجرت(مدینه)،اهل خویش را بیرون رانده و آنهاهم از آن فاصله گرفته‏اند، مدینه همچون دیگى در حال غلیان است،و فتنه‏به پا خاسته.
بسوى امیرو فرمانده خود بشتابید و به جهاد دشمنان خویش مبادرت‏ورزید،بخواست‏خداوند بزرگ.
توضیحها
[1]«محمد بن اسحاق‏»-متوفاى سال 151 از عمویش‏«عبد الرحمن‏بن یسار»نقل میكند: هنگامیكه على علیه السلام بسوى‏«بصره‏»براى نبرد با«طلحه‏»و«زبیر»حركت كرد،از«ربذه‏»این نامه را وسیله‏«محمد بن جعفر بن ابیطالب‏و«محمد بن ابى بكر»براى اهل كوفه فرستاد.
«ابن قتیبه‏»در كتاب‏«الامامة و السیاسة‏»جلد 1 صفحه‏67 با كمى اختلاف‏و شیخ‏«مفید»در كتاب‏«الجمل‏»صفحه 131 و شیخ‏«طوسى‏»در كتاب‏«امالى‏»جلد 2 صفحه‏359 و«زمخشرى‏»قسمتى از آنرا در جزء چهارم‏«ربیع الابرار»«باب العداوة و البغضاء»نقل كرده‏اند.
باید توجه داشت‏«شیخ مفید»معتقد است،این نامه وسیله‏«امام حسن‏»و«عمار یاسر»براى اهل كوفه فرستاده شده است.(مصادر نهج البلاغه جلد 2 ص 194)
[2]طبق آنچه‏«محمد بن اسحاق‏»نقل كرده هنگامیكه‏«محمد بن‏جعفر»و«محمد بن ابو بكر»وارد كوفه شدند مردم را براى كمك به امام على علیه السلام‏آماده ساختند.عده‏اى از مردم نزد«ابو موسى‏»كه فرماندار«كوفه‏»بود و پس‏از قتل‏«عثمان‏»امام علیه السلام او را ابقاء نموده بود،رفتند و نظر او را براى‏رفتن بیارى امام علیه السلام جویا شدند«ابو موسى‏»گفت: اگر راه آخرت رامى‏پوئید در خانه بنشینید،و اگر طالب دنیا هستید با این دو نفر حركت كنید.
لذا مردم از همراهى با فرستادگان امام(ع)خود دارى كردند.
فرستادگان امام علیه السلام نزد«ابو موسى‏»رفته بوى اعتراض كردند ولى‏«ابو موسى‏»به آنها پاسخ داد،«بیعت عثمان‏»هنوز بگردن على علیه السلام و من و شما باقى است.اگر قرار باشد مبارزه كنیم‏باید از كشندگان عثمان شروع نمائیم.فرستادگان امام به نزدش باز گشتند وجریان را گزارش كردند.
ولى طبق نقل‏«ابو مخنف‏»كه امام علیه السلام‏«هاشم ابن عتبه‏»را از«ربذه‏»حامل پیام خود به‏«ابو موسى‏»قرار داده بود،آمده كه‏«هاشم بن عتبه‏»نامه را به‏«ابو موسى‏»تسلیم كرد.«ابو موسى‏»با«سائب ابن مالك اشعرى‏»مشورت كرد«سائب‏»بلزوم پیروى از نامه امام علیه السلام نظر داد.اما«ابو موسى‏»نپذیرفت.نامه‏را نگهداشت و«هاشم‏»را تهدید به حبس و قتل نمود«سائب‏»مى‏گوید:جریان رابه‏«هاشم‏»گفتم او نامه‏اى به امام علیه السلام نوشت و همراه شخصى بنام‏«محل‏ابن خلیفه‏»فرستاد و در آن از كینه و دشمنى‏«ابو موسى‏»و تهدید بزندان و كشتن،امام را آگاه ساخت و نظر آنحضرت را خواست.
امام علیه السلام پس از مطالعه نامه و پرسشهائى كه از فرستاده‏«هاشم‏»نمودنامه تهدید آمیزى به ابو موسى نوشت و همراه‏«عبد الله بن عباس‏»و«محمد بن‏ابى بكر»برایش فرستاد در آن نامه آمده:«از هم اكنون از مقام خود بر كنارهستى،من بفرستادگان خود دستور دادم در صورت سرپیچى از این فرمان،تراقطعه قطعه كند»!!پس از آن از«ربذه‏»بسوى‏«ذى قار»حركت فرمود و چون ازوضع‏«ابن عباس‏»و فرزند«ابو بكر»خبرى نداشت‏«امام حسن‏»،«عمار یاسر،«زید بن صوحان‏»و«قیس ابن سعد ابن عباده‏»را بسوى‏«كوفه‏»روانه ساخت،و نامه‏اى همراه آنها براى مردم كوفه نوشت،تا هم آنها را آگاه سازند.و هم‏به یارى دعوت كنند.
و در نامه چنین آمده است:
«اما بعد،فانى خرجت مخرجى هذا،اما ظالما،و اما مظلوما،و اماباغیا،و اما مبیغا على فانشد الله رجلا بلغ كتابى هذا الانفرالى،فان كنت مظلوما اعاننى و ان كنت ظالما استعتبنى:.
«من به آن سو حركت كردم،یا ظالم هستم و یا مظلوم!یا متجاوزم یا به‏حقوقم تجاوز شده!هر كس این نامه‏ام باو رسد او را سوگند مى‏دهم كه بسویم‏حركت كند،اگر مرا مظلوم یافت كمكم كند و اگر مرا ظالم دید با اقامه دلیل‏ارشاد نماید این همان نامه‏57 نهج البلاغه میباشد.
از تاریخ مربوط باین قسمت‏بر مى‏آید،پس از آنكه امام حسن علیه السلام‏و«عمار»بكوفه رسیدند،نامه امام علیه السلام را بر مردم خواندند و طى‏سخن‏رانى‏هائى مردم را آگاه نمودند، «ابو موسى‏»مخالفت نمود و با ایجاداختلاف مردم را از رفتن به كمك امام(ع)باز داشت، فرستادگان این مطالب را به‏امام گزارش نمودند.امام علیه السلام‏«مالك اشتر»را براى خاتمه دادن به كارها و بسیج‏مردم براى جهاد به كوفه فرستاد:
«اشتر»وارد كوفه شد،در مسجد اعظم كوفه قرار گرفت،و از آنجا مردم رادعوت كرد تا با او به‏«قصر دار الامارة‏»بروند وى هنگامى به دار الاماره رسید كه‏ابو موسى و امام حسن(ع)و عمار مشغول منازعه بودند«اشتر»بر سر ابو موسى‏فریاد كشید كه:
«اخرج من قصر نا لا ام لك اخرج الله نفسك فو الله انك لمن المنافقین قدیما»:
از قصر ما خارج شو اى ناپاك خداوند روحت را از بدنت‏خارج سازد به خدا سوگندتو از پیش از منافقان بودى!
«ابو موسى‏»یك شب مهلت‏خواست اشتر به وى مهلت داد به شرط اینكه دردار الاماره نماند. مردم ریختند كه اموال‏«ابو موسى‏»را غارت كنند ولى اشتر ازآنها جلو گیرى كرد:آنها سخن اشتر را قبول كردند پس از این جریان بیش‏از 12 هزار نفر از كوفه براى یارى امام به سوى‏«بصره‏»حركت كردند.
(اقتباس از شرح ابن ابى الحدید جلد 14 صفحه 8-21)

يکشنبه 15/10/1387 - 20:56
قَال علیه السلام : الْعَجْزُ آفَةٌ، وَالصَّبْرُ شَجَاعَ وَالْوَرَعُ جُنَّةٌ وَنِعْمَ الْقَرِینُ الرِّضَى،

4

«ناتوانى‏»آفت است.و«شكیبائى‏»شجاعت.و«زهد»ثروت‏و«تقوى‏»سپر و بهترین همنشین، «رضایت‏»و خشنودى است.

 

يکشنبه 15/10/1387 - 20:55
قَال علیه السلام : وَالْبُخْلُ عَارٌ، وَالْجُبْنُ مَنْقَصَةٌ، وَالفَقْرُ یُخْرِسُ الْفَطِنَ عَنْ حُجَّتِهِ، وَالْمُقِل ُ غَرِیبٌ فِی بَلْدَتِهِ،

3

«بخل‏»ننك است و«ترس‏»نقصان،و«فقر»شخص زیرك‏را از بیان دلیلش گنك مى‏سازد.و شخصى كه فقیر است در شهرش نیز غریب‏است.

 

يکشنبه 15/10/1387 - 20:53
وقَالَ علیه السلام : أَزْرَىبِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَشْعَرَ الطَّمَعَ، وَرَضِیَ بِالذُّلِّ مَنْ كَشَفَ ضُرَّهُ، وَهَانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ مَنْ أَمَّرَ عَلَیْهَا لِسَانَهُ

2

هر كس‏«طمع‏»در درون داشته باشد خود را حقیر كرده.و كسیكه‏ناراحتیهایش را فاش كند بذلت‏خویش راضى شده.و كسى كه زبانش رابر خود امیر كند شخصیت‏خود را پایمال كرده است. [2]

 

يکشنبه 15/10/1387 - 20:52
قَال علیه السلام : كُنْ فِی الْفِتْنَةِ كَابْنِ اللَّبُونِ لاَ ظَهْرٌ فَیُرْكَبَ، وَلاَ ضَرْعٌ فَیُحْلَبَ.

1

در فتنه‏ها همچون شتر كم سن و سال باش!نه پشتى كه سوار شوندو نه پستانى كه بدوشند [1]

 

يکشنبه 15/10/1387 - 20:51

كنیه امام على (ع)

 

 

آن حضرت را به دو كنیه ابو الحسن و ابو الحسین نامیده‏اند.امام حسن (ع) در حیات پیامبر پدرش را با كنیه ابو الحسین و امام حسین (ع) او را با كنیه ابو الحسن مى‏خوانده‏اند.پیامبر نیز وى را با هر دوى كنیه‏ها خطاب مى‏كرده است.چون پیامبر وفات یافت على (ع) را به این دو كنیه صدا مى‏كردند.یكى دیگر از كنیه‏هاى على (ع) ،ابو تراب است كه آن را پیامبر برگزیده و بر وى اطلاق كرده بود.

در استیعاب نقل شده است:«به سهل بن سعد گفته شد:حاكم مدینه مى‏خواهد تو را وادارد تا بر فراز منبر،على را دشنام گویى.سهل پرسید:چه بگویم؟گفت:باید على را با كنیه ابو تراب خطاب كنى.سهل پاسخ داد:به خدا سوگند جز پیامبر كسى على را بدین كنیت،نامگذارى نكرده است. پرسید:چگونه‏اى ابو العباس؟جواب داد:على (ع) نزد فاطمه رفت و آن‏گاه بیرون آمد و در حیاط مسجد دراز كشید و به خواب رفت.پس از او،پیغمبر (ص) پیش فاطمه آمد و از او پرسید:پسر عمویت كجاست؟فاطمه گفت:اینك او در مسجد آرمیده است.پیامبر به صحن مسجد آمد و على را دید كه ردایش بر پشت مباركش افتاده و پشتش خاك آلود شده است.پیامبر با دست‏شروع به پاك كردن خاك از پشت على كرد و فرمود:بنشین اى ابو تراب!به خدا سوگند جز پیامبر كسى او را بدین نام،نخوانده است.و قسم به خدا در نظر من هیچ اسمى از این نام دوست داشتنى‏تر نیست.»

نسایى در خصایص از عمار بن یاسر نقل كرده است كه گفت:«من و على بن ابیطالب (ع) در غزوه عشیره از قبیله ینبع با یكدیگر بودیم.تا آنجا كه عمار گفت:سپس خواب هر دوى ما را فرا گرفت، من و على به راه افتادیم تا آنكه در زیر سایه نخلها و روى زمین خاكى و بى گیاه آرمیدیم.سوگند به خدا كه جز پیامبر كسى ما را از خواب بیدار نكرد.او با پایش ما را تكان مى‏داد و ما به خاطر آنكه روى زمینى خاكى دراز كشیده بودیم،به خاك آلوده شدیم.در آن روز بود كه پیغمبر (ص) به على (ع) فرمود.تو را چه مى‏شود اى ابو تراب؟چرا كه پیامبر آثار خاك را بر على (ع) مشاهده كرده بود.»

البته ممكن است كه این واقعه چند بار اتفاق افتاده باشد.در روایتى دیگر آمده است:چون پیامبر على را در سجده دید در حالى كه خاك بر چهره‏اش نشسته و یا آنكه گونه‏اش خاك آلود بوده به او فرمود:«ابو تراب!چنین كن‏».

همچنین گفته شده است پیامبر با چنین كنیه‏اى،على (ع) را خطاب كرد.چرا كه گفت:اى على! نخستین كسى كه خاك را از سرش مى‏تكاند تویى.

على (ع) ،این كنیه را از دیگر كنیه‏ها بیشتر خوش مى‏داشت.زیرا پیامبر وى را با همین كنیه خطاب مى‏كرد.دشمنان آن حضرت مانند بنى امیه و دیگران،بر آن حضرت به جز این كنیه نام دیگرى اطلاق نمى‏كردند.آنان مى‏خواستند با گفتن ابو تراب،آن حضرت را تحقیر و سرزنش كنند و حال آنكه افتخار على (ع) به همین كنیه بود.دشمنان على،به سخنگویان دستور داده بودند تا با ذكر كنیه ابو تراب بر فراز منابر،آن حضرت را مورد سرزنش قرار دهند و این كنیه را براى او عیب و نقصى قلمداد نمایند.چنان كه حسن بصرى گفته است،گویا كه ایشان با استفاده از این عمل،لباسى پر زیب و آرایه بر تن آن حضرت مى‏پوشاندند.چنان كه جز نام ترابى و ترابیه بر پیروان امیر المؤمنین (ع) اطلاق نمى‏كردند.بدان گونه كه این نام،تنها بر شیعیان على (ع) اختصاص یافت.

كمیت مى‏گوید:

گفتند رغبت و دین او ترابى است من نیز به همین وسیله در بین آنان ادعا كنم و به این لقب مفتخر مى‏شوم.

هنگامى كه كثیر غرة گفت:جلوه آل ابو سفیان در دین روز طف و جلوه بنى مروان در كرم و بزرگوارى روز عقر بود،یزید بن عبد الملك به او گفت:نفرین خدا بر تو باد!آیا ترابى و عصبیت؟!در این باره مؤلف در قصیده‏اى سروده است:

به نام دو فرزندت،مكنى شدى و نسل رسول خدا در این دو فرزند به جاى ماند پیامبر تو را بو تراب خواند دشمنان آن را بر تو عیب مى‏شمردند و حال آنكه براى تو این كنیه افتخارى بود

 

لقب على (ع)

 

 

ابن صباغ در كتاب فصول المهمه مى‏نویسد:لقب على (ع) ،مرتضى،حیدر،امیر المؤمنین و انزع (و یا اصلع) (كسى كه اندكى از موى جلوى سرش ریخته باشد.) و بطین (كسى كه شكمش بزرگ است.) و وصى بود.آن حضرت به لقب اخیر خود در نزد دوستان و دشمنانش شهره بود.در روز جنگ جمل جوانى از قبیله بنى ضبه از سپاه عایشه بیرون آمد و گفت:

ما قبیله بنى ضبه دشمنان على هستیم كه قبلا معروف به وصى بود على كه در عهد پیامبر شهسوار جنگها بود من نیز نسبت‏به تشخیص برترى على نابینا و كور نیستم اما من به خونخواهى عثمان پرهیزگار آمده‏ام زیرا ولى،خون ولى را طلب مى‏كند

و مردى از قبیله ازد در روز جمل چنین سرود:

این على است و وصیى است كه پیامبر در روز نجوة با او پیمان برادرى بست و فرمود او پس از من راهبر است و این گفته را افراد آگاه در خاطر سپرده‏اند و اشقیا آن را فراموش كرده‏اند

زحر بن قیس جعفى در روز جمل گفت:

آیا باید با شما جنگ كرد تا اقرار كنید كه على در بین تمام قریش پس از پیامبر برترین كس است؟!

او كسى است كه خداوند وى را زینت داده و او را ولى نامیده است و دوست،پشتیبان و نگهدار دوست است،همچنان كه گمراه پیرو فرمان گمراهى دیگر است

زحر بن قیس نیز بار دیگر چنین سروده است:

پس درود فرستاد خداوند بر احمد (محمد (ص) )

فرستاده خداوند و تمام كننده نعمتها فرستاده پیام‏آورى و پس از او خلیفه ما كسى كه ایستاده و كمك شده است منظور من على وصى پیامبر است كه سركشان قبایل با او در جنگ و ستیزند

این زحر در جنگ جمل و صفین با على (ع) همراه بود.همچنان كه شبعث‏بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن ضبابى در جنگ صفین در ركاب آن حضرت بودند.اما بعدا با حسین (ع) در كربلا به جنگ برخاستند و فرجام شومى را براى خود برجاى گذاشتند.

كمیت مى‏گوید:

كثیر نیز مى‏گوید:وصى و پسر عموى محمد مصطفى و آزاد كننده گردنها و ادا كننده دین‏ها

همچنین آن حضرت به نام پادشاه مؤمنین و پادشاه دین(یعسوب المؤمنین و یعسوب الدین)نیز ملقب بوده است.

روایت كرده‏اند كه پیامبر به على (ع) فرمود:تو پادشاه دینى و مال پادشاه ظلمت و تاریكى است.

در روایت دیگرى آمده است:این (على) پادشاه مؤمنان و پیشواى كسانى است كه در روز قیامت‏با چهره‏هایى نورانى در حجله‏ها نشسته‏اند.

ابن حنبل در مسند و قاضى ابو نعیم در حلیة الاولیا این دو روایت را نقل كرده‏اند.در تاج العروس معناى لغوى یعسوب ذكر شده و آمده است (ملكه كندوى زنبور عسل).على (ع) فرمود:من پادشاه مؤمنانم و مال پادشاه كافران است.یعنى مؤمنان به من پناه آورند و كافران از مال و ثروت پناه مى‏جویند.چنان كه زنبور به ملكه خود پناه مى‏برد و آن ملكه بر همه زنبوران مقام تقدم و سیادت دارد.

 

دربان على (ع)

 

 

در كتاب فصول المهمة ذكر شده كه دربان آن حضرت،سلمان فارسى (رض) بوده است.

 

شاعر على (ع)

 

 

همچنین در فصول المهمه گفته شده كه شاعر آن حضرت،حسان بن ثابت‏بوده است.در اینجا اضافه مى‏كنم كه شاعر آن حضرت در جنگ صفین،نجاشى و اعور شنى و كسان دیگرى غیر از این دو تن بوده‏اند.

 

نقش انگشتر على (ع)

 

 

سبط بن جوزى در كتاب تذكرة الخواص نوشته است:نقش انگشترى آن حضرت عبارت‏«خداوند فرمانروا،على بنده اوست‏» (الله الملك على عبده) بوده است.همچنین وى مى‏نویسد:آن حضرت انگشترى را در انگشتان دست راست‏خود مى‏كرده است و حسن و حسین (ع) نیز چنین مى‏كرده‏اند.

ابو الحسن على بن زید بیهقى معروف به فرید خراسان در كتاب خود موسوم به صوان الحكمه كه به نام تاریخ حكماى اسلام مشهور است در ذیل شرح زندگانى یحیى نحوى دیلمى ملقب به بطریق،چنین مى‏گوید:« یحیى فیلسوف و ترساكیش بود و عامل امیر المؤمنین (ع) در نظر داشت تا وى را از فارس بیرون براند.یحیى نیز ماجراى خود را براى على (ع) نگاشت و از آن حضرت درخواست امان كرد.محمد بن حنفیه،به فرمان على (ع) امان نامه‏اى براى یحیى نوشت كه من آن امان نامه را در دست‏حكیم ابو الفتوح مستوفى نصرانى طوسى مشاهده كردم.توقیع على (ع) با خط خود آن حضرت و با عبارت «الله الملك و على عبده‏» (خداوند فرمانروا و على بنده اوست.) در پاى این مكتوب موجود بود.سبط بن جوزى این عبارت را به عنوان نقش انگشترى آن حضرت دانسته ولى مطابق با نقل بیهقى این توقیع به دست‏حضرت نوشته شده است و بعید نیست كه گفته بیهقى متین‏تر باشد.»

همچنین احتمال دارد كه آن حضرت نامه‏ها را چنین امضا مى‏كرده و سپس همان عبارت را بر نگین انگشترى نقش زده است.ابن صباغ در كتاب فصول المهمه فى معرفة الائمه گوید:«اسندت ظهرى الى الله‏» (پشت من به خداوند متكى است) نقش نگین آن حضرت بوده است.عده‏اى دیگر نقش نگین آن حضرت را«حسبى الله‏»ذكر كرده‏اند.كفعمى نیز در مصباح گوید:نقش نگین انگشترى آن حضرت‏«الملك لله الواحد القهار»بوده است.البته بعید نیست كه آن حضرت داراى چند انگشترى با نقوش متعدد بوده است.

 

سیره معصومین جلد 3 صفحه 11 ،سید محسن امین

يکشنبه 15/10/1387 - 20:49

 
هویج حلقه شده شبیه چشم انسان است..مردمک و عنبیه و خط نوری که به چشم میرسد درست مانند چشم انسان میباشد.تحقیقات نشان میدهد که مصرف هویج باعث افزایش جریان خون در  عملکرد چشم میشود.
 
وقتی گوجه فرنگی رو از وسط دو نیم میکنید چهار تا خونه میبینید که قرمزه و دقیقا مثلقلب هستش که اون هم قرمزه و چها تا بخش مجزا داره.تحقیقات نشون داده که گوجه فرنگی خون رو تصفیه میکنه...
 
 
حبه های انگور روی خوشه شبیه قلب هستش و هر دونه اون شبیه سلولهای خونی.امروزه تحقیقات نشون داده که انگور برای حیات قلب بسیار مفیده.
گردو شبیه مغز انسان میمونه .نیم کره راست و نیم کره چپ.قسمت بالای مغز و پایین مغز.حتی چین خوردگی های و پیچیدگی های اون هم شبیه نئو کورتکس میباشد.در حال حاضر میدانیم که گردو ۳۶ مرتبه نورونهای پیام رسان به مغز را گسترش میدهد. 
تا حالا به لوبیا قرمز دقت کردین ..درسته ..شبیه کلیه انسان هستش ..تحقیقات نشون داده که لوبیا قرمز در بهبود عملکرد کلیه نقش بسزایی داره.ساقه کرفس شبیه به استخوان است و این نوع از سبزیجات در استحکام استخوان بسیار موثر میباشد.استخوانها تشکیل شده از ۲۳٪ سدیم و کرقس هم ۲۳٪ سدیم داره.چنانچه در رژیم غذایی شما سدیم وجود نداره کرفس میتونه این کمبود رو جبران کنه

آوکادو و گلابی و بادمجان برای سلامت  درخانمها بسیار موثر میباشد.امروزه تحقیقات نشان میدهد که اگر خانمها در هفته یک عدد آوکادو مصرف نمایند هورمونهای آنها متعادل میشود و از بروز سرطان رحم جلوگیری میکند.جالبه که بدونید ۹ ماه از شکوفه کردن آوکادو تا رسیدن میوه آن طول میکشه..
انجیر پر از دونه هستش که وقتی که رشد میکنه بصورت دوتایی رو درخت آویزونه(تا حالا دقت نکردم ).انجیر باعث افزایش تعداد و حرکت اسپرم مرد و همچنین جلوگیری از عقیم شدن میشود.

Sweet potatoes (نمیدونم فارسیش چی میشه )شبیه لوزلمعده هستش که باعث تعادل قند خون در بیماران دیابتی میشود.


زیتون به سلامت و عملکرد تخمدان کمک میکند.
 کریپ فروت و پرتقال و انواع مرکبات شبیه غده های شیری هستند و در سلامت سینه و جنبش غدد لنفاوی در سینه موثر است.
 
 پیاز شبیه سلولهای بدن میباشد.امروزه تحقیقات نشان داده است که پیاز نقش مهمی در خروج مواد زائد در بدن را داراست.و باعث ریزش اشک و شستشوی لایه مخاطی چشم میگردد.  
سه شنبه 15/5/1387 - 0:35

خاك عاشقی می داند، گریه می كند، رنج می كشد

و صبر می كند، سر به آستان مرگ می گذارد، بر شانه هایش گریه می كند

اما نمی میرد، خاك عاشقی صبور است، بر برگ های پاییز بوسه می زند

تقدیر جهان را عوض می كند، جوانه ها را بیدار، و درخت ها را خواب می كند

اما خود، هرگز نمی خوابد، خاك عاشقی صبور است، كه سال ها و سال ها

برای آسمان صبر می كند،و من، همانم، كه از خاك آمده ام

چون خاك عاشقم، و چون خاك، روزی، صبوری را هم خواهم آموخت


. جبران خلیل جبران .

پنج شنبه 10/5/1387 - 23:19